کتابخانهی
خیالی
سوسن
احمدگلی
کتابها
در کارتنهای
نمور و کهنه
روی هم تلنبار
شده بودند و
بوی نا و
رطوبت سیما را
به سرفه
انداخته بود.
چشمانش از
غبار معلق در
هوا میسوختند
و پشت سرهم
عطسه میکرد.
رنگ
صفحهی کتابها
در اثر ماندن
در مکان
نامناسب زرد
شده و رطوبت
در بعضی از آنها
رد خود را
پررنگ تر
برجای گذاشته
بود.
بالاخره
کتابهای
بیچاره پس از
مدتها از حبس
طولانی آزاد
میشدند. این
که آیا آنها
به دلیل گفته
هاشان مجرم شناخته
شده بودند و
باید در حبس
میماندند،
کسی چیزی نمیدانست
.
سیما
از پشت پنجره
به
خیابان نگاه
کرد. پیاده روی
پهن با باغچههای
پرگل و زیبا
که طیبه آنها
را با زحمت و
سلیقهی خود
کاشته و
آراسته بود و
یک آسمان آبی
روشن با لکههای
سفید و کوچک
ابر. انگار
همه چیز میدرخشید.
سیما
درِ اتاق را
باز کرد تا
هوای سنگین
اتاق عوض شود.
نیما
که سال ها در
زیر کتاب مثلث
برمودا گیر
کرده بود
آهسته زمزمه کرد:
در
فروبند که با
من دیگر
رغبتی
نیست به دیدار
کسی
فکر این
خانه چه وقت
آبادان
بود
بازیچه ی دست
هوسی
سیما
صدای نیما را
نشنید و
درحالی که آستینهایش
را بالازده
بود و برای
پاک کردن تارهای
عنکبوت اتاق
دستمالی در دست
داشت، طیبه را
صدا کرد و گفت:
موافقی که به
پنجرهها پرده
بیاویزیم؟
طیبه
از پشت میز
کارش مثل
همیشه پرشور و
مهربان جواب
داد: بدون
پرده زیباتر
است زیرا همه
میبینند که
اینجا
کتابخانه است.
به جای پرده
از گلدان گیاه
سبز استفاده
می کنیم.
سیما
گفت: راست میگویی
اما آفتاب
کتابها را
خراب خواهد
کرد. بعضی از
آنها همین
الان هم
کارشان به
پوسیدگی
رسیده است.
چرنیشفسکی
صدای گفتگوی
شاد دو زن را
میشنید.
هرچند که به
خودش قول داده
بود دیگر
پیرامون «چه
باید کرد» هیچ
موضوعی اظهار
نظر نکند اما
نمیتوانست
این همه انرژی
و امید را
ببیند و در
برابر جملات
نا امید کنندهی
نیما بی تفاوت
بماند.
در
حالی که سعی
میکرد از زیر
انبوه گرد و
غبارو رطوبت
چسبندهای که
طی سالها
اقامت در یک
کارتن موز راه
گلویش را بسته
بود، حرف بزند
با چند سرفهی
کوتاه و بریده
صدایش را صاف
کرد و همان
طور که هنگام
خطابه گفتن
عادتش بود یک
دست را پشت
کمر گذاشت و
با دست دیگرش
به نیما اشاره
کرد و گفت:
نیمای
عزیز هر چند
شما یکی از
بزرگترین های تاریخ
ادبیات ایران
هستید و پدر
شعر نو خوانده
میشوید و آثار
شما به دلیل
جوهر انسانی
شان برجسته و
ستودنی ست اما
باید بگویم که
متاسفانه شما
در عرصهی
مبارزات اجتماعی
نتوانسته اید
چنان که
شایستهی شما
ست، نقش خود
را ایفاء
کنید. نا امید
شدن کار یک
انسان زنده و
مبارز نیست!
نیما
با گوشهی لبش پوزخندی
زد و کلمهی "زنده"
را تکرار کرد.
هوای
تازهی بیرون
از اتاق که از
درخشش خورشید
و طراوت گلهای
تازه و رنگین،
سبک پا و معطر
بود با تمام
نیرو به درون
اتاق نمور
سرید و رایحهی
خود را روی
کارتنهای
کتاب گستراند.
سیما
و طیبه هنوز
گرم گفتگو
بودند و در
مورد نحوهی
گذاشتن قفسهها،
میز و صندلی و
چیدن کتابها،
گلدان و
شعمدان حرف می
زدند.
نیما
با نفسی عمیق
بوی عطر گلها
را به ریههایش
فرو برد.
گفتگوی دو زن
را میشنید و
میدانست که
به زودی به
سراغش میآیند
و او را از زیر
سنگینی مثلث
برمودا در میآورند،
دستمالی رویش
میکشند و
دوباره روی یک
قفسه جایاش
میدهند . اما
تا چه مدت؟ و
آیا چند نفر
به سراغش
خواهند آمد و
دل او را
خواهند گشود
تا حرفهای
دلش را
بخوانند؟
حوصله
سخنرانی
نداشت. هیچ
گاه هم این کا
ر را نکرده
بود به خصوص
حالا که به
جای سکونت در
خانهی روستای
اش در بالای
کوههای یوش ،
سال ها بود که
در یک انباری
متروک زندانی
شده بود و به
جای قدم زدن
در جنگلهای
سر سبز و
شنیدن صدای
پرندگان،
صدای پیش روی
پوسیدگی را در
لابلای اوراق
کتابش میشنید.
انگار که
موریانهای
پیوسته و مدام
دارد از دورن
جانش را میجود
و صدای جویدن
شبانه روزی آن
روحش را فرسوده
بود. اما با
اینجال هنوز
جانش پر بود
از عشق و امید،
حتی اگر فقط
ذره ای برای
نجات دادن،
مانده باشد.
با
صدایی که
چرنیشفسکی
بشنود گفت:
هرچند
که شعر من
انسان ها را
حول یک موضوع
خاص متشکل نمی
کند و در آن
خبری از
پلاتفرم و
مانیفست و
برنامه نیست
اما شعر من
همهی انسان
ها را حول حس
سالم و طبیعی
انسانی بسیج می
کند و سپس با
صدای شکستهی
خود خواند:
می
تراود مهتاب
می
درخشد شبتاب
نیست
یکدم شکند
خواب به چشم
کس و لیک
غم
این خفته ی
چند
خواب
در چشم ترم می
شکند.
سیما
به اتاق
برگشت. به
ساعتش نگاهی
کرد. چیزی از
ساعت ۶ عصر گذشته
بود. دیگر وقت
زیادی
نداشتند. باید
هر چه زودتر فهرست
کتاب ها را مینوشتند
و آنها را در
قفسه ها میچیدند.
طیبه هم به
کمک آمد و دو
نفری تا ساعت ۸ همهی
کتابها را،
که زیاد هم
نبودند، فهرست
برداری کردند
و در قفسهها
چیدند.
هنگامی
که ساعت هشت
فرارسید دو زن
کارشان را تمام
کرده بودند.
رومیزی آبی را
روی میز پهن
کردند
وشعمدانی را
روی آن
گذاشتند.
چراغ
را خاموش
کردند و از در
بیرون آمدند.
طیبه در را
قفل کرد. آن ها
با رویاهاشان
شاد بودند و
برای روزهای
آینده و
کتابخانهای
که بر پا کرده
بودند،
برنامه های
زیادی در سر
داشتند.
نیما
خود را تکانی
داد، کنار
دستش شاعرهی گمنامی
نشسته بود که
او را نمیشناخت.
از او پرسید :
خانم شما چه
فکر می کنید؟
آیا کارشان
ادامه خواهد داشت؟
زن که
عادت کرده بود
امید خود را
در هیچ شرایطی
از دست ندهد،
گفت:
" زندگی
می گذرد
و من
از عادت بی
حوصلگی
بیزارم
ساعت
دیواری
لحظه
ای نیست
فراموش کند
فرصتی
را که در آن
بیدار است."
بازگشتwww.perslit.com