"بادنما"
به مناسبت ۱۳ آذر
روز آزادی
بیان و قلم
سوسن
احمدگلی
ذهن من
عاقبت
بادنماست
می رود
گاه به چپ
گاه به
راست.
سرزمین
اش نه زمستان
نه
بهار
سمتِ
باد
سمتِ
باد
سمتِ
باد.
آنقدر
بی وزنم
که ز
نرمی نسیم
می
لرزم
تنم از
سختی طوفان
عاجز
من از
این بی وزنی
می ترسم.
آشیانم
برفراز
سقف ها
خوب می
بینم از اینجا
دردها
در
کنار رنج داغ
دودکش
باز می
خوانم ز رنگش
حرف ها.
گاه
گاهی باد نیست
وزش
نرم نسیم
در کار
نیست
می
نشیند بر سرمن
یک
کبوتر
یک
کبوتر
آشنا
من
فلزی
نازک و یخ
بسته ام
او ز
سرمای تنم
پرواش
نیست
می کند
گوش مرا
لبریز
از آواز خویش:
"
پرواز کن"
"
پرواز کن"
آه
افسوس
افسوس
او نمی
داند هنوز
که مرا
قدرت
پرواز نیست.
بسته
ام بر بام
خانه
پای
خود
چون
تماشای جهان
است
پیشه
ام
می
خورم افسوس بر
سودای خود
کار من
پرکشیدن
رفتن و
آواز نیست
من
عقاب تیز چشم
و تیز چنگ
من
کبوتر نیستم
کار من
پرواز
نیست.
مانده
ام من
با همه
بیتابی ام
مانده
ام من تا
نشانی تان دهم
از سمت
باد
گو که
می لرزم خود
از طغیان طوفان
آه!
آه!