عادت
سوسن
احمدگلی
صبح
را طاقت ماندن
نیست
می
رود
تا
ته دنیا
تا
ابد
دور
پریشان
تنها
و
صدای مرغ سحری
از
دهان باز ساعت
دیواری
می آید
دیگربار.
او
به عادت
می
کند بیدار
مثل
یک کابوس
در
خواب زمستانی
من
فریاد.
و
چراغی که به
سقف روز
آویزان است
دست
مردی می کند
روشن
که
شب از بوی خون
زن ها
می
شود هوشیار.
وای
بر عادت من.