تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
کیوان شید ۱ اسفند ۱۳۹۴ - ۲۰ فوریه ۲۰۱۶

سرگیجه
در سه تراژدی
(لشکر دونفره/گوشت های سرد/شن های خیس)
نویسنده
رضا كرمي

 

 

 

لشکر دو نفره

وقتي دستور شليك داد، صدایش لرزید. می خواست مرا تير باران كند. اما با فرمان آتش نه چندان باصلابتش، افراد گُماشته اش را به این شك انداخت، كه او از ابتداي ورودش به جَرگه ی نظاميان، نمي توانسته در مقام يك فرمانده ی جوخه ی آتش، ایفای نقش کند. به صرافت افتاد، يك بار ديگر دستور شليك بدهد. اما براي مدتي مكث كرد. زبانش مثل چوب خشك شده بود و درست نمي توانست ته مانده ی آب دهانش را قورت بدهد. افرادش خبردار به صف ایستاده بودند و كوچكترين حركتي از آنها سر نمي زد. حتی پشه اي هم جلوي لوله ی تفنگ هايشان رد نمي شد...  لحظه اي که فرمانده از دفترِ افسرِ نگهبانی زندان، به همراه قاضي اجرای احکام بيرون آمد، خبر قطعي شدن اعدامم را در آستين مي چرخاند. لحن حرف زدن هاي قاضي بسيار عادي بود، اما فرمانده گيج و مَنگ بود و نمي دانست چه كار باید كند! مانند اين بود كه در اجراي دستورات، دست و پايش به خودی خود، كار حذف مرا بر عهده داشت. سال ها بود كه اين كار را تكرار مي كرد؛ اما نه در قالب كشتن يك دوست قديمي؛ بلكه مخالفين اش را به ديوار می چسباند، چشم شان را می بست و حال شان را جا مي آورد. يادم مي آيد اوايل جنگ بود،در سایه ی کِریجه ی کوچکی از نی و علف، لم داده بودم. با گوشه ی خوش تراش پلاك شناسايي، زير ناخن هايم را پاك مي كردم. هميشه از اين كه آنها را چرك بگيرد يا سياه و روغنیِ و چرب باشند، احساس بدی داشته ام. پشتم به طرفش بود و نمي ديدم چه كسي از خودي يا دشمن بالاي سرم ايستاده. ناگهان سايه ای روی سرم واژگون شد. وقتي برگشتم او را ديدم، خودش بود!. تيري به كاسه ی زانوي پاي چپش خورده بود، يا !... اما فكر مي كنم زانوي راستش بود. چون الان كه روبرويم ایستاده، سنگيني بدنش را روي طرف چپش انداخته است. از آن روز به بعد پاي تير خورده اش كمي كوتاه تر شد.
از شدت خون ريزي كنارم روي زمين پهن شد. اين گونه صحنه ها برايم عادي بود و  دیدم که مجروحيتش را بيش از اندازه وانمود مي كرد. پايين شلوارش را- از ابتداي جايي كه ران هايش را دو شقه مي كرد- با سرنيزه بُريدم. بوسیله ی دستمال چهار خانه اي كه گردنم را احاطه كرده بود، دور تا دور زخمش را سفت بستم. خون از شيارهاي سرخ و سياهِ جراحتِ پايش بيرون مي زد. زير بغلش را گرفتم و بلندش كردم. به تنهايي قادر نبودم  او را تا رسيدن به كمپ پشتيباني نيروهاي رزمنده حمل كنم. وزنش زياد بود و خسته ام مي كرد. كمرم از شدت درد مي سوخت. پاي چلاغش را مثل بادبادكي پاره، به دنبال مان مي كشيد. مي دانستم درد فراواني دارد، اما خب من هم كمرم درد مي كرد!. بين مُهره هاي چهار و پنج پشتم تير مي كشيد. راه طولاني بود و نفس كم مي آوردم. مجبور بودم ایستاده نگه اش دارم. آرزو مي كردم كه رهايش كنم و روي زمين طاقباز بخوابم، يا دوباره به خوابگاه برگردم...
قسمتي از خون رقيق شده اش پايين شلوارم را خيس كرده بود. لايه اي سرد و چسبناك به موهاي در هم تنيده ی ساق پايم می چسبید و آنها را از ريشه مي كشيد. موضوع هيچ ربطي به اين نداشت كه خواهر جوانِ من در خانه موهاي زايدش را با آن ماده ی لزج مانند آغشته می کرد و به خودش مي ماليد. البته اين تير خوردن و آن موم انداختن، حتي باز هم مشابه جيغِ كشيدنش، درست پس از جدا كردن پوسته ی نرم و قهوه اي رنگ موم از بدنش نبود.
آفتاب مستقيماً روي سرم مي تابيد. گرماي هوا، عرق را در چاك هاي مختلف و گاهاً متحرك بدنم به حركت وا مي داشت. رنگ صورت مجروح كاملاً پريده بود. لب هايش خشك و سفيد شده... مانند اين كه ماتيك كالباسي كم رنگي چهره اش را متفاوت كند. وسوسه مي شدم كه نيم رُخ اش را عمیقاً نگاه كنم. با تمام سختی كه شرح دادنش در توانم نيست، او را به زير سايبان چادر صحرايي از كمپ امداد نيروها رساندم. تشنه بودم و دهنم باز و بسته مي شد. بيشتر از شخص مجروح نفس مي زدم و حلقم در نظرم، مانند لوله هاي چدني زير آفتاب، زُمخت شده بود. مجروح بد اخلاق بود و پشت سر هم به نور خورشيد و حرارت شدیدش فُحش مي داد.حتی اين حق را به او مي دادم كه سرم فرياد هم بكشد. كنارش روي زمين دراز كشيدم. نزديكش شدم و قصدم اين بود كه آرامش كنم. انگشتانم را جهت التيام در موهايش فرو بُردم، اما مرا ناسزا گفت! شايد از من خجالت مي كشيد. نمي دانستم چه كاري بايد می كردم. با جهش كوتاهي كه از نتيجه ی سلامتي من نشأت مي گرفت؛ روي شكمش رد شدم و کمی بعد  به كمپ نيروها رسیدم. آنجا هيچ خبري از خون ريزي و جنگ نبود. آب خنكي خوردم و روي صندلي کهنه ای در بهداري، كمي چشم هايم را روي هم گذاشتم و چُرت كوتاهي زدم. مثل اين بود كه به خواب مي رفتم، نفسي تازه كردم. بعد از آن قضيه ی تير خوردن مرد مجروح را برايشان تعريف كردم. همگي با تعجب نگاهم مي كردند و به گمانم با اين موضوع سرگرم شدند. زیرا هنوز حرفم تمام نشده بود که به هر سو دويدند و خبر زخمی شدن او را به هم دادند.
همراه با دو نفر امدادگر به طرف مجروح برگشتيم. وقتي رسيديم بيهوش بود. جريان خونش روي زمين، طرح يك چكمه را به طور ناقص- جايي كه گودی زير زانويش خم مي شد- نقش بسته بود. كمك كردم و او را روي برانکارد خواباندیم. البته اين بار، زحمت حمل كردنش بر عهده ی دو نفر امدادگر افتاده بود. از حضورشان شادمان بودم. من از جلو مي رفتم و آنها دنبالم مي آمدند. هر كاري مي كردم، آن دو نفر هم تقليد مي كردند. مثلاً وقتي جايي از راه داراي دست انداز يا خرابيِ كوچكي بود و ناچاربودم تغيير مسير بدهم، آنان نیز به تبعيت از من همان كار را مي كردند. يا وقتي تند راه مي رفتم، سرعت مي گرفتند و همین طور وقتی كُند راه مي رفتم... جايي چاله اي كم عمق مرا واداشت تا از روي آن ِبپًرم، جالب اینکه آن دو هم پریدند!. خنده ام مي گرفت و براي لحظه اي فكر كردم كه فرمانده ی مطلق آن دو مي باشم. شايد مي توانستم به سويي هدايت شان كنم، قبل از آنكه بدانند راه برگشت از كدام طرف بوده است. سرگرم بودم، و خيلي زود به مقرّ رزمنده ها رسيديم. مجروح را روي تخت جرّاحی خواباندند و اقدامات درمانيِ خونینی روی پایش شروع شد. از بهداري بيرون رفتم و توی دهنه ی لاستيك بزرگي نشستم. هميشه اين طور فكر مي كردم كه آدم با وارد شدن به مراکز درمانی، بدون دلیل بيمار خواهد شد. دلم سيگار مي خواست و از داشتنش محروم بودم. خم شدم و گِل هاي لاي دًرز پوتينم را با فشنگي كه ساخت روس ها بود، تميز كردم. بيشتر اوقات وقتي به كشور سردِ قزاق ها فكر مي کنم، چيزهایست كه ذهنم را می آزارد. اول زيبا رويان آن ديار و دوم همين تفنگی كه در دستم سنگيني مي كند. مي توانم از آنها به دليل خيانت هاي تاريخي شان متنفر باشم. اما اگر چنين بود و              تسليحات شان را نمي خريديم، به راستی ما با چه مي جنگيديم!
به طرف استراحتگاه كه در فاصله كوتاهي از من قرار داشت حركت كردم. در هر طرف راهي كه به آنجا منتهي مي شد، ماشين هاي سوخته و از كار افتاده ی جنگي ساکت و بی صدا صف بسته بودند. لاشه ی چند تانك خوديِ تركش خورده در ميان شان به چشم مي خورد. لوله هاي بزرگ شان را به طرفم نشانه گرفته بودند. آن روز خسته بودم، دل پيچ هم داشتم. استراحتگاه چيزي شبيه فروشگاه گسترده اي از كيسه هاي برنج بود. با اين تفاوت كه گوني های پُر از ماسه و گِل را بالای هم چيده و سقفش را با ورق هاي كُلفت فلزي پوشانده بودند، سپس روي آن را دوباره گِل كاري كرده اند. داخل آن تخت هايی سه طبقه و دو طبقه قرار داده بودند. جای من نزدیک درِ خروجي بود.  تختِ رديف دوم- سمت راست- طبقه اول. معمولاً بوي گندِ جوراب هاي همرزمانم عذابم می داد، ولی امكان اعتراض نداشتم. شبها از صداي شليك خط آتش بار عرب ها و سوت راكت هايشان كابوس می دیدم. درست به خواب نمي رفتم و صبح ها تماماً كسل و گيج بودم. شبِ قبلش جسد سربازی را که خودکشی کرده بود، درون ماشین حمل اجساد قرار دادند و تا روشن شدن هوا، دوست همشهری اش گریه و زاری  کرد و آرامش خوابگاه را بهم زد.
دوباره مثل هر روز به طرف خاكريز راه مي اُفتم و از حال و روز آن شخص مجروح خبری ندارم... شايد براي مداواي كامل به نزديك ترين شهر اعزامش كرده باشند، شايد هم مُرده بود، نمي دانم... اين چيزي نبود كه براي فكر نكردن به آن، خودم را سرزنش کنم. بي جهت به همه چيز توجه نمي کنم و علاقه ی چنداني هم به دنبال كردن هر موضوعی ندارم.
تا رسيدن به محل مأموريتم، نصف قمقمه آب خوردم. يك بار هم سرپايي قي كردم، كه با اين كار سبك شدم. با سنگي كوچك خودم را پاك كردم و دوباره راه افتادم. جاده از لايه ی خاك نرمی انباشته بود. ماشین های خودی از كنارم مي گذشتند و گردِ بي وزني، حلقم را می خشكاند. چند دستگاه ماشین خاكبرداري در جاده ی فرعيِ همان جا مشغول بكارند و هوا را غبار آلود كرده اند. مي توانستم به روشني معناي استتار مقابل دشمن را درك كنم. در غبارها پنهان مي شدم و دوباره مثل روحي كمرنگ از ميانش عبور مي كردم. اين كار هر روزِه ی من بود. همه ی وظيفه ام در جنگ، نگهباني از ماشين ضد هوايي كهنه اي بود كه به شكلي منظم آن را پشت خاكريز بلندي مستقر كرده بودند. روي لوله ی درازش را و همچنين كُل آن را با برزنتِ خاكستري ِرنگی پوشانده بودند. زير بدنه اش دو لاستيك بزرگ به       میله ای فولادی متصل است. آهن كشي های مستحکم و ضد ضربه ی آن، وضع اش را چيزي شبيه ماشين هاي سواری دراز كرده بود. دور تا دورش زنگ زدگي و جای  چند گلوله داشت. بالاي آن صندلي كوچكي تعبيه شده بود و دو دسته ی عمودي براي توازن در شلیک و تنظيم نشانه به سمت هدف داشت. ماشه يِ بزرگ روي آن، كاربري اش را نسبت به هر جُنبنده اي متمايز مي كرد. همه ی اجزاء دستگاه همين بود. ماشيني كه از حرکت هر رونده ی بيگانه ای در آسمان جلوگيري مي كرد. ماشین نياز به روغن كاري اساسي داشت و با وضعيت فعلي در برابر هر گونه حمله ای، كوچكترين دفاعي از خود نمي توانست نشان دهد. ماشین جنگی چندان استفاده ای نداشت و فقط بعضی مقامات سال گذشتهاز آن بازدید كردند.  رئیس شان دسته ی مدور كنار صندلي را حرکت می داد، و فقط دور خود می چرخید. روي رینگ آهني چرخش حرفی را به لاتين يادگاري نوشته اند. تصوير قلبي تير خورده روی آن نقش بسته بود. جايي ديگر بالای همان صفحه، نوشته هاي مشابه ای به چشم مي خورد. چند جمله ی عبرت آموز و كلمات نامفهوم را خط خطي كرده بودند. خراشيدگي نوشته ها عميق نبودند و با اندك فشاري كه با نوك میخ به سطح آنها وارد آوردم، در هم قاطي و غير قابل خواندن شدند. قسمتي از پودر بُراده هايِ سطح خراشيده شده، روي دستم سرازير شد و جاي چند لكِّ قهوه ای سوخته بر جای گذاشت. باد ملايمي، خاك هاي روي بدنه دستگاه را مرتباً نو مي كرد. مي توانم با انگشت صورت دختری که مرا بسیار دوست داشت و عاشقم بود، را بكشم. اما می دانم در فاصله ی چند دقيقه، دوباره باد روي شکل را مي پوشاند و اثري از آن باقي نخواهد گذاشت.
فرداي آن روز خبر رسيد كه در چند روز آینده قرار است به گروه شماره چهار دشمن كه تا نزديكي هاي محل استقرار ما جلو آمده اند حمله كنيم. شايد هم بايد دفاع مي كرديم!. پيام هايي از بلندگو پخش مي شد و چنان که بايد، به آن گوش نمي دادم. با صداي هشدار، به جهتي رفتم. بعد زير چادر بزرگ و سفيدِ شيري رنگی جمع شديم. اطراف آن را با ميله هاي آهني كه بی شباهت به چادر سیرک نبود، در زمين محكم ميخ كرده بودند. ستون هايي از تیرِهای چوبی سفيد رنگ، زیر سقف و قسمت هايي كه شكم آورده بود، استوار كرده اند. من بین دو نفر كه خود را آماده ی گوش دادن به چيزي مي كردند، قرار گرفتم. همه با هم حرف مي زدند و ناگهان يك نفر از رزمنده ها با صدایی خش دار فریادی سر می داد و ديگران بلافاصله تشويقش مي كردند. عدّه ی زيادي آمده بودند و تا آن روز همه شان را يك جا نديده بودم. کاشکی با اين تعداد نفرات، بر حريف مان پیروز می شديم... اما حتي با يك نفر كمتر، شاید ممكن نبود. از شلوغي احساس شعف مي كردم. خواستم با شخصي كه سمت راست من نشسته بود صحبت كنم، ولی صدايي بلند همه ي ما را خاموش كرد.

این کتاب با فورمات پی دی اف منتشر شده است. برای ادامۀ خواندن و دریافت این کتاب همینجا کلیک کنید

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست