تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
  ناهیدشید ۱۸ تير ۱۳۹۵ - ۸ ژوييه ۲۰۱۶

دراکولا
نویسنده: رضاکرمی

عصر روز یکشنبه درست وقتی داشتم با عجله از دَری که حیاط خانه ی دراکولا را از نمای رو به روی عمارت گلدون جدا می کرد خارج می شدم، ماشین شیشه دودی سازمان اطلاعات سر رسید و من بلادرنگ دستگیر شدم. تنها همان موقع بود که فهمیدم لو رفته ام. شاید قبل از این فکری در مورد مخفی کاری های سبک سرانه ی یک فرد حزبی با تجربه و شاید ماهر و متخصص نداشتم. توی ماشین چشم هایم را بسته بودند و هنگامی که ماشین سرِ پیچی تُند، با سرعت می راند، دلم آشوب می شد. یکی از مأمورین جلو نشسته بود و من و دو نفر کُت و شلواری در اطرافم، روی صندلی کوچک و تنگ فولکس واگن مشکیِ متالیک سازمان اطلاعات، دَرهم می چپیدیم. ساق پاهای مان کاملاً به هم چسبیده بود و از این صمیمییت اجباری رضایت نداشتم. بعد از چند دقیقه راه افتادیم؛ دود سیگار یکی از آنها فضای بیضی شکل ماشین را متفاوت می کرد. هیچ کس حرف نمی زند و من هم علاقه ای به گفتن جملات بی موردی که من گناهی ندارم و... به ذهنم نمی رسید. نیم ساعت طول کشید تا دَر فولکس باز شد و کف پاهایم روی زمین خراشیدند. دستم به دست یکی از آنها دست بند زده شده بود و هنگام راه رفتن من را مثل سگی به دنبال خود می کشید. چند بار هنگام بالا رفتن از پله های ورودی محلی که برایم قابل رؤیت نبود، سکندری خوردم. خنده ام می گرفت که چطور ادای آدم های چلاغ را در می آوردم یا حداقل می خواهند این نقش را بازی کنم. از دالون های درازی- حدود پنجاه و چند قدم- عبور کردیم. صدای کفش هایمان در راهروها می پیچید و به سقف پژواک می شد. هماهنگی گام هایمان با هم مثل اینکه رژه برویم، هر قدم ریتم چهار ضرب می گرفت. از خیلی وقت پیش تر، رفقا به من گوشزد کرده بودند که خیلی مواظب باشم. ظاهراً یکی از خودی ها من را لو داده بود. شاید طرف شکنجه شده؟!. نمی دانم!... قلبم از حلقم بیرون می زند. اصلاً فکرش را نمی کردم.
بعد از کُلی چپ و راست شدن توی ساختمانی تودرتو، نهایتاً داخل اتاقی شدیم. من را روی صندلی سردی نشاندند. دست بندم را باز کردند. جای حلقه ها را ماساژ می دادم، چشم بندها از روی صورتم باز شدند. حدود یک ساعت است که فرصت نکرده ام روشنایی محیط خارج از خانه ی دراکولا را ببینم. چه قدر دنیای بیرون از جایی که به آن تعلق دارم، منحوس و غیر منتظره ست. بدی این طرز تفکر متفاوت، در خُل و چِل بودن شماست و خیلی زود متوجه می شوید که چطور مضحکه دست آدم های پیرامون خود قرار گرفته اید. بعد از چند ثانیه چشم هایم به نور بُرش خورده ای از دریچه ای بالای سر بازجو، که تا نیمه ی پایین تنه ی مرا قهوه ای رنگ کرده بود، عادت کرد. اتاق بازجویی هیچی نداشت، غیر از یک صندلی چوبی که من روی آن نشسته بودم و یک میز در مقابلم که بازجو پشتش لمیده بود. یا اگر هم وسایل دیگری داشت، من در نیمه ی تاریک اتاق نمی توانستم آنها را ببینم. بازجو مردی میان سال بود و ریش و سبیل پُر پشتی داشت. بالای دو ابرویش و زیر جایی که آخرین ریشه های مویش تمام می شد، برجستگی آثار خراشیده گی کهنه ای نمایانی بود این موضوع هنگامی که چراغ گردان بالای سرمان- گاهی به طرف من و گاهی روی سر بزرگ بازجو در رفت آمد بود- کاملاً خودنمایی می کرد؛ با سایه هایی که در حاشیه ی کبودی آن غلیظ تر می شد، مثل اینکه در وسط پیشانی سوراخی داشته باشد. برعکسِ دیگر بازجویان سیگار نمی کشید و پایین سبیلش هم زرد نشده بود. آقای رضا آلادپوش متولد1311 به شماره شناسنامه 547 صادره از ری، ساکن طهران- پُل امام زاده معصوم- کوچه شقایق شرقی- پلاک 13.
راستی آقای آلادپوش؛ شما هم اعتقاد دارید که سیزده عدد نحسیه؟ یا اینکه تجدد گرایید و از این خرافات بدتون می آد. گفتم: راستش... به سرعت حرفم را برید و با لبخند گفت: فراموش نکن که قرار نیست غیر از راست چیز دیگه ای تحویل هم بدیم. آب دهنم خشک شده بود. این بار کمی با صدای بلندتر گفتم: فکر نکنم این مسئله ربطی به تجدد و این طور چیزها داشته باشه. این فقط نظر منه که خب می شه باهاش مخالفت کرد. بازجو روی کاغذهایی که جلویش پهن بود، نگاهی انداخت و پرسید: خب... اینجا نوشته که شما به اتهام هم دستی و عضویت در گروهک تروریستی و همچنین جاسوسی به نفع گروه های چریکیِ، در تعقیب بوده اید و پس از ماه ها عملیات پی گیر سازمان اطلاعات کشور و بقیه ماجرا... به اینجا ختم شده که، الان ما در خدمت جناب عالی هستیم. البته فکر نکن من تو رو آوردم اینجا که شکنجه بشی و اعتراف کنی. که موضوع چیزه دیگه ای ست. شاید به هیچ عنوان نیازی به این کارها نباشد. می دونی که اطلاعات ما همیشه دسته اوله.
حوصله ی شنیدن حرف هایش را نداشتم، و بیشتر حسّم این بود که بازجو می خواست مسئله را کم اهمییت نشان بدهد. یعنی از همه چیز خبر داشته و دارد!. شاید هم اطلاع نداشت. اما در هر حال موضوعی بود تا من را از هدفی که سال ها برایش زحمت کشیده بودم جدا کند. گفتم: شما هیچ مدرکی علیه من ندارید و به صرف ادعای شخصی یک نفر مُخبر، نمی تونید من رو استنطاق کنید. این مخالف هر اصولی ست که به آن اعتقاد دارید. من کاملاً با حقوق یک شهروند آشنایی دارم.
بازجو از جایش بلند شد. به طرفم آمد و از پشت سرم انگشتانش را در موهایم می کشید. گاهی اوقات شانه هایم را به آرامی فشار می داد. با این کارش دچار یأس می شدم. گه گاهی از خودم و هر چیزی که به نوعی رنجشی به سلول هایم وارد می کند، استفراقم می گیرد.
بازجو در حین نوازشم گفت: فکر می کنی در یک جامعه ی دمکراتیک زندگی می کنی؟ یا فکر کردی که انقلاب فرانسه در کشورت اتفاق افتاده؟!. یا شاید هم به خودت تلقین کردی که شهروند درجه یک هستی؟! آره؟... با صدای بلند می خندید و ترشحات بزاق دهنش را روی گوش های کوچکم به خوبی حس می کردم. دوباره ادامه داد: ببین پسرِ خوب، من خیر تو رو می خوام. بهتره با ما همکاری کنی. این به نفع هر دوی ماست. خودت بهتر می دونی که می تونم همین فردا صبح تحویل هسته ی مرکزی سازمان بدمت. این مساوی با اینه که اول پوستت رو زنده زنده می کَنن و دوم این که آویزونت کنن دَم در همون خونه ی لعنتی که داخلش فعالیت می کردی. حالا از این موضوعات بگذریم... من سوابقت رو خونده ام. تو نمی تونستی آدم بدی باشی. خب می شه گفت که یک جورایی فریب خورده ای.
پس از کمی سکوت بازجو در مقابلم ایستاد و پشتش را به میز تکیه داد. گفت: دوباره نمی خوای حرف بزنی؟ جواب دادم، من کاری نکرده ام که حالا بخوام درباره اش توضیح بدم. ارتباط من با هر کسی که در لیست تعقیب شما بوده، صرفاً جنبه ی تجارتی داشته و این مسئله ای نیست که پنهون باشه. می تونید از هر کجا که صلاح می بینید، استعلام کنید. هنوز حرف هایم به آخر نرسیده بود که سیلی خشکی خوردم و صورتم را بی حس شد. اشک در چشمانم جمع شد. اما میل گریه نداشتم. خودم را برای هر چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد آماده کرده ام. به خودم می گویم، که این تازه اول کار است آقای آلادپوش!. راه پُر خطری را انتخاب کرده ای.
بازجو یقه ام را گرفت و من را از روی صندلی به زمین انداخت. کف اتاق با موکتِ زخیم قهوه ای رنگی پوشیده شده بود. جای چند کفش با سایز بزرگ، روی زمین هنوز قالبی از خاک و شکل مُدورش را حفظ کرده بود. با هیکل سنگینش بر پشت کمرم نشست و مثل اسبی مطیع رامم می کرد. انگشتان کوتاه و کلفتی داشت. موهایم را از پشت کله ام در دست می فشرد. در حالی که به آرامی سرش را به پشت گردنم چسبانده بود، با لحنی مهربان گفت: به مرتیکه گفتم که جواب این آقایان را نمی شود با مذاکره و گفت و گو داد!. زبان امثال شما را فقط خودم بلدم و بس. موهایم را وِل نمی کرد. هیچ نمی گفتم و اعتراضی نداشتم. همین موضوع باعث لجاجت بازجو شده بود. مدتی را با این وضع تحمل کردم. سرفه ام گرفته بود. خاک تمام حلقم را می خراشید. می دانستم که گفتن هر حرف بر علیه من تمام خواهد شد. کمرم زیر بار لَگن سنگینش می شکست، و خم به ابرو نمی آوردم. باسنش کمی خیس بود و استخوانی نوک دار از آن بیرون زده بود. با مُهره های پایینی کمرم آن را به خوبی لمس می کردم. یقه ام را دوباره گرفت و روی صندلی کوباندم. قسمتی چپ صورتم متورم شده بود. گُر گرفته بودم. با لهجه ی ترکی به من فحش می داد و من زبان آذری نمی فهمیدم. با اینکه عشقی وافر به آن سرزمین داشتم، ولی هیچ وقت در پی یادگیری زبان شیرین آن نواحی بر نیامدم. آذربایجان و ترانه هایش. آه... ایرولوخ، امان از ایرولوخ.
حالا بازجو را در نور بهتر و کامل تر می دیدم. تمام هیکل وظیفه شناسش را. گفت: می دونم که تو از آن دست متهمینی نیستی که به همین سادگی همه ی اطلاعات خودش رو به ما بده. حق با توست. کار ما با این چیزها تموم نمی شه. برای شماها باید کفش آهنی پوشید و مغز فولادین داشت. اما من خودم رو خسته نمی کنم و راه بهتری سراغ دارم. مأمور محافظ دم درِ اتاق فرا خوانده شد. لباس شخصی به تن داشت. ولی او همان نبود که من را مشایعت کرده بود. مجدداً به دست هایم دست بند زدند. چشم هایم را بستند و دوباره همان بازی ها شروع شد. بازجو دستور انتقالم به سلول انفرادی را صادر کرد. هیج جایی را نمی دیدم و انگار که روی ابرها قدم می زدم. من به هیچ عنوان نترسیده بودم. حتی اگر مُثله می شدم اما باز حرف نمی زدم. لب باز کردن و مُهر شکستن، برخلاف اصول گروه بود. این همان راهی ست که داوطلابانه انتخاب کرده بودم، و در واقع ابتدای ماجراجویی های یک جاسوس وفادار به تعهدات تکرار ناپذیر حزب بود. من علیه کشورم خیانتی مرتکب نشده ام، تنها برای منافع حزبی فعالییت می کردم که کشور هم پیمان وطنم را به خطر انداخته بود. همین...

در سلولم جای خوبی دارم. به اندازه ی چند نفر، حتی بیشتر هم جای خوابیدن هست. کف آن سیمانی ست و دیوارهای بتونی محکمی دارد. خیلی بهتر از اتاق بازجو بود. سطلی گوشه ی اتاق گذاشته اند؛ به گمانم برای

قضای حاجت باشد. دریچه ای که بالای درِ ورودی بود، همه کارهای من را تحت کنترل نگهبان ها قرار می داد. جایی که دیوار از سطح زمین شروع می شد، کمی با بقیه ی جاهای سلولم متفاوت بود؛ دست که کشیدم مثل آن بود که آنجا را ماتیک تیره ای کشیده باشند. خطی مُوَرب به فاصله ی نیم متر یا شاید هم کمتر، نقش بسته بود. زیر ناخون هایم تکه های ماسیده ی خون جمع شده بود. نمی دانم الان دراکولا داره چه کار می کنه؟. بدون من میمره. اون خونه ی بزرگ و خلوت اون رو در خودش خواهد بلعید!.
چند روز بعد، سودابه، دختر یکی یدانه ی دراکولا و عضو فعال حزب دستگیر شد. خیلی نگرانم و خواب و خیال ندارم. نه برای ترس از اعترافات او علیه خودم، بلکه برای سلامتی اش آشفته ام. ای دختر سر به هوا!. چقدر اصرار کردم که از کشور خارج شود. اوضاع این اواخر هیچ مساعد نبود. هر کس که از درِ خانه ی دراکولا داخل می شد، خبرهای بدی درباره حمله متفقین و شکست متهدین در جبهه های شمال می داد. شوروی در اروپا قدرت سابق را نداشت و اندیشه های کمونیستی و پرولتاریای لنین دیگر کار ساز نبود و محبوبیتی نداشت. ایران تحت تعرض حملات سیاسی بریتانیا در جنوب و قزاق ها از شمال قرار گرفته بود. دربار همچون کودکی خِنگ دست به دامن روس ها شده بود. خلق دیگر آزادی نداشتند و اهداف حزب کاملاً جنبه ی خصوصی و سرمایه داری به خود گرفته بود. جنگ جنگِ قدرت های متزلزل و فاشیستی رهبران احزاب بود. از تناسخ روح و آزادی ارسطویی خبری در کار نبود. دیگر نمی شد به کسی اعتماد کرد. مردم دَرِگوشی حرف می زنند و دولت اجتماعات را شدیداًً تحت کنترل خود دارد. شاید من دیگر به عنوان یک مهره ی سوخته نتوانم اهداف حزبم را عملی کنم. اما این پایان کار یک فعال سیاسی متعهد نبود. تازه داشتم رشد می کردم... ای لعنتِ بر من!
خبری از سودابه ندارم و دغدغه ام با شنیدن دستگیری او بیشتر شده. این خبر را یکی از نفوذی های حزب به گوشم رساند. حقیقت همان بود که در لحظه ی شنیدنش، کار خودم را تمام شده دانستم. شاید این آشفتگی برای این بود که سودابه در سراسر زندگی ام وجود داشته و حالا که خودش نیست، ولی یادش هست.
امروز بعد از هفت روز بازداشت، برای دومین بار بازجویی خواهم شد. دوباره با همان تشریفات سابق به اتاق بازجویی هدایت می شوم. همه جا تاریک است و جایی را از زیر چشم بندها نمی بینم. جای مرد بازجو با یکی دیگر عوض شده بود، اما اتاق و میز و صندلی ها همان طور به شکل یک هفته پیش سر جایشان قرار داشتند. بازجو به پیشوازم آمد و با لحنی دوستانه به من خوش آمد گفت. سپس در حالی که من را دعوت به نشستن می کرد، در لیوان سفید رنگی که روی میز بود، چایی ریخت. کنار آن چند کاغذ امضاء شده قرار داشت. تعارفش را رد کردم و بازجو با لبخندی با طراوت گفت: نترس جوون... اینجا قهوه قجری پیدا نمیشه... من به سلامت آن کاملاً مطمئنم. وقتی چایی را خوردم، پرسید: آقای آلادپوش... چرا سعی نمی کنی با ما همکاری کنید. می تونی برگردی سر زندگی ت و همه چیز رو از اول شروع کنی. مگه همین رو نمی خواهی؟. ها؟! تازه اطلاعات تو چندان هم بیشتر از خودِ ما نیست. حتماً شنیدی که یکی دیگه از اعضای گروهک تان اخیراً دستگیر شده. اسمش سودابه ست. دختر خوبیه... می دونم که باهاش آشنایی کاملی داری. البته هنوز تحقیقات ما در مورد اون شروع نشده. فکر می کنم همکاری کنه. تو هم باید پسر خوبی باشی و هر چیزی رو که می دونی، در اختیار ما قرار بدی. این به نفع وطن ماست. جرم جاسوسی یعنی خیانت به مردم و ارزش های یک آب و خاک. پس باید جلوی اشتباه رو بگیریم و تا هر کجا که این فعالیت ها ادامه داشته رو قطع کنیم.
سخنرانی جذابی کرده بود و من نمی دانستم چه بگویم. گاهی اوقات فکر می کنم، اعتراف کنم همه چیز تمام شود. بازجو دوباره پرسید: دراکولا کیست؟ این اسمی بود که سودابه زیر شکنجه پشت سر هم به زبون می آورده. حتماً این هم از دار و دسته های فعالین راه آزادی خلق هاست... حتی اگر هم کوچکترین ارتباطی با شما داشته باشه، مطمئن باش که دیر یا زود خدمتش می رسیم. بازجو یک دفعه برآشفت؛ خدمت همه ی شما آشغال های بی پدر و مادر می رسیم.
بازجو دستوراتی داد و این قسمت دوم  تحول بزرگ من به شمار می آمد. گذشته از تغییر هدف های رهبران حزب های کارگری و آپارتاید به جهت های سرمایه داری، تا الان که در چند قدمی شکنجه های اثر گذار روحی قرار گرفته ام، لحظه ای در انتخابم تردید نداشته ام. هم چنان حرف نمی زنم و ساکت می مانم. این را مطمئن هستم که چنانچه داروی مخصوص اعتراف کردن را هم به من تزریق کنند، نه برای اهداف حزب که ارزش هایم را فنا بخشید، بلکه محض خاطر سودابه و دراکولا سکوت می کنم. کاش سودابه این را بفهمد. دست هایم را محکم به صندلی آهنی بسته اند. از همان ها که همیشه روی آن، امتحانات مدرسه ی شیاطین را تقلب می کردم. این اسمی بود که مدیر دبیرستان امیرکبیر روی مان گذاشته بود. چون او عقیده داشت، این همه شیطنت کار انسان های عادی نمی تواند باشد و قطعاً کار خودِ خودِ شیاطین است!. با باتوم چوبی مشکی رنگی به نوک انگشتانم می کوبند. حالتم طوری است که انگار دست هایم را دراز کرده ام تا بگویم ببینید آقا! ناخن هایم را خوب گرفته ام!. رگه های باریک خون زیر نوک انگشتان له شده ام، از لبه ی دسته ی صندلی، روی سطح موکت می چکید. هم چنان ساکت هستم. گوشتِ انگشت شستم کنده شده و هنگامی که آخرین ضربه مرد شکنجه گر با شدت و نفرت بر آن وارد می شود، روی صورتم موجی از درد می نشیند و عضلاتم منقبض می شود. در راهرو صدای پای چند نفر که می دویدند به گوش رسید. بازجو دستور داد: فعلاً بس است، به گمانم که سر عقل اومده باشه. سرم گیج می رود... تمام تنم داغ شده. مرد شکنجه گر بازویی قدرتمند دارد و مرد بازجو نحیف و لاغر اندام است. بالای سرم ایستاده اند؛ از جانم چه می خواهند؟ نمی توانم بیش از این تحمل کنم. حرف های شان را نمی شنوم. آنها در گوشی پچ پچ می کنند. نمی خواهم حرفی بزنم؛ به اقرار من امیدوار نباشند. بازجو انگار مرا نمی دید؛ دوباره دستور شکنجه ام را صادر کرد. همان ضربات باتوم، اما این بار محکم تر به همه جای بدنم اصابت می کرد. در چهره شان تعصب نمی بینم و اعتراف می کنم که از آنها متنفر نیستم. آن قدر من را زدند که بیهوش شدم.
آقای آلادپوش؛ با تو هستم... خوابی یا بیدار حضرت عجل؟! حالا آزادی کیلویی چنده؟. هنوز درد دندون نکشیدی که عاشقی یادت بره! ترانه های آذری دوست دارید؟ یا بدم قلیان گردن دراز محمود احمدی برایتان چاق کنند. حالا معنی واقعیِ فعالییت سیاسی رو فهمیدی؟. تو رو چه به این حرفا، سوسولِ منحرف؟!. چی شده؟... می بینم که به همین زودی دلت سودای یار کرده... حالا خودمونیم، برای حزب می جنگیدی یا برای عشقت؟ جناب مبارزِ عاشق. تو هم ما رو کشتی با عشقی که معلوم نیست بوی سیاست می ده یا بوی کافور. بازجو رو عشقه، کعبه و بُت خانه بهانه ست!. ناقلا از کجا فهمیدی که سودابه هم تو رو دوستت داره؟ این قدر توی اون خونه ی لعنتی رفتی... تا عاقبتش شد این. تحویل بگیرید حضرتِ اشرف. این شکنجه ها قابل شما رو نداره. راستی چه خبر از اون هیولای پیر... آره همون دراکولا!. واقعاً نمی دونه که با دخترش ریختی رو هم، یا می دونه و غیرتش مُرده... ای دنیا، آقا رضای ما رو باش، کار یک مملکت افتاده دست خُرده بروژوازی شکست خورده و شرمنده. تو که از لنین بد می گفتی، حالا چی شده که هنوز داییه ی فراماسونری گدایی می کنی. هر کی دلش به یک چیزی خوشه، تو هم دلت به همین چار تا کتابی که از حفظ داری. همین ده دوازده تا اصطلاحات روشنفکرانه!. بدبختِ بیچاره پاشو کشکت رو بِساب. شدی عَینهو مترسک وسط باغ. بیا همه چیز رو بگو شاید دلشون به رحم بیاد و بذارن چند سال بعد از این فلاکت مرخص بشی. تازه اگه نخوان تیر بارونت کنن. حرفام تو رو به وحشت انداخته نه؟ آقا رضای خیانت کارِ وطن فروش. بذار خیالت رو از هر حیث راحت کنم؛ شدی گوشت دمِ توپ اون آقایون و خانوم هایی که دغدغه شون ماسکِ مهمونی های شبونه شونه. قهوه دوست داری؟ آخ تو رو خدا ببخشید استاد! پاک یادم رفته بود شما روشنفکرید. وا... خدا مرگم بده استاد... ببخشید میرزا رضا، ما توی مملکت مون چندان رسم نداریم قهوه بخوریم، اینه که بیشتر چایی دَم می کنیم. البته بگم که یک بار قهوه خوردم، اون هم موقعی که توی کافه نادری با اهلِ قلم همدم شدیم. بعدش هم هی تُندِ تُند، سیگار دود می کردیم هوا... خدای ش چه حالی داشت. یک شبه می شدیم اهلِ دل. یک شبه می شدیم مسافر ری. یک شبه می شدیم مارکس، یا شاید هم رادیو می خریدیم که« مرغ سحر» گوش بدیم. خلاصه اون قدر همه کس و همه چیز می شدیم، که حتی خودمون هم نمی تونستیم خودمون رو بشناسیم، تا چه برسه به شما که بوی کباب رو از پشت دیوار حس کردید. بیا این اولین نسخه ی نشریه درون حزبه. ارزونی خودتون. ما که خوندیم، چیزی حالی مون نشد. امشب خوب با خودت فکر کن، ببین توی این مملکت، کی بیشتر از همه به دردت خورده؟ اون مرتیکه ی عرق خورِ بی نمازِ اَجنبی، که نفت ما رو از جنوب و ناموس ما رو توی شمال حیف و میل می کنه، یا ما که نفت رو ملی اش کردیم؟. کارگر و چاهش مال خودمون بود و پولش معلوم نشد توی جیب کی رفت اصلاً. دستت درد نکنه که هنوز نتونستی فرقی بین این ها قایل بشی. نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد... آقا این فرانسه عجب جای با حالیه! تا حالا رفتی اون جا؟ اگه پای شما در آن مکان عزیز باز شود، حافظا چه خیال های باطل که بتوانید به موطن خود برگردید. تازه اگر زن و فرزندی یا عیالی مثل والده ی مُکرمه، "دراکولا" نداشته باشید. که اگر هم داشتید، واگذارتون به همان اسفل و سافلین، که شلوارتون را در مراجعت از فَرنگ، جِر خواهند داد. ما که عمرمون و جونی مون و بخت مون، رفت پی همین سیاه کاری ها. آخرش هم نفهمیدیم حق با کی بوده، شاید هم با پرتقال فروشه!.
چشم هایم کم سوتر از روزهای پیش شده اند. امروز با حساب چوب خطِ من، شش ماه و سیزده روز از حبس من می گذرد و حداقل ماهی یک بار شکنجه پس داده ام. بدنم بسیار ضعیف شده. درست نمی تونم بشاشم. سوزش بدی دارد. شب ها تپش قلبم خطرناک می شود. چند بار در بهداری زندان بستری شده ام و به طور سطحی مداوایم کردند. شاید نتوانم بیش از پنج دقیقه بنشینم، کمرم لگد خورده و مُهره ی وسطم آسیب دیده. سودابه همه چیز را اقرار کرده و من دیگر هیچ موضوعی برای مخفی کردن ندارم. ارزش و بهای من تا روزی بود که این اطلاعات در مغز کوچکم محفوظ بود، حالا چو مُعما حل گشت، آقا رضای خوش نویس فقط یک اسم بیشتر نیست!.
امروز با بازجو قرار ملاقات دارم، البته این بار نه برای شکنجه دادنم. دادگاه صالح رسیدگی به جرایم من روز سه شنبه تشکیل خواهد شد و بی گمان، این آخرین باری بود که استنطاق می شدم. بازجو مانند همیشه به گرمی استقبال کرد و کمتر حرف می زد. بیشتر عمل می کرد. به سختی روی صندلی همیشگی اتاق نشستم. فاصله ی بیشتر از یک متر را به سختی می توانم ببینم. مرد بازجو با لحنی تمسخر آمیز گفت: خب آقای آلادپوش عزیز، کار ما هم با شما تموم شد. نمی خواستیم شما اذیت بشین. ولی به هر صورت شدین!. امیدوارم دادگاه در موردات تخفیف بده. این هم وظیفه ای بود که بر دوش ما گذاشته اند. خوب یا بدش با خودتون. ولی چه خوب بود که قبل از اعترافات سودابه در مورد همکاری شما با گروهک های تروریستی، خودتون همه چیز رو به ما می گفتید. خب نشد که بگید، حرفی نیست.
زبانم سنگین شده و حتی نمی توانم به حرف هایش جواب بدهم. گفتم: سودابه شکنجه هم شد؟ مرد بازجو به چشم هایم خیره ماند و گفت: بله، اون هم مثل تو بود. هیچ فرقی نمی کردید، با این تفاوت که در ابتدای دستگیری با ما همکاری کرد. با این وجود من اون رو فقط چند بار دیدم؛ از شما به خوبی یاد می کرد و تا آخرین روزهایی که در حبس بود شما رو در خاطرش داشت. خشکم زده بود و با تعجب و نگرانی گفتم: منظورتون در مورد آخرین روزها چیه؟ مگه الان آزاد شده؟ بازجو مکثی کرد و بعد گفت: البته دلم نمی خواست در موردش حرف بزنم. راستش... حرفش را قطع کردم و سراسیمه گفتم: خواهش می کنم به من دروغ نَگید! بازجو سیگاری روشن کرد. دودش را قورت داد و گفت: مگه تو به ما راستش رو گفتی که ما بگیم! سودابه نتونست زیاد تحمل کنه. بله می شه گفت که به نوعی آزاد شده؛ هم از این دنیا، و هم هر چیزی که بهش وابسته بود. پایان حرف هایش را نشنیده گرفتم و دوباره پرسیدم که منظورش چه بوده؟ و او صراحتاً گفت که در مرحله دوم شکنجه ها با اسلحه ی نگهبان خودکشی کرده است.
به صندلی تکیه دادم. خبر مانند پُتک به سرم وارد آمده بود. نمی توانست عادلانه باشد، اما حقیقت داشت و این پایان ماجرای عشق پنهان من به دختر یکی یدانه ی دراکولا بود.
به سلولم بر می گردم. تمام اسناد خروج از زندان را امضاء کرده ام و در دادگاهی شرکت خواهم کرد که تکلیفم را برای همیشه روشن خواهد نمود. شب سختی در پیش دارم. سودابه سودابه... مانند زن ها گریه می کنم. ای کاش من هم خودم را کشته بودم. فردای آن روز، دادگاه با حضور یک قاضی و دو مستشار تشکیل شد. قضات عالی رتبه مرا به جرم اقدام علیه امنیت کشور و توطئه برای براندازی نظام پادشاهی و همچنین جاسوسی به نفع کشورهای متخاصم مملکتم، و چند عنوان مجرمانه ی دیگر، به تیرباران محکوم کردند. حکم در همان جلسه ابلاغ شد و من بدون تردید پشت نسخه دادنامه را امضاء کردم. دادگاه حکایت چندان جالبی نداشت. مدت سه روز کامل در غم از دست دادن سودابه به سوگ نشسته ام. دختری که همیشه بیشتر از خودم نگرانش بودم. کسی که حالا دیگر وجود ندارد.
وقتی تیربارانم کردند و گلوله های داغ به سینه و قلبم خورد، عشق سودابه از سرم پرید!.

پایان

 

این داستان با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر منتشر شده است. برای دریافت آن همینجا کلیک کنید

 

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست