چند شعر
از رسول کمال:
نه برای
عشقی که غنچه
نکرد
برای خودم
می گریم
که عاشق
بوده ام
***
غبار وهم را
زدودم از
خاطر
و بگسستم
زنجیرِ
دروغین ِ افسانه
ها؛
بهشت
و
دوزخ
و خدا
ارزانی
شما!
***
بغضم را
به اتاق آوردم
پرده کشیدم
و با
اشکهایم شعری
برایت سرودم
***
هرگاه می
گذرد
پروانه
ای از منظر
نگاهم
طرحی می
زنم
از خیالت
بر بوم
خاطراتم
***
شبهای بی
شعر
بسیار دارم
اما
شعر تنهایم
همه سرشار
شبند
***
آبی هایم
را
بر طرح
طلایی اتاق
با تو
قسمت می کنم.
***
می سرایم
شعر
برای عشق
و عشق
می ورزم برای
شعر
میدانم
درختیست
جوان
عشق من
برای شعر
***
عطر یاس
سپید
گیسوی طلایی
افتاب
به نجوا
چیزی گفت
یاز
دیدم
صبح شده
بود.
***
هیچ رنگ
نداشت
رنگ ترا
کاش می
گفتی
چرا
خفته در
خواب این همه
بی زنگ
شدی!؟
***
ریخت
ریخت
ریخت
چنان تلخ
ریخت
که خورشید
آرزوهایم
خموشید.