تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

سه شعر
از رسول کمال

I'm not a strong man
as you said!

 

نه،
دیگر کنار لحظه ها
تنها
نخواهم ماند
تا که خیس شود
گونه هایم
از اشک.
دیگر دستی از سر یاس
به سویت
دراز نخواهم کرد
تا که تن سبز غرورم
زرد شود
به خاک پست،
و
دیگر حتی از کنار باغچه خانه ات
گذر نخواهم کرد
که خواب گل ها
آشفته شود.
می دانم
می دانم
دیریست
میدانم
من این را
که دیگر نیستم
آن موسای معجزه گر
برای دل تنگیهایت
که ترا هم راز کرد
روزی
با آفتاب
و نشاند هزار ستاره شوق
در سکوت سبز چشمانت
و رفت
با تو تا آستانه عشق
خوب می دانم
من این را
که نیستم
دیگر
آن موسای معجزه گر
برای تو!

من
اما
چون عیسای پردردم امروز
آن ناتوان مرد مصلوب
بر صلیب مرگ
که خون
می ریزدش
از بند بند هر رگ*.
آن ناتوان مرد مصلوب
مصلوب
مصلوب عشق.

نه،
دیگر
کنار لحظه ها تنها نخواهم ماند،
مرا در غبار خاطرات
جستجو کن!

۲۸ ـ ۵ ـ ۲۰۰۹

* این شعر در سامانه های با اشتباهاتی همراه بوده که نسخه صحیح آن همین متن است که در اینجا منتشر شده است

 

 

گم گشته

 

شما رنگ آفتاب را
نمی شناسید
رنگ گرما
مهربانی
و عشق را نمی شناسید
شما حتی رنگ یک قطره اشک را
از سر رحم
و رنگ لبخندی کوچک را
از سر شوق نمی شناسید
شما نمی شناسید
نمی شناسید
حتی
بوسه ای را از سر صدق
و یا
چگونه بگویم
رنگ خون مهربانی
و یگانگی را نمی شناسید،
آنقدر هست
از این قصه تلخ
داستان
گر بگویم
ای بی نوا شمایان
که خویش را شاید
لیک
من عاشق را نمی شناسید!


۱۴ ـ ۴ ـ  ۲۰۰۹

 

 

لحظه ها

از پشت لحظه ها
نظر کردم
بر طرح بارانی اندوه
که می بارید بر من
از پشت لحظه ها
نظر کردم
به دیروز
که بی دریغ بود
آفتاب با من
و
از پشت لحظه ها
نظر می کنم
اما
به امروز
که مانده ام
تنها با خویش
با رویاهای سبز دیروز
و
با اندوه زرد امروز؛
و
می روم
می روم
می روم
تنها با خویش
چرا که تو خواستی
و چاره جز این نیست.
می روم
می روم
شاید که دیگر از پشت لحظه ها
نبینم
این طرح بارانی اندوه
وین تلخی امروز را
می روم
تا شاید دوباره
جایی دیگر
بتابد بر من آفتابی بی دریغ
شاید دوباره
برقصم
با کودکان خردم
در لحظه های شاد بودن،
می روم
می روم
می روم
چرا که تو خواستی
و چاره جز این نیست!


۱۰ ـ ۳ ـ ۲۰۰۹

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما