تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
سه شنبه ۳ آذر ۱۳۹۴ - ۲۴ نوامبر ۲۰۱۵

در رکاب زندگی

نگاهی به داستان " تماشا درمِه " از نسیم خاکسار

رحمت بنی اسدی


" تماشا درمِه " حکایت دویا سه نسل ایرانی ست که نخستین آن انقلاب را آفرید ونسل هایی که از پی آن آمدند. نسیم خاکسار نویسنده ایرانی مقیم در تبعید، در داستان کوتاه " تماشا در مِه " این نسل ها را در کنار هم قرار می دهد و نگاه شان را به جهان و هستی بررسی می کند. کاری استادانه در دوسه صفحه کوتاه وبی حاشیه پردازی ها ولفاظی های معمول.

انقلاب بهمن 1357 عمری دارد نزدیک به چهار دهه. نسلی که این انقلاب را آفرید، اگر هنوز زنده باشد و یا اگر انقلاب او را نخورده باشد، اکنون از مرز شصت سالگی گذشته است. خیلی از آن ها، امروز مادر بزرگ و پدر بزرگ شده اند؛. فرزند یا فرزندانی دارند واحیانا نوه هایی. به زبان دیگر، از انقلاب به این سو، سه نسل پدید آمده است که هریک نگاهی متفاوت به زندگی دارد. نسلی که انقلاب را آفرید و خود در آتش آن سوخت، نه تنها چیزی به دست نیاورد، بلکه هر آن چه را هم که داشت از دست داد. این نسل، اما خود را هنوز از تب و تاب نینداخته و نمی خواهد بپذیرد که به آخر خط رسیده است. هنوز خود را در راه می بیند و در " تقلای دیروز و امروزش " است. این نسل با کوله باری از تجربه های انقلابی ناموفق هنوز به " راه " می اندیشد.، ضمن آن که فکر های دیروز نیز راحتش نمی گذارند. تنها " راه " نیست که ذهنش را مشغول داشته است، بلکه " جایی هم هست: " بسته با دیوار هایی بلند و پنجره های غبار گرفته در سقف و چر کین ... " این نسل ، پیوسته پا در رکاب داشته و مجبور بوده است پا بزند. هر بار هم که بر اثر خستگی یا بی مبالاتی، فرمان از دستش در رفته و کج و راست شده است.، می بایستی " بر شن ها و شن ریزه های اسفالت بنشیند و خون برادرانش را بو کند". نسل انقلاب در خون پا گرفت و به راه اندیشید و از این همه رفتن، اکنون فقط " پای لنگ " ، " زانوانی خسته و از کار افتاده " و " قلبی خسته " و حسرت و غمی درسینه دارد که گاه به گاه از راه می رسد و مثل " یک چنگک آهنی " در قلب و گلو چنگ می اندازد و هی می فشارد.

اما نسل با نسل هایی که که از پی این نسل آمدند، مانند گذشتگانش نیستند. جهان در این دوسه دهه رنگ و نشان دیگری گرفته است و نسل های پس از انقلاب نیز متاثر از این دگرگونی، خواست ها و آرزوهای دیگری دارند؛ از منظر دیگری به جهان و زندگی نگاه می کنند و این نگاه با نگاه نسلی که انقلاب را خلق کرد، تفاوت بنیادی دارد. نسلی که " چشم می گرداند به هر سو " ، " اشتیاق دیدن " دارد. اهل " پرسش های دقیق و فراوان " است و نمی خواهد " مثل آدم بزرگ ها خر شود "و" می خواهد زندگی کند، شاد باشد و بخندد ". نسل جدید آرمان ها و علایق ویژه خود را دارد که با نسل پیشین به کلی متفاوت است. اصولا به قهرمان و انقلاب دیگر باور ندارد. قهرمانانی از قماش جلال ال احمد و شریعتی " یا انقلابیونی مانند " چِه و عمو هو " برایش جاذبه یی ندارند. اصولا سیاسی نیست و تنها می خواهد اجازه بدهند زندگی کند.

در داستان " تماشا در مه "، این نسل ها با نگاه متفاوت به زندگی روی در روی هم قرار می گیرند. ظاهر داستان خیلی ساده است: راوی، مرد میان سالی است که در تبعید سر می کند و از همان نسلی است که انقلاب را آفرید . وقتی انقلاب را به مسلخ فرستادند، او نیز مانند میلیون ها ایرانی، جسم و جان زخمی را برداشت و از کشور بیرون آمد. حالا چند ماهی است میزبان خواهر و خواهرزاده کوچکش است که تازه از ایران آمده اند. راوی به خواهر زاده قول داده است که روزی اورا به جنگل ومزرعه و به دیدن حیوانات ببرد، اما به دلیل بدی هوا، این کار هر روز به تاخیر می افتد. خواهرزاده کوچک بر خلاف مادرش ، نه با موزه و کلیسا ها و برج ها میانه خوبی دارد و نه حوصله دیدن شان را. کسی نمی داند چرا؟ شاید شنیده باشد که موزه ها و کلیسا ها و این جور بناها حافظه تاریخی بشر اند و در خشت خشت آن ها کینه و نفرت خوابیده است.

راوی اما میل به رفتن جنگل و مزرعه را ندارد و بهانه می آورد که " زمستان است و یخ بندان "؛ " باد و برف و خطر " است." اگر تابستان بود و راه امن بدم نمی آمد"

.چرا راوی از بردن کودک به مزرعه طفره می رود؟ به یقین سن و سال و محافظه کاری نیست. راوی هم راه را خوب یلد است و هم خود بارها این راه را به تنهایی همراه دیگران رفته و باز آمده است. بهانه راوی برای نپذیرفتن بار مسئولیت کودک در چیز دیگری است: راوی از " راه " خاطرات تلخی دارد ، زیرا سراسر عمرش را در راه بوده است و اگر قرار باشد دیگران را تشویق به رفتن در راهی کند، می خواهد دیگران راه شان را خود انتخاب کنند.

اما کودک پافشاری می کند و سرانجام بر اثر إصرار زیاد، راوی تسلیم خواهر زاده می شود و روزی کودک را برترک دوچرخه خود سوار می کند و " جاده طولانی " را در پیش می گیرد. دو تن سوار بر دوچرخه در " جاده یی که می رفت تا دوردست و نمی شد انتهایش را دید " پیش می روند. خواهر زاده مثل گربه یی شیطان کز کرده پشت ترک دوچرخه و در میان مِه و پیدایی، چشم می گرداند، به هر سو نگاهش روی شی یی گره می خورد و بعد در می آید که :

" دایی می تونی بگی اون چیه ؟"

اما راوی، غرق در گذشته هاست و چون همیشه با هر پا زدن یاد های گذشته است که برای چندهزارمین بار ورق می خورند:

" رفته بودم این راه را. چند بار یادم نمی اید.با کی .معمولا تنها می رفتم و هر بار می افتادم توی آن، فکر هایم کشیده می شد به گذشته. به دور و پا زنان که می رفتم آن ها هم همراهم به توالی زمان می آمدند . در پس لایه هایی تیره و خاکستری می کشید مشان، تا هشدارم دهند که هستند، هنوز نمرده اند . مثل حالا وقتی او در پشتم نشسته بود".

کودک بر پرسش های خود، غوغای درون راوی را بیدار می کند و او در حال پا زدن ، با مرور به گذشته و حال ، به درک تازه یی از خود و کودک می رسد. دوچرخه سواری دایی با خواهر زاده و گفت و گوهای این دو، سفری درونی و بیرونی دو نسل است که هنوز در راه اند. هر دو " خیره به خم راهی که درمِه ناپدید می شود " و " در فکر آن هموارگی و ناهموارگی راهی که پیش روست ". در عرصه این حرکت است که کودک چیز هایی را می بیند که از دید راوی پنهان مانده است . راوی در می یابد که کودک، جهان دیگری می بیند که با جهان او مشابهت ندارد. کودک نمی خواهد چون دایی اش زندگی کند و همان راه را برود که دایی ، جوانی و توانش را بر سر آن باخت. پس به راهی دیگرو زندگی دیگری فکر می کند و نمی خواهد اشتباهات مرگ بار نسل گذشته را تکرار کند.

" دکتر گفته بود به فاصله چند قدمی هر روز عقب عقب بدوم، اما من به جای آن، یک میدان راه را با دوی عقب عقب چند دور می زدم."

" خندید: مگه می شه ؟"

- " برای شدن می شه، اما معلوم شد کارمن درست نبود."

- " چرا زودتر متوجه نشدی؟ "

- " خوب، گاهی آدم خر می شه"

- " من همه اش فکر می کردم آدم بزرگ ها چیز نمی شن".

- " نگفت خر.از بالا شانه هایش را قلقلک دادم .

- " حالا تو کی چیز می شی؟"

- " نع ! من هیچ وقت چیز نمی شم."

- " پس تو چی می شی ؟"

- " " من یه چیز دیگه می شم.مثلا گنجشک..."

پرسش های کودک راوی را به اندیشه وا می دارد و این که تا کی او و هم نسلانش باید در " راه " باشند و در زندگی فقط به فکر راه باشند؟ کی و کجا باید متوقف شد؟ نسل نویی که می آید تا چه میزان از تجربه های این نسل بهره خواهد گرفت تا دوباره فاجعه به بار نیاید و زیر آوار له نشود؟ نسل انقلاب با درس آموزی از تجربه های نسل پیشین در جاده یی لغزنده پا گذاشت و زمین زیر پایش سست بود و طبیعی است که پایش لغزید . این نسل زیاده خواه نبود چیز زیادی برای خود و دیگران نمی خواست به جز یک زندگی که در آن عدالت و آزادی باشد. صادق بود و آن چه را که کرد یا صداقت تمام کرد.نسلی آرمان خواه بود که در این راه همه چیز را پشتوانه آرمان های انسانی اش کرد و اکنون چیزی به جزخستگی و رنج برایش نمانده است:

" باد چند باری شلاق نواخته بود گونه هایم را. و بعد زیر زانوی راستم شروع کردن به تیر کشیدن و دیدم نمی توانم تند پا بزنم ، آن هم وقتی که هنوز خیلی راه مانده است."

- " هنوز خیلی از راه مانده بود."

اما آیا قرار است این نسل به تنهایی این راه را طی کند یا باید رکاب زندگی را بدهد به نسلی که در کوران پس از انقلاب بالیده و پا گرفته است. دل مشغولی راوی نیز همین است. این نسل نگران است و دغدغه بزرگش آن است که چگونه می تواند تجربه های زندگی و مبارزه را به نسل های آینده منتقل کند. تجربه های بس ارزش مندی که آسان به دست نیامده و به یکی از توفانی ترین دوره های تاریخی ایران تعلق دارد.

- " در پشت سر که لب جویی نمانده است برایت دیگر و نه تماشایی، جز همین پای لنگ که تو را بکشد همین چند صباحی که مانده است که دیدم این بار انگار باید با همه این حس ها بجنگم ، تا بتوانم چنگک را از فروشدن باز دارم و دلم و گلویم را رها کنم. هر چند این جنگیدن و این تقلا از نوع همان دویدن هایی باشد که ممکن است چند روز بعد ، چند هفته بعد و یا چند ماه بعد تر، اما مهم نبود . باید این کار را می کردم و این محال را انجام می دادم و بعد اگر حالی مانده باشد، بایستم و بنشینیم گوشه یی شاید هم پشت مزرعه و سیگار برلب و خیره خم راهی که در مِه ناپدید می شود و تماشا را بسپارم به او که هنوز اشتیاق دیدن دارد..."

این یگانه آرزوی نسل مانده از انقلاب است که نه تنها تماشا که میدان را وا گذارد به نسل جوان و خود به تماشا بنشیند زندگی نسل نو را. آرزویی نه چندان دور و دراز ، اما کی و کجا باید رکاب را داد به آن که هنوز از پشت سر می اید و هنوز نه راه را بلد است و نه به خطرات آشناست ، گرچه سری پر شور دارد و چشمی که می دواند و شوق دیدن و تجربه ، جانش را پر کرده است؟

" آن وقت نشاندمش بر ترک بند و زدم به راه ، رکاب زنان ، با چشمی خیره به دو سوی جاده تا کومه یی از نظرم نگذرد و منتظر پرسش های او . آن گاه دیدم هنوز منم که باید پا بزنم و بروم رکاب زنان با پای درد و زانوانی از کار افتاده و قلبی خسته و جاده یی روبه رویم و کسی که پشتم نشسته است با چند نسل فاصله، تا او را ببرم به انتهای جاده برای دیدن مزرعه کوچکی که قولش را داده بودم مدت ها پیش. "

نسل انقلاب هنوز پرکار ترین است و در تلاش تا مگر در این فرصت باقی مانده ، دوباره همه چیز را از نوبسازد. از این رو، زیباترین قصه ها را می نویسد، زیباترین شعر ها را می سراید و زیباترین فلسفه زندگی را خلق می کند . نسلی که تند و شتاب آلود و در میان غبار و مِه به تماشای هستی رفت ، اکنون گام هایش را کند و متعادل کرده است و با کارو پیکار به سبک و سیاق دیگری می خواهد رکاب را بسپارد به نسلی که می آید، که همراه او جهان دیگری بر پا دارد و لاجرم زندگی دیگری را!

رحمت بنی اسدی


 

 

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=36661

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست