
آخرین غزل
رهی معیری
ندانم كان مه نامهربان ، يا دم كند يا نه ؟
فريب انگيز من ، با وعده اي شادم كند يا نه ؟
خرابم آنچنان ، كز باده هم تسكين نمي يابم
لب گرمي شود پيدا كه آبادم كند يا نه ؟
صبا از من پيامي ده ، به آن صياد سنگين دل
كه تا گل درچمن باقي است ، آزادم كند يا نه ؟
من از ياد عزيزان ، يك نفس غافل نيم اما
نمي دانم كه بعد از من ، كسي يادم كند يا نه ؟
رهي ، از ناله ام خون مي چكد ، اما نمي دانم
كه آن بيداگر ، گوشي به فريادم كند يا نه ؟