ماجرا

 

ر- تنها

 

چه پر پر می زند هر شب،  دل من در هوای تو

به سان سایه می آید   خیال ام پا به پای تو

 

چو کوهی روی دوش من   غمِ شیرینِ تو مانده ست

اگر چه تیشه بر کوهی    نمی کوبم برای تو

 

کشم بارِ گرانِ غم    به روی دوش چون سیزیف

فرو از قُله ی امیدم اندازد جفای تو

 

غم ات چون رشته کوهی بر  سر راه ام قد افرازد

شبان گاهان که یاد آرد دل من یاد های تو

 

اگر چه سِهره ی عشق ام پس از تو رفته توی لک

تمام شهر می داند غمِ این بی نوای تو

 

چه شب هایی که همراهِ نوای نم نمِ باران

شنیده از زبان من  خیابان ماجرای تو

 

شده از آه شبگیرم   هوا غمگین و  ابر آلود

نفس در این قفس چون می کشد این مبتلای تو؟

 

هوای تازه ای بر من   نمی تابد در این زندان

شدم تا رانده از باغِ  بهشتِ دل گشای تو

 

نه امیدی، نه یک ساحل، نه یک کشتی کنون پیداست

گرفته در برم بحرِ   غمِ بی انتهای تو

 

چنین فرجامِ تلخی را   چگونه من کنم باور

که دیدم آن چنان عشقی  شگفت از ابتدای تو

 

نه امروز این چنین کافر  شدی و کور از غفلت

که می گفتی از آن اول من ام تنها خدای تو

 

نه تنها من که بعد از من بسا آیینه ی دل ها

شکانَد آن دلِ سنگِ سیاهِ بی وفای تو

 

 

***

 

گم کرده آشیانه

 

من آن پرنده هستم گم کرده آشیانه

غم در گلوی خشکم ره بسته بر ترانه

 

آگه نبودم آن روز از کوچِ آخرِ خود

روزی که ترک کردم با بُغض آشیانه

 

ای وای بر غریقی کشتی شکسته گر او

از هیچ سو نبیند وهمی هم از کرانه

 

گل های سرخِ این جا شامه نمی نوازند

خورشید هم نباشد خورشیدِ شادمانه

 

من مرغِ باغِ عشق ام، در این کویر بی برگ

اکنون چگونه خوانم اشعار عاشقانه؟

 

دم کرده شام غربت روی سحر نمی دید

بر او نمی وزیدی گر خاطرات خانه

 

 

www.perslit.com