خاطره ای از بهار

رضا جوینده

                          

 

آه دل تنگ من باز ندارد قرار

می طلبد حال زار ناله ی نی با سه تار

 

هر طرف ابری سیاه خیمه زده در افق

هست از اعماق شب تیره تر این روزگار

 

هر چه در این تیره شب خیره شوم ای دریغ

سوسویی از اختری هم نشود آشکار

 

نیست عبورِ امید در گذرِ جاده ای

شیهه ی اسب سمند، بانگِ رسای سوار

 

یأسِ سیاهی وزید، خاکِ خموشی نشست

بر نگه خسته ی پنجره ی انتظار

 

باغچه ی من فسرد، بس که زمستان شمرد

نیست به یادش دگر خاطره ای از بهار

 

هیچ نداند یقین حالِ دلِ خسته ام

هر که نخسته دل اش خنجرِ مژگانِ یار

 

آه نکردم نگاه، باز فتادم به چاه

خویش به جادو نمود یار دگر باره مار

...

 

دور نیست آن روزگار

 

از شکوه زندگی، از عشق، از لطف بهار

از طلوع روشنی گو، از دل امیدوار

 

خسته شد تاریخ شعر و شاعری از رنج و غم

از درفش و داغ و بند و چشم های اشکبار

 

واژه ها پژمرده اند از این همه دل مرده گی

شعر افسرده شده چون بیوه های سوگوار

 

یک سخن هم از سرود و شوق آزادی بگو

یک سخن از شادی و آبادی و بوس و کنار

 

کم بگو از حلقه ی دار و زمستان و غروب

از بهار و صبح گو، وز حلقه ی زلف نگار

 

کاخ ظلم از پایه سست است و  بریزد دیر و زود

سلطه ی شب های قطبی هم ندارد اعتبار

 

آمده بسیار شب های دراز  و رفته است

بوده در هر جای دنیا مشق دارا و ندار

 

گر چه خورشیدی نتابد لیک از خورشید گو

از جوانه وز سرود دلنشین جویبار

 

گو تو چندان از بهار و زندگی تا عاقبت

گل بروید از دل افسرده ی این شوره زار

 

از اقاقی ها بگو، از رازقی ها، نسترن

هی مگو از لاله ی خونین و از زندان و دار

 

گو سخن از سوسن و از مریم و یاس سفید

از شکوه سروِ آزادِ همیشه استوار

 

ارتعاشات سخن جاری شود در کوه و دشت

گل بروید یا از آن ها، یا  بروید تیغ خار

 

زود خواهد بردمد صبح درخشان امید

هیچ گاه و هیچ جایی شب نماند پایدار

 

بیشه ای ایران ببیند باز زور آرشی

پر شود از بابک آن شیر نر کوپالدار

 

مادران داغ دار آرام گیرد دردشان

بی نشان فرزندهاشان می شوند اسطوره وار

 

روزگاری ما دوباره دست در دستان هم

شاد می رقصیم و می خوانیم در دریا کنار

 

می درخشد شوق در چشمان سبز رامسر

می نهد تاجی به سر زیبا عروس شهسوار

 

هلهله پیچد دوباره در شب چالوس و نور

خنده برگردد دوباره بر لبان چابهار

 

می شود از نو نگین پر بهایی ارگ بم

باز می بینی به گوش نخل ها مان گوشوار

 

تابد امید از سر البرز و کوه بیستون

زندگی گیرد دوباره از سر این کهنه دیار

 

می شود نوروز و رخت تازه می پوشیم باز

می شود آیین جمشیدی دوباره برقرار

 

نو شدن، بخشیدن و بوسیدن و عیدی و مهر

کهنه آیینی که ماند تا همیشه ماندگار

 

باز هم خورشید خانم می درخشد شادمان

می نشیند باز هم بر روی شیر ِ افتخار

 

می کنیم بر پا دوباره باز در پاسارگاد

جشن هایی را که مانده از نیاکان یادگار

 

روزگاری می شود خندان همه لب های ما

گپ زنیم از عشق با هم زیر گل های انار

 

از شکوفه پر شود سرشاخه های باغ سیب

می زند آخر جوانه ساقه های انتظار

 

پر شود دشت از صفای سبزه های صلح و عشق

می شود آکنده جنگل از تمشک آبدار

 

ماه کامل می شود در کوچه های شهرمان

عشق ورزیدن شود در رهگذاران آشکار

 

باز می تابد فروغ زندگی بر دشت ها

می زند بوسه به زلف بید مجنون  و چنار

 

روزگاری می شود دل ها همه آرام و شاد

می شود آباد آری مُلک نیکی، شهر یار

 

خانه هامان می شود غرق ترانه زودِ زود

سرخوش از چنگ و چغانه می شویم و کامکار

 

آری، آری روزگاری می شویم آزاد ما

زود آید نازنینم، زودِ زود آن روزگار

ر.جوینده

www.perslit.com