تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

بی لکهء بودن


کتاب " پنجره  روشن اتاق من "  : پونه قلی زاده  پائیز۸۵

 

 

آن روزها که عشق نفس می کشید
وهیچ جا بوی  نا نمی داد،
من رسالت زنانی را داشتم
که شرافت درعطر پیراهنشان گل می کرد
و پیام آور مردانی بودم
که آغوششان ، اقیانوس عمیق معرفت بود

زجر زنجیروار آدمی، هراس شبهایم بود
و در خود گریستن ، تقویم روزهایم
در خنده کودکان ، واژه بزرگ تسلیم می شدم
و به پیچ و خم هر ترانه ، نهایت تحسین
بر هر پرنده نخوانده آوازی می نوشتم
و تو را نیز
آوازی بسیار بلند، نوشتم...

نگاهم شعله بود بر تو
که زبانه می کشید از هرسوی خیال
و هرم حضورم،
دستهایت را سبز می کرد
و دستهایت چه جسارتی داشت
که می تاخت لا به لای گیسوان تار اندیشه ام
آن روزها کوچهء دلدادگی سینه چاک بود
و پردهء نازک پیوند بر ما پیچیده

***
بوی تند حادثه آمد
بگذار بیش از این نگوئیم...
همین قدر که دستهایم در خزان نا مردمی شان زرد شد
و روزهای بزرگ رسالتم،
رنگ باخت به آوازهای دروغین یک پرنده !

***
در این اکنون عریان حقیقت ،
چیزی نمانده جز روسیاهی شان به زغال
و بر من باری نیست
جز غزل جوهرین دستانم بر حریر کاغذ
دیگر نه شهامت مردن داریم
نه توان در خود گریستن
روزهء سکوت تا بلندای خورشید گرفته ایم
چشمهایت را باز نگه دار
ای پرندهء آوازه خوان...
که من بازتاب مدفون یک سوگند هستم
و تو تجسم روان روزمرگی

ترانه هایم پنهانم،
ناله است که می پیچد در دالان درد
و ناخن های حسرتم،
چنگ می کشد بر تن تلخ تمام خاطره ها

 

***

در دادگاه بی رحم ناکسان
تو مرا  رج زدی
و غزال چشمانم را به تک تک غمزه هاشان فروختی
در قضاوت بی شرم فتنه انگیزان
نه عطر شرافتم به دادم رسید
و نه آغوش معرفتم
نبودنم بر تو نیز درد وجدانی نداشت
اما بدان!
گناه از تو بود
که بر اجاق کور تردیدهایم، شعله ای نینداختی
و فلسفهء ریا بر من ظاهر شد
چه می توان گفت ؟
که من تاسف بازماندهء  یک تاریخم
و تو بستر عقیم فراموشی...

***
پس از آن سکته های بی وقفه که ما را می درید،
آخر به کجا بیاویزیم
این آشفته خیال را ؟
که ما گنگ زندگان،
ننگ مسلم مردگانی هستیم
که آسوده خفته اند
کاش تجلی تمام یک رویا بودیم،
بی لکهء بودن !
آنگاه که ساطور هولناک زمان
به تکه تکه مان هم امان نمی دهد .

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما