هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

پرس و گویی اختصاصی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان معاصر،برنامه ای از هنر و ادبیات پرس لیت

توجه: بازانتشار این برنامه فقط با ذکر منبع و یا دادن پیوند (لینک)مستقیم مجاز است.

پرس و گو با آقای اسد سیف:


فشرده ای از زندگینامه آقای اسد سیف:

اسد سیف در سال ١٣٣٥ در بندر انزلی متولد شده است. از ١٣٦٢ در خارج از کشور (آلمان) زندگی می کند. کتاب های زیر از او در خارج از کشور منتشر شده است:
- اسلامی نویسی (بررسی دو دهه ادبیات دولتی در ایران)، نشر باران، سوئد ١٩٩٩
- ذهن در بند (مجموعه مقاله)، نشر باران سوئد ٢٠٠٢
- زمینه و پیشینه اندیشه ستیزی در ایران (مجموعه مقاله)، چاپخانه باقر مرتضوی، کلن ٢٠٠٤. مرکز پخش: انتشارات فروغ- آلمان
- زن در بارگه اسلام، چاپ نخست، نشریه دیدگاه- کلن ١٩٩٠، این اثر به شکل جزوه بارها در کشورهای مختلف بازچاپ شده است.
-عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید، انتشارات فروغ، آلمان (کلن)، 2008

.....

پرس لیت: با درود و سپاس از شما بخاطر پذیرش دعوت ما برای این پرس و گو، بر آنیم تا طی پرسشهایی آشکار و جدی، ضمن آگاهی دادن به علاقمندان هنر و ادبیات معاصر، برخی ناگفته ها یا پوشیده ها را طرح نماییم. از اینرو پاسخ روشن و هرچه گسترده تر به پرسشمان می تواند ما را در این مسیر یاری دهد.
هدف کلی از این گفتگوها اثرات سانسور و سرکوب و خفقان در ایران بر ادبیات معاصر و تفاوت آن با ادبیات  رها از خفقان و سانسور است. در همین راستا اجازه دهید بپرسیم:

1- ادبیات معاصر در داخل ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟

پاسخ:
در عرصه تولیدات ادبی داخل کشور، من فقط ادبیات داستانی را تعقیب می کنم. واقعیت این است که؛ سانسور حاکم هیچ امکانی و مجالی برای شکوفایی استعدادها فراهم نمی کند. آن کس که نخواهد در شمار نویسندگان پیرامون حکومت باشد، از آن تغذیه کند و به راه ایدئولوژی حاکم قلم زند، اگر ضد رژیم و یا حتا فعال عرصه سیاسی هم نباشد، در آن سرزمین جایی ندارد.
هم اکنون دو گونه ادبیات در ایران تولید می شوند. گونه نخست به نویسندگانی تعلق دارد که خود را "اسلامی‌نویس" می دانند و پیرامون حکومت قرار دارند. از آن تغذیه می کنند، مقام‌های بزرگ در امور فرهنگی حکومت بر عهده دارند، آثارشان در تیراژهای وسیع چاپ می شود و از کانال‌های دولتی در کتابخانه‌های عمومی، مدارس، دانشگاه‌ها، ادارات و دیگر نهادهای دولتی پخش می شود. بسیاری از اینان مدیریت چند مؤسسه و یا نشریه را نیز بر عهده دارند. وظیفه اینان این است که احکام و فرامین رهبر و دولت را در داستان‌ها جاری کنند، به شعر بیارایند و در میان دانش‌آموزان و توده مردم پخش کنند. مصطفی رحماندوست، مهدی شجاعی، راضیه تجار و... در شمار این گونه نویسندگان هستند. هم اینان بودند که در زمان جنگ ایران و عراق، به فرمان رهبر، تحت سرپرستی محمد خاتمی، وزیر ارشاد وقت، "ستاد تبلیغات جنگ" را به راه انداختند، "حوزه هنری و فرهنگی" و بعدها "انجمن قلم اسلامی" تشکیل دادند، هزاران کتاب داستان و شعر و خاطره در تبلیغ جنگ، که در کلیت خویش بروشورهایی تبلیغاتی بیش نبودند، نوشته و منتشر کردند. هم اکنون نیز جوایز رنگارنگِ ادبی حکومتی با ریاست اینان برگزار می شود. در طی سی سال گذشته هیچ اثری ادبی ماندگاری که بتوان نام ادبیات بر آن نهاد، از این افراد منتشر نشده است. آثار "اسلامی نویسان" در تیراژی بالا، در بیست تا سی هزار نسخه، با کمک نهادهای دولتی و با استفاده از کاغذ دولتی منتشر می شود، توسط کتابخانه‌های عمومی و مدارس و ادارات خریداری می شود.
ادبیات و هنر آنگاه که سر بر آستان ایدئولوژی فرود آورند و به ابزاری تبلیغاتی تبدیل شوند، از ویژگی و ماهیت خویش تهی می گردند.
گونه دوم از ادبیات به نویسندگانی تعلق دارد که می کوشند، آزاد از حکومت باشند. این افراد را جمهوری اسلامی دشمن است. به هر طریق ممکن می کوشد، جلوی چاپ و نشر آثارشان را بگیرد. رژیم فکر می کند داستان این‌ها اخلاق جامعه را فاسد می کند و یا انقلابی به راه خواهد انداخت. این افراد نه تنها آثار، بل‌که حضورشان نیز برای رژیم ناخوش‌آیند است. بر این اساس، در رسانه‌های گروهی به نام، نوکر بیگانه، جاسوس، فاسد، منحرف و...خوانده می شوند. این نویسندگان اگر شانس آورند و اثری از اینان پس از گذشتن از هفت‌خان سانسور، منتشر گردد، در تیراژ اندک به بازار کتاب راه پیدا می کند و هیچ کتابخانه و نهاد دولتی نیز خریدار آن نیست.
اگرچه آمار در حکومت‌های توتالیتر هیچ نشانی از واقعیت ندارند، ارقامی هستند که باید ردیف گردند تا رشد موهوم حاکمیت را در عرصه‌های گوناگون نشان دهند، با این همه با نگاهی به آن می توان فلاکت اندیشه و هنر را در ایران کنونی دریافت.
بر اساس آخرین آمار، در سال گذشته 34 هزار عنوان کتاب در ایران منتشر شده است که 8 هزار آن ترجمه است. از این میان 20 هزار عنوان کتاب‌های چاپ مجدد می باشند. از آمار فوق 7 هزار عنوان که بیشترین رقم است، کتاب‌هایی هستند که در باره اسلام و تشیع می باشند. سهم ادبیات در این آمار 6500 عنوان است که 1600 عنوان آن ترجمه و 3400 عنوان آن تجدید چاپ هستند. تیراژ‌ کل کتاب‌ها 143 میلیون است که تیراژ‌ متوسط 400 هزار را برای هر کتاب داریم.
با نگاهی به این آمار و مقایسه آن با تیراژهای کتاب‌هایی که می بینم، می توان به واقعیتی ملموس رسید. می دانید که امسال بسیاری از جوایز ادبی مستقل به کسی اهدا نشد. نهادهای مختلفِ "جوایز ادبی" علت را سانسور و خفقان و عدم مجوز آثار خوب اعلام کرده‌اند. هم اینان اعلام داشته‌اند که طی سال گذشته بین 35 تا 50 عنوان کتاب دریافت داشته‌اند. اگر نگاهی به پشت جلد همین آثار بیندازیم، تیراژ بین 1200 تا دو هزار را خواهیم دید. تیراژ واقعی کتاب نیز همین است، تیراژی که در عرصه علوم اجتماعی به هزار و کتاب شعر به پایین هزار سقوط می کند. و این تیراژ کتاب است در کشوری که بیش از 70 میلیون نفر جمعیت دارد.
و این اما یک سوی مسأله است، سوی دیگر آن مردم هستند که فرهنگ کتابخوانی ندارند. کتاب هنوز در فرهنگ ما وحشت بر می انگیزد. بازداشت و زندان و مرگ به همراه دارد. کتابخوان یعنی مخالف رژیم. این را رژیم خود نیز غیر مستقیم در رابطه با آثار نویسندگان غیر وابسته تبلیغ می کند. کتابخانه‌های مدارس مملو از کتاب‌هایی هستند که شوق خواندن را در کودکان می میراند. در کشوری که استادان دانشگاه، آموزگاران، والدین، و دانشجویان کتاب نخوانند، کودک نیز کتابخوانی نخواهد آموخت.

2- نظر شما در باره ادبیات خارج، باصطلاح ادبیات در تبعید چیست؟

پاسخ:
اجاز بدهید واژه "اصطلاح" را از پیشوند ادبیات که استفاده نموده‌اید، حذف کنم. "ادبیات تبعید" واقعیتی‌ست انکارناپذیر. بسیاری از همکاران ما، آنان که در رفت و آمد به ایران هستند، با توجه به سر و سرّی که آنجا برقرار می کنند، ادبیات خارج از کشور را با توجه به موقعیت شخصی خویش تعریف می کنند. عده‌ای منکر ادبیاتِ در تبعید هستند، عده‌ای ادبیات برونمرز، ادبیات خارج از کشور، ادبیات مهاجرت و یا نام‌های دیگری پیشنهاد می کنند. نمی خواهم وارد جزئیات شوم ولی ترجیح می دهم در برابر این افراد و تئوری‌های من‌درآوردی‌ آنان مدافع ادبیات تبعید باشم تا به تارانده شدن خود و میلیون‌ها ایرانی از کشور تأکید کرده باشم. نه با این نظر که با رفت و آمد به ایران مخالف باشم، بر عکس، فکر می کنم، هر آن‌کس که دوست داشته باشد، حق اوست محل سکونت خویش آزادانه انتخاب کند و از حق مسافرتِ آزاد به هر جا که بخواهد، برخوردار باشد. اما دوست ندارم و زشت می دانم رفتار عده‌ای را که تغییر فکری خویش را به تغییر ماهیت رژیم تعبیر می کنند و از این راه به مدافع آگاه و یا ناآگاه آن تبدیل می شوند. زیر پا گذاشتن پرنسیب‌ها و ارزش‌های انسانی در هر حالتی تهوع‌آور است.
ادبیات تبعید سنتی چند هزارساله دارد. از "اُوید" به عنوان نخستین نویسنده تبعیدی نام می برند که 43 سال قبل از میلاد از زادگاه خویش، روم به جزیره "البا" تبعید شد. البته پانصد سال پیش از او "هیپوناکس"، نویسنده یونانی از زادگاه خویش به شهر "کلازمونیا"، در نزدیکی ازمیر کنونی در ترکیه، تبعید شده بود.
با رجوع به هر فرهنگ و واژه‌نامه ادبی می توان "ادبیات تبعید" را در آن یافت. آن‌که می کوشد در دفاع از ادبیات تحریف‌گر آن باشد، به خوبی می داند که چینین پیشینه‌ای قابل نفی نیست. در دوران معاصر نیز ادبیات تبعید آلمان بر تارک تاریخ ادبیات این کشور می درخشد. ادبیات تبعید روسیه، لهستان، فلسطین، یونان، بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و... بخش جدایی‌ناپذیر ادبیات جهان هستند. باید کور بود و یا ریگی به کفش داشت تا این واقعیت را ندید.
در تاریخ ادبیات معاصر کشور خودمان، آثار ادبیات تبعید جایگاه ویژه‌ای دارند. "بوف‌کور" هدایت، "سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ" زین‌العابدین مراغه‌ای، ترجمه زیبای میرزاحبیب اصفهانی از رمان "حاجی‌بابا"، آثار آخوندزاده، طالبوف، میرزاآقاخان کرمانی و...برای نخستین بار در خارج از کشور منتشر شده است. حتا "یکی بود، یکی نبود" جمال‌زاده در محیط خارج از ایران نوشته شده است. در همین راستاست که باید از صدها نشریه سیاسی-اجتماعی و ادبی هم‌چون "اختر" و "شمس" در ترکیه، "قانون" در لندن، "حکمت" و "ثریا" و "پرورش" در مصر، "حبل‌المتین" در کلکته، "ترقی" و "پرورش" در باکو نام برد که در فاصله جنبش مشروطه در خارج از کشور بنیان گرفته‌اند.
ادبیات تبعید ما در نسل ما خلاصه می شود. با حضور ما در خارج از کشور آغاز شده، اگرچه در حال شکوفایی‌ست، ولی نسل پس از ما که فرزندان ما باشند، به زبان فارسی نخواهند نوشت. و یا بهتر گفته باشم، نمی نویسند. بر این زبان تسلط ندارند و ترجیح می دهند به زبان کشور میزبان بنویسند.
ادبیات تبعید ما دوران نخست حیات خویش را پشتِ سر گذاشته، سال‌های خودیابی، سال‌های دشواری برای نویسنده تبعیدی بود. از یک سو به کشوری می اندیشد که از آن تارانده شده، به دوستان و یارانی که اگر شانس زندگی داشته باشند، هر یک جراحتی بر روان دارند. این وجودِ آواره در جهان تبعید، پیش از آن‌که به داستان فکر کند، به نان می اندیشد. باید سال‌ها بگذرد تا غم نان به سر رسد، نویسنده به خود آید، به ادبیات کشور میزبان دقیق شود، دنیای عظیم ادبیات جهان را مشاهده کند و تجربه‌های تازه‌ای از نوشتن را آغاز کند.
با نگاهی به هزاران آثار آفریده شده از صدها نویسنده، می توان روند رشد را به خوبی شاهد بود. آثاری در این چند دهه تولید شده که ادبیات معاصر ایران نمی تواند بدون حضور آنها به تاریخ درآید.  

3- آیا ادبیات در تبعید توانسته است خلاء ناشی از ادبیات در سانسور و خفقان را پر کند؟


پاسخ:
ادبیات تبعید را نباید جانشینی برای ادبیات داخل کشور تصور کرد. ما با دو دنیای کاملاً متفاوت سر و کار داریم. دو شاخه از یک درخت هستیم. هر چند ریشه‌ای مشترک داریم، زبان و محتوای آثار نیز به کلی فرق می کنند، تجربه‌ها هم یکسان نیستند. هستی ما رنگی متفاوت از روزگار آنان دارد.
وقتی صحبت از سانسور می کنیم نباید آن را فقط در حیطه سانسور دولتی محدود کرد. سانسور ریشه در فرهنگ ما دارد. از کشوری می آئیم که سانسور به ذات انسان‌ها بدل شده. حاکمیت سال‌های سال ما را سانسور کرده، نتیجه آن‌که ما نیز سانسور می کنیم. در برابر سانسور بیرونی که بر ما اعمال می شود، سانسور درونی را داریم که عامل آن خود ما هستیم. سانسور در ناخودآگاه ما ریشه دارد. با ترک کشور، اگر چه سانسور بیرونی را پشت سر گذاشته‌ایم و قدم به جهانی گذاشته‌ایم که دیگر سانسوری بر ما اعمال نمی شود، اما سانسور درونی هنوز در ما کارکرد دارد. باید سالها بگذرد تا به خود آئیم، خود را بازیابیم، تابوهای درون را بشکنیم و آزادی را در خود درونی کینم. البته کاری‌ست مشکل و چه بسا کسان که قادر به آن نیستند، اما هستند نویسندگانی که می توان از هم اکنون آزادی درونی را در آثار آنان بازیافت.

4- همه ادیبان ما در داخل و در خارج را تا چه حد متاثر از خود سانسوری می بینید؟

پاسخ:
خودسانسوری امری فردی‌ست، اگرچه تحت تأثیر محیط است و بخشی از آن ناخودآگاهانه صورت می گیرد. مقایسه چنین رفتاری با داخل کشور را درست نمی دانم. دنیای ما با آنان متفاوت است. آن‌که در داخل کشور خود را آگاهانه و یا ناآگاهانه سانسور می کند، دلیل دارد. اگر به این کار تن ندهد، باید چیزی خلق نکند. آن‌که در خارج از کشور به خودسانسوری گرفتار آمده، کسی‌ست که متأسفانه تابوها و کهن‌الگوهای ذهنی دنیای پشتِ سر گذاشته شده هنوز در او کارگرند. از چنین شخصی نمی توان انتظار داشت، اثری درخور و شایانِ توجه خلق کند. هنر در آزادی می شکوفد و بارور می شود. هنرمندی که هنوز به آزادی درونی دست نیافته باشد، در حاشیه هنر و ادبیات می پلکد.
شکستن تابوها و دست یافتن به آزادی درونی البته شهامت ادبی می خواهد و جسارت مدنی که اگر با آگاهی توام نباشد، به فاجعه‌ای دیگر تبدیل می شود.

5- با توجه به خفقان و سانسور اعمال شده در داخل، که پوشیده گویی وبا کنایه و اشاره به تابو ها و ممنوعه ها پرداختن را توجیه می کند، آیا آشکار گویی و تابو شکنی تا چه حد در ادبیات در تبعید موفق بوده و اصولا آشکار گویی در ادبیات در تبعید تا چه حد از ادبیات داخل جدا بوده است؟ آیا چنین آشکار گویی در ادبیات در تبعید وجود دارد؟

پاسخ:
بلاهتِ سانسور حاکم بر کشور باعث شده که هنر و ادبیات نیز در موقعیتی مخدوش به سر برند. هنرمندی که نتواند درون خویش را آزادانه بیرونی کند، به تمثیل پناه می برد، توسط استعاره‌ها می کوشد خود را در هنر بیان کند. اثر تولید شده چه بسیار مواقع که به معما بدل می شود. مصرف‌کننده مبهوت از خواندن و یا دیدن آن می شود. پیچیده‌گرایی، مشکل‌نویسی به ذات هنر بدل می شود و در این میان شبه‌هنر رواج می یابد و به جای هنر می نشیند. کسانی از موقعیت پیش‌آمده سوء استفاده می کنند، ناآگاهی خویش را در پسِ تمثیل‌ها و استعارات می پوشانند، خواننده و یا بیننده را شوکه می کنند و می کوشند به او بباورانند که در برابر اثر خلق‌شده، نادان است.
ادبیات و هنر که به رمز و رازهای غیرادبی آراسته شد، در خواننده شک بر می انگیزد، مخاطب را می رماند و جذابیتی ندارد. یکی از علت‌هایی که باعث رکود کتاب‌خوانی در ایران شده، همین است. وقتی رژیم واژه‌هایی را ممنوع می کند، نویسنده باید دنبال واژه‌هایی دیگر برود تا مراد خویش به خواننده انتقال دهد. در چنین شرایطی فرع جای اصل می نشیند و خواننده مجبور است، حقیقت نهفته در فرع‌ها را نیز جستجو کند که البته ذهنِ تنبلِ انسان ایرانی چنین شرط‌هایی را دنبال نمی کند. در چنین شرایطی‌ست که ادبیات سرگرمی رواج پیدا می کند و ادبیات جدی در بسیار مواقع به سطح ادبیات سرگرمی سقوط می کند. خواننده نیز سطحی‌نگر می شود. داستایوسکی در کنار خانم فتانه حاج‌سیدجوادی می نشیند، به "جن‌زدگان" همان‌گونه می نگرد که به فلان اثر خانم رحیمی.
نویسنده‌ای که در خارج از کشور به این دام گرفتار آید، باید به او و آثارش شک کرد. در فرهنگ ماست که ناآگاهی خود را در پشت رفتارهایی پنهان کنیم، این نیز یک نمونه است. آزادی را اگر از هنر و ادبیات بگیریم، آن‌چه به جا می ماند، نه هنر است و نه ادبیات، شبه آنهاست. شبه‌هنر و شبه‌ادبیات در داخل کشور تولید انبوه دارد. در خارج از کشور، گریبان نویسندگان و هنرمندانی را خواهد گرفت که متأثر از ادبیات و هنر داخل کشور هستند.

6- برخی طنز یا هجو در بویژه شعر را با نوعی لمپنیزم ( حال به هر هدف یا توجیهی ) آگاهانه تلفیق کرده اند. نمونه هایی از گذشته مانند عبید زاکانی، ایرج میرزا، یغما جندقی و..... را توجیه گر شکل لمپنیزم در ادبیات کنونی می دانند بی آنکه اصولا همسو با انگیزه ها و حتی شرایط آن زمانی جامعه با مجموعه پدیده ها که برای ستیز با آن طنز گزنده و آگاهی بخش را پیش کشیده بوده اند، در نظر بگیرند. به هر روی نظر شما در این زمینه چیست؟ آیا این گونه زبان در ادبیات معاصر می تواند تاثیر گذار باشد ( از هر نظر که شاید!)؟

پاسخ:
ما از فرهنگی می آئیم که در آن هیچ چیز جای خود نیست. همه چیز آشفته و مغشوش است، از رفتار و مفاهیم فردی و اجتماعی گرفته تا هنر و ادبیات. در چنین شرایطی‌ست که طنز با جوک یکی گرفته می شود، ادبیات جدی با ادبیات سرگرمی ارزشی یکسان می یابند، شعر چیستان می شود و به هر چهار وا‌ژه‌ای که زیر هم نوشته شود، شعر اطلاق می گردد. اروتیسم با پورنوگرافی یکی گرفته می شود، اسطوره با تاریخ قاطی می گردد، نگاه تاریخی را در برسی‌های تاریخی حذف می کنیم، از پُرگویی پرده‌ای می سازیم تا بی‌فکری ما را پنهان کند. در چنین شرایطی و با چنین ذهنیتی طبیعی‌ست عبید و ایرج‌میرزا لمپن تلقی گردند.

7- با توجه به روند سرکوب تا کنونی و نبود احزاب و سازمانهای سیاسی مترقی، بسیاری از انتظارات جامعه متوجه نویسندگان و شاعران و هنرمندان و حتی روزنامه نگاران بوده است، در چنین شرایطی ادبیات تا چه حد توانسته به این نیاز جامعه پاسخ دهد؟ اصولا خلاء احزاب سیاسی در شرایط خفقان و سرکوب توجیه گر بدوش کشیدن چنین رسالتی برای ادبیات مترقی است؟


پاسخ:
ما، تنبل‌ذهنان تاریخ، همیشه پیامبری را جستجو کرده‌ایم تا چوپان ما باشد به راه دستیابی به مرتع. این عادت ماست، ریشه آن را حتا تا اسطوره‌های این سرزمین می توان دنبال کرد. از کیومرث و فریدون و کاوه آهنگر گرفته تا رستم و سهراب و داراب. از زرتشت گرفته تا محمد و سرانجام خمینی. از رهبران مذهبی گرفته تا رهبران سیاسی، همه اینان چوپانان ما بوده‌اند و هستند در تاریخ، امید ما و منجی ما. ما در طول تاریخ هیچگاه نخواسته و نتوانسته‌ایم خود باشیم. ذهنِ تنبل ما به چنان رخوتی دچار شده که فاقد هرگونه شکِ فلسفی‌ست. سانسور و خفقان تاریخی به این موقعیت کمک کرده و پیش از پیش انجماد فکری را در ما نهادینه کرده است.
با چنین پیش‌زمینه‌ای‌ست که در نبود منجی موعود، نویسنده و هنرمند پیامبر می شود تا "بار امانت" را بر دوش کشد. بار امانت آن چیزی‌ست که خداوند در قرآن بر دوش انسان گذاشت، آن رسالتی که در دهه چهل آل‌احمد در عرصه روشنفکری بر دوش ادبیات گذاشت تا بدینوسیله "هنر و ادبیات متعهد" را که بحثی جهانی در آن ایام بود، وطنی گرداند.  چنین فرمولی را البته پیش از او برگزارکنندگان نخستین کنگره نویسندگان ایران در سال 1325، در انجمن فرهنگی ایران و شوروی در ایران، با الهام از تزهای "ژدانف" برای نویسندگان و هنرمندان ایران صادر کرده بودند.
خلاصه کنم؛ من نیز خود را در شمار کسانی می دانم که فکر می کند؛ ادبیات و هنر جز به خودش، به هیچ چیز دیگر تعهد ندارد. بزرگترین تهعد هنر و ادبیات همین است، این‌که به خود، به ذات خود وفادار بماند. این بدان معنا نیست که هنرمند و یا نویسنده در سیاست دخالت نکند و یا از فعالیت‌های اجتماعی شانه خالی کند. او باید نخستین کسی باشد که از هنر و ادبیات ابزار سیاسی و ایدئولوژی نسازد.
ادبیات خیال است، خیال نابی که پرداخته ذهن نویسنده آن است. سیاست اما خیال نیست، واقعیتی‌ست اجتماعی که بر حقوق سیاسی استوار است. در جوامع خفقان‌زده، آنجا که احزاب و سازمان‌های صنفی و سیاسی ممنوع هستند، انتظار بیهوده‌ و گمراه کننده‌ای است که از نویسنده و هنرمند می طلبند، نقش سازمان‌های سیاسی را بر عهده بگیرد و حرفه خویش را به سطح سیاست تنزل دهد. باید در برابر چنین خیال‌هایی ماند. مردم باید خودشان را باور کنند و به اراده خویش تکیه کنند و این‌که مشکل خویش را خود حل کنند. نویسنده نمی تواند پیامبر باشد.


8- پیوند ادبیات در تبعید با داخل را چگونه می بینید؟ منظور رابطه دو جامعه ادبی یکی در خفقان و دیگری بدور از خفقان و سرکوب است.

پاسخ:
متأسفانه ادبیات خارج از کشور در کلیت خویش به داخل کشور راه ندارد. اگرچه هر سال تعدادی از آثار نویسندگان خارج از کشور در ایران منتشر می شود، اما نمی توان این آثار را، بی آن‌که در ارزش آنها داوری کنم، نماینده ادبیات خارج از کشور دانست. بر این اساس ادبیات خارج از کشور نمی تواند بر ادبیات داخل کشور تأثیر بگذارد. ولی این رابطه دایمی نخواهد بود. با گذشت زمان، سدهای سانسور یکی پشت سر آن دیگر درهم می شکنند و باید امیدوار بود، رابطه‌ای منظم و دو جانبه بین ادبیات داخل و خارج برقرار شود.
در این شکی نیست که ادبیات تبعید بخش جدایی‌ناپذیر ادبیات معاصر ایران است. هر مورخ تاریخ ادبیات که آن را نادیده بگیرد، به تاریخ خیانت کرده است.
ادبیات داخل کشور به خارج از کشور راه می یابد و به تحقیق، در پاره‌ای از موارد حتا تا یک سوم تیراژ کتاب‌های چاپِ ایران، در خارج از کشور به فروش می رسد. به روایتی دیگر ما، خارج از کشورنشینان، مصرف‌کننده بی‌تاب و مشتاق ادبیات داخل کشور هستیم، و اگر بخواهیم آماری جدی بگیریم، میزان مصرف کتاب و مدت کتابخوانی در میان ایرانیان خارج از کشور به مراتب بیشتر از ایرانیان داخل کشور است. هر چند ما در نهایت به سه میلیون و آنها به بیش از هفتاد میلیون بالغ می شوند. این آمار متأسفانه در هیچ بررسی دیده نمی شود.
یک چیز را نیز باید در نظر داشت: نویسنده و هنرمند خارج از کشور، اگر در کار خویش جدی باشد، ادبیات و هنر جهان الگوی او خواهد بود، ادبیاتی که اگر شانس داشته باشد، به شکل سانسورشده و الکن در بازار کتاب ایران یافت خواهد شد. او از این جهت به فضای بازتر و منبع لایزالی از تنوع برخوردار است که نویسنده و هنرمند داخل کشور فاقد آن است.

9- سفر به ایران شاعران و نویسندگان و هنرمندان در تبعید را بطور مستقیم یا غیرمستقیم دچار خودسانسوری و حتی گریز از فعالیتهای بایسته ادبی کرده است. نظر شما در این باره چیست؟

پاسخ:
حق مسافرت و آزادی در آن، از حقوق اجتماعی هر فرد است. از این حق باید دفاع نمود. رفت و آمد به داخل کشور در کلیت خویش باعث می شود، رابطه‌ای فرهنگی نیز برقرار شود که به خودی خود مثبت است. مشکل اما این نیست، مشکل آنجاست که پرنسیب‌های انسانی زیر پا گذاشته می شود و جوّ مسمومی ایجاد می گردد که باید افشا شود. متأسفانه کمتر نویسنده و یا شاعری یافت می شود که رفتن خویش به ایران را توجیه نکند، شهامت داشته باشد و از چگونگی آن دفاع کند. مخفیانه چمدان سفر به ایران نبندد، نگوید به ترکیه می روم، اما سر از ایران درآورد. و یا اگر به ایران می رود، انتقاد و مبارزه با سانسور و خفقان را فراموش کند. به خارج که باز می گردد، در هیچ اعتراضی بر علیه رفتارهای ضدبشری جمهوری اسلامی شرکت نکند. و یا بکوشد تغییرات فکری خویش را واگذاشته، ادعا کند که رژیم عوض شده. من ده‌ها نفر از این افراد می شناسم که نه همگام با همکاران خویش در داخل کشور در مبارزه بر علیه سانسور و خفقان هستند و نه هم‌صدا با ما در اعتراض بر اعمال بربرمنشانه جمهوری اسلامی. این آدم‌های مفلوک بی‌شهامت‌ترینِ افراد هستند در نظر من. سکوت‌ این‌ها خود جنایتی‌ست هم‌طراز با جنایات رژیم. این‌ها می بینند و خاموشند، اگرچه خود را روشنفکر می دانند. روشنفکری که معترض نباشد، با توده مردم فرقی ندارد. چنین افرادی پیش از آن‌که خود را در آثار خویش سانسور کنند، وجود و هویت خویش سانسور کرده‌اند. آثار آنان نیز پیش از خودشان مرده است.
بر خود لازم می دانم، همین جا ستایشگر همکارانی از داخل و خارج از کشور باشم که در رفت و آمد‌های خویش، هیچ‌گاه پرنسیب‌های انسانی را زیر پا نمی گذارند و چهره به روزگار و روزمره‌گی نمی فروشند.

10- ادبیات مترقی را تا چه حد در رشد آگاهی و خواستگاههای اجتماعی موثر می دانید؟ چرا؟


پاسخ:
من با واژه "ادبیات مترقی"، پیش از آن‌که واقعیت آن آشکار گردد، مشکل دارم. آیا آثار کافکا و یا داستایوسکی که ادبیات لعنت‌شده طرفداران "رئالیسم سوسیالیستی" بودند، در شمار "ادبیات مترقی" هستند؟ و یا هزاران اثر یک‌بار مصرفی که در زمان حکومت شوراها در شمار "رئالیسم سوسیالیستی" به عنوان ابزار تبلیغاتی منتشر می شدند، "ادبیات مترقی" هستند؟ آیا ادبیاتی که نویسندگان "اسلامی‌نویس" پیرامون حکومت در ایران منتشر می کنند، "ادبیات مترقی"ست؟ و یا مثلاً "بوف کور" هدایت، "مادام بواری" فلوبر، "لیدی چترلی" لارنس، "لولیتا"ی ناباکوف مبتذل‌اند؟
اگر مرادتان از "ادبیات مترقی" ادبیاتی هستند که در بررسی‌های ادبی در برابر "ادبیات سرگرمی" قرار می گیرند، در این شکی نیست که در رشد فکری انسان مؤثرند. ادبیات گوشه‌هایی از هستی را بر ما آشکار می کند که از وجود آن غافل بودیم. ادبیات باعث می شود تا به دنیا و پدیده‌های آن انسانی‌تر بیندیشیم. ادبیات فکر ما را به چالش وامی دارد و از خمودی آن می کاهد. ادبیات به قول میلان کوندرا "پرده‌دری" می کند و ما به آن نیازمندیم.
باید "ورتر جوان" گوته، "اما بواری" فلوبر و "آنا کارنینا"ی تولستوی به زندگی خویش پایان می دادند تا "من" بتوانم زندگی کنم. "من" از مرگ آنان زندگی کردن و عشق ورزیدن را آموختم. به قول میلان کوندرا، باید دن کیشوت راه کشف جهان سوار بر اسب می شد تا دنیا را کشف کند. اگر شهرزاد موفق نمی شد با داستان‌های خود شاه را سرگرم و منتظر نگاه دارد، همان شب دوم کشته می شد. و این راز داستان است. داستان زندگی می سازد، بی آن‌که قانونی اجتماعی وضع کرده باشد. داستان پیشگویی می کند، راه نشان می دهد، بی آن‌که بخواهد تعیین تکلیف کرده، حکم صادر کند. داستان هستی انسان را هنرمندانه تجزیه و تحلیل می کند.
اگر مرادتان از ادبیات مترقی چنین آثاری‌ست، طبیعی‌ست چنین باشد. این آثار هیچ ربطی به طبقه و خواستگاه‌های طبقاتی و اجتماعی ندارد. "ولفگانگ گوته"ی وزیر، "هاولِ" رئیس جمهور، "آندر مالرو"ی وزیر، تولستوی مالک به همان اندازه خوب و زیبا و ماندنی نوشته‌اند که داستایوسکی مفلوک و همیشه مقروض، سروانتسِ اسیر و آواره. به یاد داشته باشیم، رمان شکل ادبی خاص دوران بورژوازی است. هنر و ادبیات در دامان اشرافیت رشد کرده و برخلاف فرهنگ ما، اشرافیتِ بافرهنگِ غرب، هنوز هم بزرگ‌ترین حامی هنر و ادبیات است، اگر چه می داند، خالقان این آثار در کلیتِ خویش وی را دشمن‌اند.


11- با توجه به نسل بقول معروف انترنت و عصر سامانه ها و وبلاگها،کار نشر و انتشار را چگونه می بینید؟ در سه دهه اخیر و برآمدن نسل تازه ای از شاعران و نویسندگان و هنرمندان، کدام بخش از این پهنه را در خور و بالنده می دانید؟ خلاقیتهای نسل تازه را در مقایسه با نسل مثلا سه دهه ی پیش، چگونه می بینید؟ آیا ما در یک گذار بالنده بوده ایم یا سیری قهقرایی یا ایستا داشته ایم؟ اگر مایلید، خوشحال خواهیم بود چند مثال بزنید.


پاسخ:
جهان به پیش می رود، پیشرفت‌های قرن بیستم با پیشرفت‌های طولِ تاریخ برابری می کند. ده سال گذشته به اندازه کل قرن بیستم پیشرفت داشته‌ایم. خام‌خیالی‌ست که فکر کنیم، ادبیات و هنر از این پیشرفت بدور خواهد ماند و یا درجا خواهد زد. پیش از آن‌که علم روانکاوی در دستان فروید متولد شود، "برادران کارامازوف" درون خویش را با خیال ناب داستایوسکی بیرون ریخته بودند. قبل از آن‌که بشر به اعماق دریاها راه یابد، ژول ورن "بیست هزار فرسنگ زیر دریا" را دیده بود. پیش از آن‌که انسان فضا را تسخیر کند، آرتور سی کلارک از آن نوشته بود. عاقبت کمونیسم اردوگاهی را نیز زامیاتین در رمانِ "ما" پیشگویی کرده و جورج اورل در رمانِ "1984" دیده بود. کافکا نشانه‌های نازیسم را در "دادگاه" حس کرده بود. نمونه‌ها فراوان است. با اتکا بر همین آثار می توان پذیرفت که شاهکارهای ادبیات و هنر تا چه اندازه به جهان و پدیده‌های آن حساس‌اند.
بر می گردم به سئوال شما، اینترنت از دستاوردهای فکر بشر است. می تواند او را خدمتکار باشد و مفید واقع گردد، که هست. می تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد و بر عکسِ خویش بدل گردد که در مواردی چنین است. در عرصه هنر و ادبیات نیز وضع به همین شکل است. از یک سو، سانسور را می شکند، برضد خفقان وارد میدان می شود، دسترسی به تولیدات ادبی و هنری را عمومی می کند، از سوی دیگر در عرصه‌ای سطح ارزش‌ها را پایین می آورد. بنگرید به سایت‌های فارسی برای نمونه؛ زیباترین داستان‌ها را گاه می توان در کنار بی‌ارزش‌ترین داستان‌ها دید. اما این باعث نمی شود که ترس از این وسیله داشته باشیم. چاپ و نشر در این عرصه راه خویش خواهد یافت. این جبر زمان است.
این‌که ادبیات ما به نسبت سه دهه پیش پیشرفتی داشته؟ طبیعی‌ست که چنین باشد. در دهه چهل در سراسر ایران، بیش از ده داستان‌نویسِ زن نداشتیم. این عده هم اکنون به صدها نفر بالغ می شوند. عده مردان نویسنده فزونی گرفته، آثار ادبی، در شکل و محتوا دگرگون شده‌اند، نسل جدید راه‌هایی نو می جوید، اگر چه با سانسور و خفقان نیز در ستیز است.
"از کوزه همان تراود که در اوست" نباید انتظار خارق‌العاده‌ای از ادبیات و هنر ایران داشت. خلق رمان شرایطی می خواهد که در فرهنگ و زندگی اجتماعی ما وجود ندارد. به یاد آوریم که رمان در اروپا همگام با گسترش شهر، انقلاب صنعتی، دستاوردهای بشر در عرصه فعالیت‌های اجتماعی، آزادی‌های فردی و اجتماعی، رشد اقتصادی، گام نهادن زن به عرصه اجتماع و پذیرش مسئولیت اجتماعی و...صورت گرفته است. در کشور ما همه این عرصه‌ها مغشوش است.
ما در کشوری می آئیم که نویسنده آن را به جرم رفتار شخصیت داستان‌اش به دادگاه می کشانند و سال‌ها در زندان نگاه می دارند. ما از کشوری می آئیم که در آن رفتار شخصیت داستان را با افکار و رفتار نویسنده آن عوضی می گیرند. ما از کشوری می آئیم که نویسنده آن، نه از آزادی بیرونی (جامعه-فردی) بهره‌مند است و نه از آزادی درونی. و این همه، خود شرط و پیش‌زمینه نخست رمان‌نویسی‌ست. از نویسندگان چنین کشوری نباید انتظار داشت رمان به معنی غربی آن خلق کنند. متأسفانه نویسندگان ما نیز به دور باطلی گرفتار آمده‌اند. گام به دنیای مدرن نگذاشته، می خواهند به دنیای پست‌مدرن راه یابند. همه می خواهند جویس‌وار "اولیس" بیافرینند، بی آن‌که بینوایان آفریده باشند. همه می خواهند کافکا باشند، بی آن‌که بالزاک بوده باشند. همه می خواهند خالق سبکی نو باشند، بی آن‌که ظرفیت‌های ادبی ادبیات کلاسیک خود را شناخته باشیم. و این فاجعه‌ای‌ست که دارد اتفاق می افتد. البته بلندپروازی در آفرینش ادبی و هنری چیز خوبی است، ولی به هر حال باید بپذیریم که آثار جویس و کافکا بر سنتی آفریده شده‌اند که ما هنوز فاقد آن هستیم و به طور کلی، هر اثر ادبی پیش از آن‌که جهانی باشد، به یک کشور تعلق دارد و بومی‌ست.
با این همه باید دست مریزادی نثار آنانی کرد که در چنین شرایطی دارند همچنان می نویسند، می پویند و می جویند و خلق می کنند. به این امید که "بار غیرقابل تحمل هستی" را در این کشور اندکی تحمل‌پذیر گردانند. از ذکر نمونه خودداری می کنم به این بهانه که شاید نامی را از حافظه انداخته باشم.

 

12- نظر، انتقاد و پیشنهاد شما در مورد هنر و ادبیات پرس لیت چیست؟

پاسخ:
همین که می کوشید تا صداهای مختلف را در کنار هم بگذارید و فرهنگِ یک‌صدایی را در عمل نفی می کنید، خود گامی‌ست بزرگ. به این امید که بر همین مسیرهمچنان پیش رانید.

سپاسگزاریم که در این مصاحبه شرکت کرده اید.

هنر و ادبیات پرس لیت
www.perslit.com  ,   info@perslit.com


1 - برای اطلاع بیشتر از تیراژ کتاب‌های سال گذشته به آدرس زیر رجوع شود: http://www.ketab.ir/HomePage.aspx?TabID= 3628 &Alias=ketab&Lang=fa-IR

متن کامل با فورمات پی دی اف

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد