شعری از کتاب باران های متواری، چاپ کانادا
از پرویز میر مکری
پارو زدن بلمی آرام
در بستر رود خا نه ی متین
و نه دیدن پرواز اردک های وحشی
سفر طوفان را به تاخیر نمی اندازد
که به دهان قلابهای آویخته نخزیده اند
در محاصره ی ریشه با سنگ نه رقصیده اند
نه لغزیده اند
نه لرزیده اند
از سقف دریا نمی هراسند
مگر آن که دیوار با موج مرگ کنده شود
آواز از آوار آکنده شود
این مهر با نان بی دغدغه
زورق های طلا یی
سرنشینان امن
میزبان های غرق
حالا چه فرقی می کند
مرگ بانوی محترمی باشد
که با ما به دنیا آمده است
راه را به شکل قدم به ما شیر میدهد
که سراغش را گم نکنیم
یا آخرین پنجره ی باشد
که در خورشید شیدای
بعضی از آسما نهای غروب غرق میشود
در پیدا یی من
بیشماری از انتهای شماره می گذرد
بسیاری از بارانهای متواری در تب خاک گذشته اند
که این مقاومت کودک
با تداوم خدا حافظی لجاجت می کند
در آغوش نمک
و ناگها نی نیست که بقا یای شوری از یک بال کوچک
روی تخته ای از خواب
روح پروانه را جرقه می زند
ترکیبی از باغ به مشام میرسد
در شتاب اندکی انسان روشن .
سپتامبر 2002
|