دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

نگاهي كوتاه به  سرود وترانه سرايی و پيشنه ي تاريخی
آن در ايران زمين            
 بخش سوم   ‍
تورج پارسی

 

اما درباره ي خودكشی فقط دريك ترانه با صدای مهستی كه شوربختانه نتوانستم نام ترانه سرا را بيابم از مرگ  استقبال می شود . دراين ترانه  دل گرفته اي است كه رهايی از مشكلاتش را از دريا طلب مي كند آيا ترانه سرا به اميد شفا آمده يا به اميد مرگ كه می خواهد دريا را قانع كند تا  :
 بذار بگن چشماي بارون زده
بازم تو دريا يه نفر گم شده
دريا  دريا     دريا منو صدا كن
پاك وبا آب دوباره آشنا كن 2
دريا دلم گرفته ۲
منو ازين گرفتگي رها كن رها كن .
دريا با من حرف بزن
نذار منو موجا به ساحل بدن
دريا دلم مي خواد دوباره موجا    منو تو يك شب ببري از اينجا
بذار بگن چشماي بارون زده
بازم تو دريا يه نفر گم شده
دريا جوابم بده   دريا جوابم بده   دريا
اما ترانه هاي كوچه و بازار


 ترانه هايي كه شهری هستند اما هچون ترانه هاي محلي و روستا يی ساده و برآمده از ميان مردمند . برخي ازاين ترانه ها نيز ترانه سراي مشخصي ندارند بلكه  مردم در حال و هوايي كه هستند مي سازند و به مروربه آن مي افزايند . اين ترانه ها درميان مردم خلق مي شوند ، رشد مي كنند و در ترانه سرايي رسمي جايي ندارند جايشان فقط و فقط در دل مردم است . ادبيات رسمي ما كه شوربختانه چراغ قرمزش هميشه روشن بوده و هست در را به روي ادبيات بومي بست و به اين وسيله گنجيبه واژگان زبان رسمي را محدود كرد ه در حالي كه اگر به ادبيات بومي ميدان داده بود از اين راه  فرهنگ بومي با واژگان ، ضرب المثل ها و ترانه ها وارد عرصه مي شدند و غناي زبان رسمي را بلندی و بالايی مي بخشيدند و خود نيز رشد بهتری می يافتند ، اما پاسداران زبان خفه گي زبان را بيشتر دوست داشتند تا رشد آن تا بالاخره جمال زاده ، هدايت و چوبك رسول پرويزي  با سماجت راه را خود به روي خود گشودند و آثاري كه مي شناسيم به چاپ رساندند و ادبيات و زبان را از محدود گرايي رهايي دادند . در مورد ترانه هاي كوچه نيز همين رفت وچوب عفت و ادب عمومی بر گرده اش باريد اما از پاي نايستاد . ترانه ها هرچند از نظر علم بديع و قافيه ممكن است نمره ی متوسطی ببرند اما استقبال عمومي نمره ي مردم بود كه نصيبش مي شد .آيا آهنگ كوچه باغي راكه در بيات تهران است ودر آوای مستان نيمه شب سكوت شب را مي شكافت به ياد مي آوريد ؟ بياد مي آوريد دعا و نفرين كفاش خراساني  را كه در بيات تهران خوانده مي شد :

الهي تا جهان باشد ، به دولت در جهان باشي
الهي از بليات دو عالم در امان باشي
الهي درد بد هرگز نبيني در امان باشي
الهي روز محشر همدم پيغبران باشي
الهي اي گل من ايمن از باد خزان باشي
الهي هر كه بد خواه تو باشد سرنگون گردد
الهي روزگارش چون شب من نيلگون گردد
الهي باده ي عشرت به جامش همچو خون گردد
الهي هر كه بد گوي توشد خوار و زبون گردد
تو همچون عندليبان چمن شيرين زبان باشي

 

بالاخره كوچه باغي پس از مدت ها به راديو پا باز كرد و عبدالعلي همايون كه بعدها در نقش سركار استوار در برنامه ها ي تلويزيوني ظاهرگرديد آنرا خواند و پس از او بانو دلكش آنرا بسيار زيبا و رسا خواند البته مي شود گفت كه غزل كوچه باغي يك ترانه ی مردانه محسوب مي شود اما خانم دلكش كه يادش هميشه خوش باد سد را شكست  وآنرا از انحصار مردان مست آخر شب در آورد . سومين نفر ايرج بود كه كوچه باغی خواند . ترانه های كوچه هم مانند  آهنگ  هاو ترانه های موسيقي سنتي تاريخ مصرف دارند اما ماندگاران آن كم نبوده و نيستند .
اين كوچك هرگاه گذرش به تهران می افتاد تا در کنفرانسی شرکت بکند  حتما سري به كافه هاي پايين شهر مي زد ، كافه هايي كه از دود سيگار لبريز بودند و ميزهايی كه در گرد شان مرداني لول و شنگول و گاه افسرده نشسته بودند .  بر روي ميزها بطری های پر و خالي از آبجوشمس و مجیديه ، عرق كشمش و فيروزه مملو بود و رقصند گاني كه گويی به زور اندام خود را به كار می گرفتند و خوانندگاني كه ناله می كردند گويی كه از درد خويش به فغانند . غمي كه خط مماس خواننده و شنونده بود به موازات آن  اگرهم آهنگ شادي فضا را پر می كرد از صميم دل همه مي خواندند و اين نشانه ی زنده بودن بود و همه اين دم را غنيمت داشته چون به بعد از آن آگاهی نداشتند يا كسي را ميلي به دانستن نبود بارها وبارها در زير دود و صداي مي خواران ، خيام را زمزمه كردم يا اينكه خيام زمزمه كرد :
اين قافله ي عمر عجب مي گذرد                    درياب دمی كه با طرب می گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوری                پيش آر پياله را كه شب می گذرد
يا آنجا كه فريدون می نالد ، توللي را مي گويم ، گويي كه در قبله كتیروی قالي  يله داده است و منقل پر تش و قوری سرخ سفید هم سامانی دارد. اردي بهشت است و می ميخانه ای و اوكه فريدون باشد ، خواهش دل را به ساقي مي نماياند آنچنانكه طنينش در زمان مي ماند :
در سبو ، ساقي ، اگر جامی بود باقی ، به من ده
 زانكه فردا ، من خود اندر دست می خوران ، سبويم .


ميان خيام تا فريدون فاصله اي نيست .روح خيام  در فرهنگ ما ميان همگان بهر و پخش شده است ، نزد فريدون هست ، نزد مست آخر شب هم هست ، چرا كه چشم "همگان به قافله ی عمركه  عجب مي گذرد " دوخته شده است ..
 خاطره ای را نقل كنم : در يكي از سفرهای يك هفته ای كه به تهران داشتم طبق معمول سری به يكي از اين كافه ها زدم كه شرحش آمد ، براي نخستين بار بانو آفت را كه به آفت كلفت شهرت داشت از نزديك ديدم ، آنشب آفت خواند و كف زدنها بود و پيك هايي كه برايش خالی شد و او نيز كه گويی با همه آشنا و دمخور است رفتاری خالص و خودمانی داشت يك باره چشمش به من افتاد كه تنها نشسته  و چشمان رابه اودوخته بودم با لحني جاهلي گفت :آقا پرفسور چرا غريب افتادي ؟ منهم مثل همه به هرسو نگريستم تا پروفسور را ببينم متوجه شدم كه ريشمان كار به دستمان داده است قبل از اينكه پاسخي آماده كنم از ميز بغل دستيم كه چند بار هم مشروب تعارف كرده بودند  وده نفری از كلاه مخملي ها بودند مرا به ميز خود دعوت كردند و با لحني داشی گفتند كه "در اين دنيا همه  مسافريم دم را غنيمت است "  آنشب شبی شد كه هرگز يارای فراموشی اش را ندارم صمميتي كه رسمی نبود بلكه در رخت و قامت سادگي يا به قول شيرازي ها هم باغي و همدلي بروز مي كرد . زباني كه دنياي خودش را داشت و فقط در يك جمله  كوتا ه ، ناخودآگاه رنگ فلسفي به خود مي گرفت " همه مسافريم دم را غنيمت است "
و آفت آنشب به گفته ي خودش براي نخستين باراين  ترانه  را خواند ، ترانه ساده و جاری كه همه را به شور انداخت بطوريكه وقتي بار دوم  آنرا خواند  به واسطه ي سادگی شعر همگان باآهنگ همراه شدند . به ياد مي آورد كه زنده ياد استاد پرويز خانلري در باره ي شعر گفته است : شعري كه نتوان از بر كرد و دوباره خواند پای شعر كوتاه و شكسته است . با در نظرگرفتن گفته ی استاد اين كوچك گمان برآن دارد كه ترانه هاي كوچه و بازارهم سادگی شان ويژگی به آنها مي بخشد به طوريكه هر شنونده اي سهمی از دل خود در آن مي بيند ، به همين دليل با آن همگام وهمراه مي گردد .
آيا دل ، دل نا آرام و حيران ، دل سرگردان گم شده  ، آنگاه كه فريادش فضا را پر از غم يا شادي می كند نيازست كه به دنبال دستورزبان بگردد ؟ درد هدايت هم همين بود
، هدايت به گفته ي يوسف اسحاق پور » زبان زنده و روزانه را به قواعد مرده ی اديبان يا لفظ قلم ترجيح  داد ، كه ناگزيربه زبان پايين ترين قشرهاي جامعه مي كشيد «به همين دليل متهم شد كه " اين پسرك دستور زبان بلد نيست  ".
دل خود مي سازد و مي خواند و نمي توان اورا به دليل پروازبلند ش متهم كرد و از بهشت خيالي بيرونش انداخت .بگذاريم ، بگذاريم دل به زبان خود بخواند ، هرچند كه خسته شود و حتا اگردر ناله هاي خود بميرد :
تصادف كرده ام من
با يارو    كه كشته      منو با چشم و ابرو .
برانكار بياريد منو توش بذارين
كه من خرد خميرم                         ديگه دارم ميميرم

 اينجا نياز مي بيند يك نكته را يادآوری كند كه به هر ترانه ي كوچه  آری گفته نمي شود ای بسا ترانه هايی كه نيامده ، رفته و در خاطره ها فنا گشته است .  اما بايد ديد  چرا ترانه هاي كوچه را خواستارانی  هست مرتضا رضوان در كتاب به تاراج  هيچ خود مي نويسد :
»براي گروهي از مردم موسيقي اي وجود نداشت و هيچ كس آنهارا به حساب نمي آورد
آنها هم دست روي دست نگذاشتند كه بنشینند و هر بلايي كه مي خواهند بر سرشان بياورند .آنها هم راديو را بستند و به كافه ها سرك كشيدند تا موسيقی خويش را بيابند . سر آخر آنها هم يافتند و آقاي آغاسي و سوسن را از كافه به خانه آوردند و بر گرامافون هاي خود نشاندند وآنچنان از خواننده هاي خويش استقبال كردند كه راديو تلويزيون مجبور شد در بر خوانندگان مردم بگشايد . سوسن و آغاسي در بحبوحه شور جشن هنر فاتح تمام دستگاه هاي پخش صوت خانه ها ي مردم گشتند همه با اين موج يگانه شدند حتا روشنفكران هم در خانه سوسن گوش مي كردند و در جمع موسيقي اصيل !استقبال مردم از موسيقي يافته ي خود آنچنان بود كه موسيقی گذشته ي راديو نيز تحت تاثير اين موسيقی رنگ باخت ترانه سرايي از زبان محكم
رهي كه اوج ترانه سرايي در موسيقي ايران بود به زبان كوچه تغيیر جا داد و خوانندگان راديو تلويزيون به پيروي از سوسن به زبان او شروع به خواندن كردند  . اما زبان سوسن زبان ديگری است و تاكيدهايش هم چيزديگری . هيچيك از خوانندگان راديو و تلويزيون نمي توانست لهجه ي سوسن را داشته باشد ، چون هيچيك ازآنان خاك و خل زندگي او را نخورده بود . لهجه سوسن ، لهجه فروشنده ي دوره گرد ، زن رختشور ، به حزن آوای مولودی خوانان قديم تهران ، به خش ويژه ي ماشين دودي و سوز صدايش سوز صداي مرشد بلقيس در گارد ماشين است .به هر حال خاستگاه طبقاتي سوسن جاي ديگري بود در نتيجه هيچ يك از خوانندگان نمي توانستند تاكيدهاي ويژه او را داشته باشند « .
گفته ي مرتضارضوان را شنيديم و مي دانيم كه اقبال مردم بيشتر نصيب مهوش و آفت شد و نمودار آن كه شايد بتوان واژه ي بي سابقه را براي آن بكار برد شركت گسترده ي عمومي مردم در تشيع جنازه مهوش بود . البته ناگفته نماند كه راديويي به نام نيرو هوايي مركزي شد براي پخش ترانه هاي كوچه و بازار و همچنين بركت صفحات 45 دوركه افت و خيز خود را داشت .
بخشي آهنگ ها نيز در اين عرصه پا گرفتند كه چون آهنگشان كمی يا گاه بيشترمايه عربی داشت آنها را نيز آهنگ هاي كوچه بازاری به شمار آوردند از آن جمله بخشی از آهنگ های خانم شاپوری ، قاسم جبلی و منوچهر شفيعی را مي توان به مانند نمونه نام برد اما از آنجايي كه اينجا بررسي ترانه هامورد نظرست بسنده خواهد شد به ترانه هاي خوانندگان نامبرده  .  شوربختانه دربيشتراين ترانه ها ، نام سراينده نوشته نشده است اما از نظر ترانه سازي سطح خود را دارند اگركه هر ترانه اي را مثلابا سروده هاي رهي معيري مقايسه نكنند مي توان به يك نظر درست تر و دادورتر رسيد . ترانه هاي جبلی و خانم شاهپوری را گوش می كردم بخش بسيار زيادی از آنها از كمال مطلوب برخوردار هستند . مثلا ترانه اي را به نام رقص پروانه به ياد مي آورد با خوانندگي جبلي و آهنگ پرويز ياحقي كه از نظر زيبايي و تصوير سازي و قابل لمس بودن بسيار بسيار كار پر بلندايي است شوربختانه آهنگ در دسترس نيست بسنده مي كند  به بخشي از ترانه كه بياد دارد :
دل به وجد آرد به گلشن رقص پروانه
مي پرد از روي گل ها شاد و مستانه
او در راز و نياز               گل در عشوه و ناز
گفتگو مي كند تا كه يابد يار دلجويی    گل زيبا رحمتي بر او نما
به كرشمه بوسه اي از او ربا ......


به گفته ی تولستوی ماهيت هنر اين است كه احساس هنرمند  را به شنونده يا بيننده منتقل كند اگركار هنر ي نتواند  پيوند تنگاتنگ با انسان بر قرار كند زمانه آنرا فراموش خواهد كرد . در جامعه اي كه طبقات اجتماعي از فرهنگ خود برخوردارند خواه نا خواه هر طبقه گرايش  فرهنگي خود را دارد با يك نقش بسيار تعیين كننده  البته اين يك امر مطلق نيست چنانچه قهوه چی همدانی به مثلث هنري كه يك ساقش قمر بود و ساق هاي ديگرش ني داود و عارف يا امير جاهد  دل مي بست و شب كنسرت قمر تنها اشراف نبودند كه سالن را پر مي كردند . گمان بر آن دارد كه مي بايد زمينه ي شناخت موسيقي كه مورد بحث روشنفكران است فراگيرجامعه  بشود تا عارف و عامی بتوانند از الهه یناز بنان همان لذتي ببرند كه از ترانه هاي  سوسن كه به كوچه تعلق دارند . گمان بر آن ندارد كه در هيچ زماني بتوان آب جاري كوچه را كه ساده و روان است بر خواستاران آن بست . ترانه ها و شعرهاي ساده اي كه ترانه سازانش را بايد دل ها و آروزهاي ساده و شايد به مراد نرسيده ي مردم دانست ، مردم  در آن ترانه ها  مي خندند ، مي گريند ، نفس مي كشند و زندگي مي كنند هرچند نه دلخواه و دل پسند .
مي توني بری شابدوالعظيم  ماشين دودي سوار بشي
قد بكشي ، خال بكوبی ، جاهل پامنار بشي
حيف آدم اين همه چيزاي قشنگه نبينه    الا  كلنگ سوار نشه         شهر فرنگ نبينه
یک نکته اینجا بیفزایم ، سادگی نه یعنی از محتوا خالی شدن ، شوربختانه امروز بی محتوایی مانند ملخ مراکشی ترانه ها و آهنگ ها را دارد می جود ، تباه می کند  ، اما این زود گذرست. 
از کافه زدم بیرون مشروب مرا خورده و برده ، در کلاس پیاده رو مستانه راه می روم ، به دور ها می اندیشم ، دور هایی که از نزدیک نزدیکترند ، دورهایی که می گریانندم به آسانی ، بارانم بارانم باران و یادها ، باران یادها ، گارمون زن پیری که ودکا را بیش از سوسیالیزم دوست داشت و به جای به سلامتی می گفت
در چشمانم گرد می آید .... راه می روم  چندان دل شاد نیستم ، اما مدیون " می  " ام که می چرخاندم ، صدایی در دشتی می شنوم به سوی صدا پر می کشم ، تارزنی با گیسی سپید و بلند با تارش بر پیاده رو  سلطنت می کند !می نوازد و می خواند :
نه یادم می کنی نه می روی یاد
به خیری باد یادت ای پریزاد
عجب نبود کنی فایز فراموش
فراموشی است رسم آدمی زاد !
کنارش نشستم ، از خواندنش لذت بردم ، تک بیتی سرودم دادم دستش ،نگاهی کرد و در دشتی نواخت و شعر را خواند ،شعر جان گرفت ، شعر راه رفت             
درد  ایام فزونست و تحمل اندک
مرهمی کو که نهم بر سر هر لحظه ی خویش
شیرین می نواخت و نرم ، صدایش خشی داشت روی بیت دوم تکیه کرد :
مرهمی کو که نهم بر سر هر لحظه ی خویش
 پکی به پیپ زدم تک بیت دیگری سرودم ، تک بیت را خواندم :
تو به مثل آسمانی که پر از ستاره باشد
دل من خوش است که هر شب شمرم ستاره ها را
گفت بنویسش ، نوشتم گفت این را باید تو همایون خواند و خواند . این تک بیت نوزده واژه ای تابلویی شد بر تارک پیاده رو و دستگاه همایون که بیان آرامش و شکوه است ابعاد تابلو را وسعتی چشمگیر بخشید ، سکوت بود که خود کتابی است خطی که همگان نتوانندش خواند و زیر لب زمزمه کرد :
تو به مثل آسمانی که پر از ستاره باشد
دل من خوش است که هر شب شمرم ستاره ها را
سپس آرام به اوج رفت ، نگاه کردم چند نفری از مستان نیمه شب دورمان گرد آمده و مشروب تعارف می کنند ! نوشیدیم ! تار زن گفت عمرزیاد می خواد که این همه ستاره را بشماری ! گفتم به اونش فکر نکن ، بشمار ستاره ها را تا دمدمای مرگ .  باجمع مستان بدرود گفتم خدمت تارزن که خود همچون دستگاه همایون آرام و فر و شکوهی داشت پولی پیشکش کرده راه افتادم . باران نم نم آغازید و تا هتل همراهم آمد ،صدای دشتی و همایون تارزن  تا صبح در خوابم ماند که هم چنان ادامه دارد......
:Смерть = smert مرگ !

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست