کمند خاطرات
بهمن پارسا
20ژانویه 2012

با خاطرات خویش چو تنها نشسته ام
از لحظه های اینک و اینجا گسسته ام
در پشت سر هر آنچه بجا مانده حسرت است
دل را به آنچه میرسد از راه بسته ام
در لابلای اینهمه "یادش بخیر" ها
یک قاب عکس مانده و آنرا شکسته ام
رخت بلوغ بر تن من کهنه شد ولی
نابا لغم هنوز من ،امّا نه خسته ام
آن روزهای بی خبری ناگهان گذشت
من از کمند خاطره هایم نرسته ام
فصل خزان رسید و هوا سرد میشود
من در به روی باغ و بهاران نبسته ام
حالا که روزگار بجز دام فتنه نیست
پرواز میکنم من و از دام جسته ام