چند حکایت کوتاه از عبید زاکانی

 

سردار صالحی

 

 

مسيحي‌اي زرتشتي را گفت: از كي در كار كشيدن مادران را به ترك گفته‌ايد؟

گفت: از آن‌گاه كه ادعاي زاييدن خدا كردند.

 

كسي گفت موسا فضول بود.

گفتند: اين چون باشد؟

گفت: موسا را گفتند اي موسا چه در دست داري؟ جواب اين بود كه اين عصاي من است. ولي او بي‌هوده سحنان زائد گفت.*

*اشاره به اين:

گفت: يا موسا بازگو تا به دست چه داري؟

گفت: اين عصاي من است كه بر آن تكيه مي‌زنم و گوسفندهايم را مي‌رانم و از درخت‌ها براي آن‌ها برگ مي‌ريزم و حوائجي ديگر به آن انجام مي‌دهم.

 

مردي به اميري قصه برداشت كه دختر من زن فلان بنده‌ي ترك تو است و او از قفا در كارش گيرد.

امير آن ترك را بخواند و سبب پرسيد. بنده گفت: مرا از تركستان به مازندران آوردند و از قفايم به كار گرفتند. سپس آن‌كه مالك من شد در قفايم نهاد و چون پيش تو آمدم تو نيز از قفايم به كار گرفتي پس نپنداشتمي كه اين كار حرام باشد.

 

سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود. طلحك از عقب او آن‌جا برفت. چون او برسيد واعظ مي‌گفت هركس پسركي را گاييده باشد روز قيامت پسرك را بر گردن غلامباره نشانند تا او از صراط بگذراند. سلطان محمود مي‌گريست. طلحك گفت: اي سلطان مگري و دل خوش دار كه آن روز تو نيز پياده نماني.

 

شخصي به مزاري رسيد گوري سخت دراز ديد. پرسيد: اين گور كيست؟

گفتند: از آن علمدار رسول است.

گفت: مگر با علمش در گور كرده‌اند.

 

شخصي دعوي خدايي مي‌كرد. او را پيش خليفه بردند. او را گفت: پارسال اين‌جا يكي دعوي پيغمبري مي‌كرد او را بكشتند.

گفت: نيك كرده‌اند كه او را من نفرستاده بودم.

 

مولانا قطب‌الدين به راهي مي‌گذشت شيخ سعدي را ديد كه شاش كرده و كير در ديوار مي‌ماليد تا استبرا كند. گفت: اي شيخ چرا ديوار مردم سوراخ كني؟

گفت: قطب‌الدين ايمن باش. بدان سختي نيست كه تو ديده‌اي.

 

ترك پسري چنگي چنان كه عادت او بود برمي‌جست و كون مي‌گردانيد. غلامباره‌اي متحير در او نگاه كرد. ترك پسر دريافت و گفت:

بيت:

دل بدين گنبد گردنده منه كاين دولاب

آسيايي است كه بر خون عزيزان گردد.

 

برگرفته از تنگ ارم سردار صالحی

 

WWW.PERSLIT.COM