تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

ادبيات داستاني در تبعيد و سنت پوشيده نويسي در ادبيات زبان فارسي

(متن گفتاری در کانون دوستداران زبان فارسی در کپنهاک، دانمارک و نیز در یوتوبری. سوئد)

نسيم خاكسار 

گفتگو درباره ادبيات هيچوقت كهنه نمي‌ شود. هر نويسنده‌  در هر كار ادبي، چه رمان، چه داستان كوتاه، تجربه‌اي از شناخت تازه خودش را از جهاني كه در آن زندگي مي كند ثبت مي كند. و همين مي‌تواند ايجاد پرسش و بحث تازه كند. در اين متن، من از تجربه‌هاي خودم در ارتباط با رمان و داستان حرف می‌زنم. و آنچه را هم كه مي‌خواهم بگويم در محدوده‌‌ي دو عنوان جا مي‌دهم كه دامنه‌ي بحث گسترده نشود. 

یک: داستان: ثبت رفتار آدمي.

يكي از كارهاي ادبيات داستاني چه در قالب رمان و چه در قالب داستان كوتاه و بلند، ثبت رفتار آدمي است. ما از رفتارمان به خودمان آگاهي پيدا مي‌كنيم. و معمولاً همين رفتار ماست كه زیر نگاه ديگران است. آن چيزهايي كه هويت ما را تشكيل مي دهند و براي خودمان هم ناشناخته اند، در رفتارمان است كه متجلي مي‌شوند. نگاه كنيد به انواع پژوهشهائی كه مردم جهان براي شناخت از يكديگر دارند. اين مطالعات قلمروهاي مختلفي را شامل مي شود. برای نمونه، تحقیق و مشاهده آداب غذا خوردن مردم كشورها، جشنها، مراسم سوگواريها، تفاوت نوع لباس پوشيدن مردم درنواحي مختلف، چه در سطح جهان و چه در سطح يك منطقه و يك كشور. شكلهای متفاوت اينگونه رفتارهاي جمعي، براي هر گروه هويتي مي سازد كه بقيه مردم جهان از همان طريق، افراد آن گروه را شناسائي مي‌كنند. ادبيات داستاني در ادامه همين نگاه، بخشي از رفتار فرد را ثبت مي‌كند كه هم، برخاسته از رفتارهاي جمعي است كه در آن باليده و هم، تجلي ذهنيات او و آنچه‌هائي‌ست كه در تاريكيهاي ذهنش مي‌گذرد و در ارتباط است با واقعيات پيرامونش. و چون اين ثبت و ضبط كلي نيست و جزئي است، سبب شناخت فرد به هويت خودش مي شود. در داستان اين امكان براي فرد خواننده پيدا مي‌شود كه خودش را از دور و با فاصله ببيند و به چهره‌ي خودش كه در عبور از ذهن نويسنده در داستان بازتاب پيدا كرده است، از دور نگاه كند. اين تجربه‌ي با فاصله خود را در داستان ديدن، اتفاقي است كه هم براي نويسنده آن داستان رخ مي‌دهد و هم براي خواننده. و هرچقدر اين اتفاق حاصل كوشش فكر و پويائي تخيل و برخوردار از شكيبائي ببشتر باشد، صميميت و دقت بيشتري به كار يا اثر مي‌دهد. و چهره‌اي نیز كه از فرد در داستان خلق مي‌شود، تازه و نو است.

حالا اگر اين فرد در ايران زندگي مي‌كند مسلم است كه در آن محيط، نوع ديگري از رفتار از خودش نشان مي‌دهد. در آنجا امکان دیدار مداوم و روزانه با افراد يك كشور ديگر و تجربه زيستن با آنها برای کسی پیش نمی‌آید و اگر هم اتفاق بيفتد نادر است. براي مثال نوشتن داستان كريستين و كيد، اثر گلشيري، از موارد استثنائي و اتفاقي است. اما براي فردي ايراني كه در بلژيك و يا هلند و در دانمارك زندگي مي كند، برخورد روزانه با مردم اين كشورها عادي و معمولي است.  ادبيات داستاني در خارج از كشور با ثبت برخوردهاي او، در اينجا، به بخشي ديگر از هويت فرد ايراني دست‌مي‌يابد كه امكان بروز و دستيابي به آن براي  فردي كه در ايران زندگي مي‌كند ميسر نيست. 

دوم: ادبيات داستاني چون آينه كردار

اين بحث از دل بحث اول ييرون مي‌آيد. وقتي قرار است ادبيات داستاني رفتار آدمي را ثبت كند، آنوقت داستان يا رمان كاركردي آينه گون پيدا مي كند. بيخود نيست كه استاندال در كتاب سرخ و سياه مي‌نويسد:

رمان آينه‌ای است كه به سرراهي به گردش درمي‌آيد. گاهي رنگ زمرد مانند آسمان و گاهي گِل ِ‌ لجنزارهاي راه را به شما نشان مي‌دهد. و شما به كسي كه آينه را در سبد خود بر دوش دارد تهمت مي‌زنيد كه هرزه و فحاش است. آينه‌ی او لجن را نشان مي‌دهد، و شما آينه را به تهمت مي‌گيريد. در صورتي كه بهتر اين است كه برويد تهمت را به جاده اي بزنيد كه لجنزار است و از آن بيشتر به آن بازرس راه بزنيد كه جلو تجمع و ركود آب و تشكيل لجنزار را  نگرفته است. (‌ص 183 سرخ وسياه . به ترجمه عبداله توكل )

با  فرض آينه بودن داستان، اين را بايد اضافه كرد كه رمان فقط كردار آينه دارد. اما آينه نيست. يعني فقط همان را كه در ظاهر هستي، نشان نمي‌دهد. بلكه ذهن نويسنده، دانش و بينش او، دقت و مطالعه‌اش روي تو واسطه بين تو و ‌‌آينه مي‌شوند. به همين خاطر بازتاب چهره تو در داستان مثل بازتاب چهره تو در آينه نيست. و اين آينه را دستي مدام مي‌گرداند تا با ضبط تكه هائي از وجود تو، از زواياي  متفاوت، كه دور از آينه هستند و كنار هم گذاشتن‌شان تصويري از تو نشان دهد به مراتب واقعي تر از آنچه در آينه است.

حافظ در شعري مي نويسد: روزگاري شد و كس چهره‌ي مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه كردار بيار.

رمان و داستان اگر از گفته حافظ مدد بگيريم بيشتر آينه كردارند تا آن كه آينه باشند. و همانطور كه حافظ با واسطه‌ی قدح و مي ريخته شده در قدح، خود را يا مقصود را تماشا مي كند، داستان هم با كمك ذهن و زبان نويسنده و لحن و زبان و شكلي كه براي آن كار انتخاب كرده، و پيش بيني حافظۀ مخاطب،‌ به چيزي مثل همان قدح حافظ تبديل مي‌شود كه كردار آينه را دارد.

با اين توضيحات، متوجه مي‌شويم چرا اين قدح آينه‌كرداری که در سرزمین تبعید ساخته و پرداخته شده، چيزهائي را به ما نشان مي‌دهد كه از نظر مضموني با ادبيات داستاني در ايران متفاوت است. و نيز با ادبيات داستاني كشور ميزبان. و البته بايد گفت داستانهايي كه اينجا نوشته مي شود و هم داستانهايي كه در وطن، همه كوشاي يك هدف اند، و آن،‌ جستجوی هويت ماست. و اگر نطفۀ آغازین این جستجو را در ادبیات داستانی، در سیاحتنامه‌های نوشته شده در دوران مشروطه بگیریم، تاریخ  صد و چند ساله‌اي را در بر‌می‌گیرد که در مقايسه با تاریخ پيدايش رمان و داستان در غرب ( اروپا و آمريكا)‌ تاريخ بسيار كوتاهي است. و تا زماني كه يك نقد علمي و درست از ادبيات قدیم ما در اين راستا نشده، نمي توان هنوز آن شكل از روايت را كه در منظومه‌هاي روائي ما آمده است جزو ادبيات داستاني با تعریف مدرن آن آورد.

حالا اگر برگرديم به همين موضوع هويت و بازتاب آن در داستانهايمان، متوجه مي شويم اين موضوع چندان كم اهميت نيست. زيرا تا وقتي اين وجودي كه ايراني نام دارد در زمينه‌‌هاي مختلف، جزئيات وجودي‌اش، شكل و مشخصه‌ي داستاني نيابد و شخصيتي داستاني پيدا نكند و بعد مورد ملاحظه و نقدي عالمانه قرار نگيرد بخشي از وجودش همواره در تاريكي خواهد ماند. براي آن كه از وسيع شدن دامنه‌ي بحث بكاهم و آن را به عرصه‌هاي متعدد نكشانم كه در راه رسيدن ادبيات داستاني به اين هدف يعني شناسائي هويت ما چه موانعي وجود دارد كه مي توان همه آنها را سرفصلهاي گفتگو قرار داد، به يك نكته، يعني فقط به مانعي كه سانسور برابر ادبيات داستاني و نويسنده گذاشته است مي‌پردازم.

وقتي سانسور چه مستقيم و چه غير مستقيم در جامعه اعمال قدرت مي كند، فرديت در جامعه و در پي آن شخصيت داستاني، بيرنگ و پژمرده مي شود. فرديت، خودش را در صدا و شخصيت فردي بازتاب مي‌دهد. و شناسائي يك ملت از خودش از طريق همين صداها وشخصيتهاي فردي است كه آغاز مي شود. هرجا بعد از مشروطه در ادبيات ما به اين فرديت و به اين صداهاي مستقل نزديك شديم تحول ايجاد كرديم. درادبيات داستاني پس از مشروطه كارهاي دهخدا و جمال زاده  وهدايت يك تحول اند در زبان فارسي كه هدايت اوج آن است در داستان. و در شعر، نيمايوشچ است كه شعر معاصر را بنياد مي‌گذارد. بعد باز سانسور سياسي و اجتماعي درجامعه است تا دوباره فروغ پيدا شود و فرديت خودش را به عنوان يك زن اعلام كند. تا پيش از فروغ ما چنين شعري زنانه در ادبيات فارسي و زبان فارسي نداشتيم  كه بگويد:

من خوشه هاي نارس گندم را

زير پستانم مي‌گيرم و شير مي دهم.

شعر فروغ با  تاكيد روي جنسيت او يك تحول ديگر است. 
از همان آ
غاز شكلگيري ادبيات داستاني در جامعه ما،‌ سانسور يك مانع بزرگ برابر آن  بوده است. سانسور مستقيم و آشكار، سانسور سياسي و مذهبي است. اين دو قدرت باعث شده اند كه ادبيات داستاني همواره در تلاش آن باشد كه درهمان آغاز آفرينش براي دور زدن از آنها و خلاصي از زندانشان راه گريزي پيدا كند. انواع نشانه‌هاي سياسي مثل: شب، روز، گل سرخ، دريا، كوير در شعر و بيانهاي پيچيده و ناقصي كه تمام توان داستان و شعر را براي فقط گفتن يك مفهوم ساده كه بطور موقت چشم سانسورگران متوجه معناي آن نشود، به خود اختصاص  داده است، نشانه‌ها و زباني كه بعد از مدتي هم سانسورگران و هم مردم سانسور شده به آن آشنائي پيدا مي كنند و درادبيات داستاني و شعري ما فراوان است، همه حاصل و نتيجه‌ي حضور سانسور سياسي و مذهبي در جامعه ماست. و همه‌ي اينها باعث مي شود كه آينه كردار، در بخش مهمي از وظيفه‌ و يا خويشكاري‌اش كه پرداختن به بازتاب هويت ما و جستجو براي يافتن آن است ناتوان و عاجز شود. آيا اهميت داشتن همين موضوع نيست كه  در طول اين سالها ما هنوز به صادق هدايت و كارهاي او برمي‌گرديم. نويسنده‌اي كه چه در كارهاي داستاني و چاپ شده اش و چه در نامه‌هاي خصوصي اش كه بعد از مرگ او و طي همين سالهاي اخير چاپ شده اند هرگز به قدرت سانسور در هیچیک از اشكالش چه مستقيم و چه غير مستقيم تن نداده است. منظور از سانسور بصورت غير مستقيم، سانسور سياسي و مذهبي است كه در طول قرون به صورت يك اخلاق و رفتار عمومي درآمده و به قاعده و قانوني عمومي تبديل شده كه كسي جرات تخطي از آن را ندارد. و عدم رعايت آن توهين به مردم و مخالفت با شأن و شئون اخلاق عمومي تلقي مي شود1
كافي است داستان علويه خانم هدايت و طلب آمرزش او را كه پر است از واژه‌هايي كه اصطلاحاً ما آنها را واژه هاي ركيك مي ناميم، در جمعي بخوانيم تا متوجه شويم كه زبان صريح هدايت چقدر با اخلاق عمومي كه روي به پوشيدگي دارد، سازگار نیست.

حبس بيان انديشه و تخيل هنرمند ايراني در قالبهاي تنگ ديني و قواعد و اخلاق عمومي و تكفير شاعر و متفكر از طريق فرمان و منشورهاي سياسي ومذهبي در تاريخ ما ايرانيان زمانی بس طولاني دارد. و من در اينجا در شرح چگونگي رفتار شاعران و  نويسندگانمان در برابر تهديدات و اعمال فشارهاي فراوان و گوناگون سياسي ومذهبي، به دو نكته از زبان خودشان اشاره مي كنم. 

1-  سنت جريده رفتن به معناي تنها رفتن و به معنائي ديگر با احتياط گام زدن  يا چه بسا يكبري راه رفتن از تنگي راه، چون ديوارهاي اطراف تو بر تو فشار مي‌آورند كه حافظ در شعري به آن اشاره  مي كند.
2-  از پوستِ پوشيده بيرون آمدن
 كه شيخ شهاب الدين سهرودي در ترجمۀ فارسي متني از ابن سينا به آن اشارت دارد.

حافظ در بيتي ازغزلي در توضیح وضعيت رعب‌انگيز سانسور حاكم بر زمانهاش  و راه گریز از آن می‌نویسد: جريده  رو كه گذرگاه عافيت تنگ است پياله گير كه عمر عزير بي بدل است [2]

و سهروردي در ترجمه متني از اين سينا براي رهائي هنرمند از زيرفشار قيود حاكم بر زمانه اش رهنمود به چگونه «از پوستِ پوشيده» بيرون آمدن مي‌كند و جابجا شدن و بسيار نكته‌هاي ديگر تا حكايت آنروزها كند:

«اي برادران حقيقت، همچنان از پوستِ پوشيده بيرون آئيد كه مار بيرون آيد وهمچنان رويد كه مور رود كه آواز پاي شما كس نشنود و  برمثال كژدم باشيد كه پيوسته سلاح شما پس پشت شما  بود كه شيطان از پس  برآيد. و زهر خوريد تا خوش زييد. مرگ را دوست داريد تا زنده مانيد و پيوسته مي‌پريد وهيچ آشيانه معين مگيريد كه همه مرغان را از آشيانه‌ها گيرند و اگر بال نداريد كه بپريد به زمين فروخزيد چندان كه جاي بدل كنيد. و همچون شترمرغ باشيد كه سنگهاي گرم كرده فرو برد وچون كركس باشيد كه استخوانهاي سخت فروخورد و همچون سمندر باشيد كه پيوسته ميان آتش باشد تا فردا به شما گزندي نكند و همچون شب پره باشيد كه به روزبيرون نيايد تا از دست خصمان ايمن باشيد.(‌ مجموع آثار فارسي شيخ اشراق به  تصحيح ومقدمه دكتر سيد حسين  نصر. تهران )

 

مطالعه تاريخ ادبيات زبان فارسي در دوره هاي مختلف، كه از قرن سوم هجري با ترجمه فارسي تفسير طبري در نثر و اشعار رودكي آغاز مي شود تا اكنون، نشان مي دهد هرگاه در دوره‌هائي به بيان پاكيزه‌اي دست يافتيم، وقتي بوده است كه شاعر و يا نويسنده بي‌ترس از انواع سانسورهاي رسمي و غير رسمي نوشته است. البته هميشه استثناهائي در شعر مثل حافظ و چندتائي ديگر ييدا مي شوند كه رندانه راهي براي نجات خود پيدا كنند. اما ما داريم از آن چيزي كه قاعده است سخن مي‌گوئيم.

دورة شكوفائي نثر فارسي كه از اواخرقرن سوم هجري آغاز مي‌شود و تا قرن هشتم دوام دارد، يك دوره‌ي چهارصد ساله‌اي را در برميگيرد. در اين دوره به يمن وجود حكومتهاي نيمه مستقل در فلات گسترده‌ي ايران از سامانيان گرفته در خوارزم تا طاهريان در خراسان و صفاريان در سيستان، ديليميان يا ديالمه در مازندران، گرگان و ري و اصفهان، بعد غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان،‌ شاعران و نويسندگان با گريختن از جاهايي كه خطر دستگيريشان بود و پناه بردن به جاهائي دیگر كه متشرعين قشري و مستبد كمتر قدرت اعمال نظر داشتند نيمچه مفري پيدا مي‌كردند در نوشتن كه حرف از دل بزنند.‌ گرچه خيليها هم در همين زمانها از ترس تكفير و آزار فقها فقط به سخن شفاهي اكتفا مي‌كردند و آثار مكتوب خود مي‌شستند و يا زيرخاك مي‌كردند [3] . و چه بسا سنت مقامه نويسي بايد از همين رفتار بيرون آمده باشد. زيرا ديگراني كه يك قرن بعد از مولفان اصلي مي‌آمدند، از گفته‌ها و نقلها‌ي آنها، وقتي مي‌شد شمه‌اي از نقلهايشان مكتوب كرد، داستان مي‌نوشتند. كه از اين ميان براي مثال به اسرار التوحيد از مقامات شيخ ابوسعيد ابوالخير، شاعر و عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم مي‌شود اشاره كرد، كه درقرن ششم توسط محمد بن منور بن ابي سعد بن ابی طاهر بن ابی سعید میهنی تاليف مي‌شود، آنهم در ميانه و پايان عصر سلجوقيان و پايان حكومت سلطان سنجر و نيز به مقامات يا مقالات شمس تبريزي.3  محمد گلندام، اولين جمع كننده اشعار حافظ، نيز در مقدمه‌اي كه بر ديوان حافظ نوشته از گفتگوئي سخن مي‌راند كه بين او و حافظ گذشته. گفتگوئي كه نشان مي‌دهد حافظ از ترس «غدر اهل عصر و ناراستي هاي روزگار» چندان مايل به جمع آوري و تنظيم اشعارش نيست. ابوالفضل بيقهي هم در كتاب تاريخش اشاره اي دارد صريح بر همين ترسها و به نويسندگان هشدار مي‌دهد كه:«احتياط بايد كردن نويسندگان را در هرچه نويسند كه از گفتار باز توان ايستاد و از نبشتن باز نتوان ايستاد و نبشته  باز نتوان گردانيد.» (ص 912 تاريخ بيهقي به تصحيح دكتر علي اكبر فياض) 

نكته ديگري را هم لازم است اينجا اشاره‌اي كنم و بگذرم كمبود نثر است در برابر انبوه شعر در تاريخ ادبيات ما. با توجه به معدود كتابهاي نثري كه از همين دوره چهارصد ساله چون ميراثي گرانبها براي ما باقيمانده است آيا نمي‌توان گفت عاملي كه سبب شده سانسور نتواند نثر را تحمل كند صراحت ذاتي بيشتر نثر در مقايسه با شعر و خويشكاري نويسنده در جستجو براي كشف و بيان واقعيت بوده است؟ براي مثال به تاريخ ببهقي و سفرنامه ناصرخسرو كه با‌ چند سال فاصله ازهم نوشته شده نگاه كنيم. زبان اين دو متن تمام در خدمت شرح رويدادها و ثبت منصفانه و دور از غرض واقعيتهاست. به زبان بيقهي او در تلاش آن است كه «گرد زوايا وخبايا( جاهاي پنهان)» برگردد تا«هيچ چيز از احوال پوشيده نماند». عاقبت اين دو نويسنده هم برهمگان معلوم است.

از بیش از سی مجلد تاريخ بيقهي همين ده مجلدي كه به تاريخ سلطنت امير مسعود پرداخته باقيمانده است. خود او هم بعد از گذراندن سالهائی از عمرش در زندان و حبس در قلعه، گوشه گيري اختيار کرد. و ناصرخسرو به يمگان ‌گريخت و آنجا پناه  گرفت.

كافي است همين دو اثر با دقت خوانده شود و در حقايق ثبت شده در آنها تامل و تفكر شود تا بدانيم اگر تيغ حبس و تكفير بالاي سر نويسنده اين سرزمين نبود و ما از اين نمونه‌ها بيشتر داشتيم، درجه آگاهي و معرفت درست بر خودمان چه اندازه بالاتر بود. و آيا اين باعث نمي‌شد كه ما خودمان را وجهل‌مان را بطورمدام در ادوار مختلف تاريخي به يك شكل تكرار نكنيم؟ زبان فارسي هرگاه خواسته از زير يوغ سانسور، خواه سانسور حكومتي، خواه اخلاق عمومي بگريزد كه براي هر كار و هر حرفي مرزهاي اخلاقي و مقدس گذاشته است، به هزل و طنز پناه برده است. رباعي‌هاي مهستي گنجوي، شاعرة عصرسلجوقيان و بعد اشعار و طنزهاي عبيد زاكاني، شاعر همعصر حافظ، و بعد در مشروطه اشعار يغماي جندقي، دهخدا و بعد ايرج ميرزا، نمونه هايي از اين تلاشهايند.

در جامعه ما هنوز هم سخن گفتن و نوشتن از رابطه جنسی بین زن و مرد ممنوع است و صحبت از آن به صورت عمومی حکم تابو را دارد. همین سانسور عمومی که در مقایسه با سانسورهای دیگر اجتماعی و سیاسی شاید به نظر خیلیها مهم نباشد، باعث شده که ما در ادبیاتمان کمتر واقعیت گرایانه و تحلیلگرانه به این موضوع  بپردازیم. آیا همین نکته نمی‌تواند پاسخی باشد برای این پرسش که چرا در ادبیاتمان ما هنوز کاری مثل سرخ و سیاه استاندال و مادام بواری فلوبر و آنا کارنینای تولستوی نداریم، با اینکه از آفرینش این آثار در جوامع اروپائی بیش از دویست سال است که می‌گذرد؟

بحث بر استعداد یا بی‌استعدادی نویسندگان ما نیست. بحث بر سانسوری پنهانی است که در جامعه ماست. سخن گفتن بی‌پرده و مستقیم از این رابطه به یک مقوله ممنوع تبدیل است. مقوله‌ای که با دیگر معضلات سیاسی و اجتماعی جامعه ما در طول تاریخ به هم گره خورده است.

با توجه به اين گفته‌ها مي‌توان گفت كه ادبيات ايران در تبعيد به دليل آن كه تبر سانسور را بالاي سرش ندارد مي‌تواند نقش با اهميتي در تاريخ  ادبيات ما بازي كند. يعني بازگرداندن زبان به سرچشمه‌هاي روشن و زلالش. و زدودن همه‌ي آن پيچيدگيها و نارسايهاي تصنعي و تحميلي كه سانسور دولتي و مذهبي و اخلاق عمومي به آن تحميل كرده است. البته اينحرف بدان معنا نيست كه اين مشكل در كوتاه مدت حل مي‌شود. يا ما بايد از اين پس به هر متني كه عاري از انديشه و تخيل است تنها به دليل صراحت بكاررفته در آن، اعتبار ادبي بدهيم و عرقريزي روح در كار آفرينش يك داستان يا شعر خوب ناديده گرفته شود. اين ديگر براي همه ما روشن است و بارها گفته شده كه استبداد دير پا در جامعه‌ي ما و قواعد و قوانين اخلاق عمومي در فرهنگ ما ايرانيان كه نقشي به مراتب پيچيده تر از سانسورهاي رسمي دارد و تبديل به وجدان عمومي شده  بسادگي دست از سر ما برنمي دارد و ما را به اين زوديها رها نمي‌كند. ولي با مطالعه دقيق كارهائي كه در طول اين بيست ساله‌ي اخير در تبعيد خلق شده، چه درعرصه شعر و چه در عرصه داستان و رمان و نقد نويسي، و جداكردن سره از ناسره، مي توان گفت ما به اين موضوع  شناخت پيدا كرده ايم و همين بسيار اميد آفرين است.

دوم نوامبر 2007 

1- اكبر سردوزآمي، داستان نويس، در داستان بلند وشعرگونه ‌اش: «برادرم جادوگر بود كه درسال 1992 در سوئد چاپ كرد، با اشاره به همين ترسهاي نويسنده از سانسورهاي غيررسمي، با زباني تند  وصريح كه تنها در تبعيد امكان بكارگيري و چاپ آن است، مي‌نويسد:‌ مي‌ترسي بنويسي جاكش؟ مي‌ترسي از جاكشا بنويسي؟ مي‌ترسي باهات چپ بيفتن؟ ميترسي خونه و زندگيتو از دس بدي؟ مي‌ترسي گربه‌تو ازت بگيرن و اين لقمه نوني كه كمون بهت مي‌ده راحت از گلوت پائين نره؟ چرا اين چيزائي رو كه بهت مي‌گم نمي‌نويسي ديوث؟ چرا همون تاريخ  گوزِ گوزِ گوزِ ننوشتي؟ اينجا نشستي تا داستان‌سازاي جاكش جاي داستان نويسيتو بگيرن؟ تو كه چيزي نداري از دس بدي جز كلمة‌ جاكش.(‌ص102)‌

2- مولوی هم در دیوان شمس از این گریزها برابر سانسور، نکته‌های  فراوان دارد. برای نمونه در این غزل:

رو تُرش کن که همه رو ترشانند اینجا

کور شو تا نخوری از کف هر کور، عصا

لنگ رو چون که درین کوی همه لنگانند

لته بر پای بپیچ و کژومژ کن سر و پا

زعفران بر رخ خود مال اگر مه روئی

روی خوب از بنمائی، بخوری زخم قفا

دیوان شمس ص 112

3- نمونه اش فرار مهاجرت يا فرار بوعلي سيناست از بخارا در اواخر حكومت سامانيان و رفتن به منطقه خوازرمشاهيان در آن وقت و از ترس سلطه ونفوذ سلطان محمود كه پادشاهي سني و قشري مذهب ومتعصب بود از آنجا رفتن به ري و گرگان براي پيوستن به درگاه شمس المعالي قابوس كه دوستدار هنر و عرفان بود. و گفته‌اند كه در حمله سلطان محمود به  اصفهان، حدود چهل كتاب از ابن سينا نابود شده است. اينها كتابهائي  بودند كه به قول او آن را براي خواص نوشته بود، و از كارهاي ديگرش كه آنها را حكمت عامه مي‌ناميد متفاوت بود.( با استفاده از متن سخنراني غلامحسين ديناني. روزنامه شرق شماره 922 )   

4- يكي ديگر مقالات و اشعار و نكته ‌هائي است كه منسوب مي‌كنند به شمس تبريزي. دكتر محمد علي موحد در مقدمه‌اي كه  بر مقدمه اي كه بر گزيده‌ي مقالات شمس نوشته درباره سنت مقامه نويسي مي‌نويسد: رسم چنان بود كه شاگردان ومريدان در مجلسها  از سخنان مشايخ و پيران يادداشت برمي‌داشتند ومقالات شمس مجموعه‌ي چنين يادداشتهائي است.( انتشارت شمس. تهران.1373)   

 

..

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست