تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ - ۸ دسامبر ۲۰۱۷

فدریکو گارسیا لورکا
اشعار سروده شده به زبان گالیسی
ترجمه از ناصر فرداد

 

 

رقص ماه در سانتیاگو 

نگاهش کن، مرد سپید پوش رعنا را!
پیکر سخت و مرمرین اش را.

او ماه است که می رقصد
در میدان مرده گانِ کوئینتانا.

نگاه کن، پیکر سختش را
در هاله ای از غبار و گرگ.

ماه می تابد
در میدان مرده گانِ کوئینتانا.

چه کسی زخم می زند به  تندیس اسب
در دروازه های خواب؟

او ماه است
در میدان مرده گانِ کوئینتانا.

چه کسی میبیند چشمان بی فروغم را،
 از پشتِ پرده های ابر؟

او ماه است، او ماه است
در میدان مرده گانِ کوئینتانا.

بگذار در بسترم بمیرم
غرق رؤیاهای روزهای سرشار.

نگاه کن، ماه می رقصد
در میدان مرده گانِ کویئنتانا.

آه دختر، در این هوای آسمان
به احتضار خواهم رفت.

این هوا نیست،  ماهِ عزا دار است
در میدان مرده گانِ کوئینتانا.

چه کسی شیون و ناله می کند اینجا
چونان گاو نری سودایی؟

مادر، او ماه است، ماه
که با تاج خاری بر سر
می رقصد و می رقصد و می رقصد
در میدان مرده گانِ کوئینتانا.

 

 

 

 

شبانه ای برای پسرک مرده

بگذارید خاموش به ساحل رود برویم
تا پسرک غرق شده را نظاره کنیم.

بگذارید خاموش به ساحل رود برویم
پیش از آنکه پیکرش را با خود به دریا کشاند.

آه، روح کوچک و زخمی اش گریه می کرد
غرقِ عطر گیاهان و کاج ها.
آب از ماه سرازیر شد و کوه لخت را
با نیلوفران آبی فرا پوشاند.
باد در حفرۀ خشکِ دهانِ محزون اش
غباری از گُل های کاملیا برجای گذاشت.

بیایید، 
آی پسربچه های مو بورِ چمنزاران
و شما از اون بالاها،
بیایید تا پسرک مغروق را بنگریم!
شما هم بیایید، شما سیه چرده گانِ کوه نشین
و شما دره نشینان،
بیایید، پیش از آنکه این رود پیکرش را با خود بکشاند
و او را به دریای پرده گان سپید ببرد،
جایی که گاوان پیر آبی در گذرند.

آه، درختان رودِ سیل  (Sil) می نوازند،
مثل همیشه، مثل یک دایره زنگی سبز به روی ماه.

بلند شوید، شما پسر بچه ها، عجله کنید، بیایید،
وگرنه این رود پیکرش را با خود به دریا می کشاند!

لالایی برای روزالیا کاستروی مرده

برخیز، دوست من،
صبح است و خروس ها می خوانند!
برخیز، دوست عزیزم،
چرا که باد همچون گاو ماغ می کشد.

خیش ها می آیند و می روند
از سانتیاگو به بیت الحم.
از بیت الحم به سانتیاگو
فرشته ای سوار بر قایق می آید.

قایقی لطیف و نقره ای،
که رنج به گالیسیا می آورد،
گالیسیای وامانده و تنها  
لبالب از گیاهانِ اندوه.

گیاهانی که بسترت را پوشانده اند
و چشمۀ سیاه موهایت را،
موهایی که  به دریا روانند،
جایی که ابرها لانه کرده اند.

دوست من، برخیز،
صبح است و خروس ها می خوانند!
برخیز، دوست عزیزم،
چرا که باد، همچون گاو ماغ می کشد.

 

مادریگال*  در سانتیاگو

عشق شیرین من،
در سانتیاگو باران می بارد.
کاملیای سفید
در خورشیدِ بی رمق می درخشد.

در سانتیاگو باران می بارد
در شب تاریک.
گیاهانی از نقره و رؤیا
تهیِ ماه را پوشانده اند.

گوش کن باران را در خیابان،
زاریِ سنگ و شیشه را.
نگاه کن چگونه باد می برد
خاکستر دریای تو را.

خاکستر و غبار دریای تو را.
سانتیاگو، دور از خورشید
آبِ صبحِ فراموش شده
لرزشی در عمق قلب من.

 

 

 

*مادریگال موسیقی و آوازی با سبک و ساختاری کاملا آزاد در دوره رنسانس بود

 

مارش عزاداری برای دوشیزۀ عزیزمان و قایق اش

آه، به پیش، به پیش، به پیش
برای دوشیزۀ کوچک مان
و قایق اش.

او ظریف اندام بود
تاجی از نقره به سر داشت.
و چهار گاو نری که او را در درشکه می کشاندند
به رنگ حنا.

کبوترانی از جنس شیشه
باران بر فراز کوهستان فرو ریختند.
مرده گان، انبوه مرده گانِ مه آلود
پدیدار شدند.

دختر! بگذار چهره ات
در چشمان لطیف گاوها بدرخشد
و بر دامان خود
گلهای سرخ دستمالِ جبین ات را بنشان.

از فراز گالیسیا
سپیده دم شِکوه کنان نزدیک می شود.
و  دوشیزه، از آستانۀ در
به دریا می نگرد.

آه به پیش، به پیش، به پیش
برای دوشیزۀ کوچک مان
و قایق اش!
 

ترانۀ پسرکِ در مغازه 

بر فراز رود "دِ لا پِلاتا"
بوئنس آیرس را نی انبانی ست
که باد شمال
با دهانی سیاه و مرطوب می نوازدش.

رامونِ بی نوای سیسموندی!
آنجا در خیابان اسمارالدا،
انبوه پرها،
گرد و غبار قفسه ها و جعبه ها.

و در خیابانهای بی انتها
گالیسی ها در گذرند،
در رویای درّه های ناممکن
در  پامپای* متروک.

رامون بی نوای سیسموندی
رقص آب را
با هفت نره گاو قَمَری
که در خاطره اش می چریدند حس کرد.

او به ساحل رفت
کنار رود  "دِ لا پلاتا"
بید مجنون ها، اسبان خاموش
و بلور خرد شدۀ آب.

اما او آهِ ملانخولیکِ
نی انبان را درنیافت.
او نی انبان عظیم
با بالها و دهانی پر از گل را ندید.

رامون بی نوای سیسموندی،
در رودخانه د لا پلاتا
به هنگاه احتضار غروب
به دیوار سرخی از لجن برخورد.

 

*پامپا یک استپ نیمه گرمسیری در جنوب شرقی آمریکای جنوبی در کنار رود "دلا پلاتا" است.

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست