ناگهان
پاییز

رضا بی
شتاب
درونِ
دیده وُ دل
دوباره
برگ ریزان
می
شمارم رنگ ها
را،
کنارِ
پنجره
در
پرتوی نوری
گریزان
سگِ
همسایه در
آنسوی پرچین
میانِ
قوسی از
سرماست
سرگردان
سایه
ایی پیچیده در
خود
بیخود
از خود می رود
لغزان
زنی
با شعله ایی
در چشم
شولایی
به شانه سرخ
می
رود با منظرِ
روز...
کلاغی
چند در قیقاج
مه
ایی از ناکجا
در
قابِ چشم
انداز می
روید؛
پیله
ایی بر دست وُ
پای لحظه می
بندد
می
خزد در حس
میانِ
جان
ناگهان
پاییز...
2007-12-06