تماس با ما و ارسال مطلب

info@perslit.com

بازگشت به صفحه نخست

ندای گلوی بریده ام، آزادی

ندای گلوی بریده ام
شب وقتی نیست که می خوابیم
وقتی که نمی گویمت شب است
وقتی که نمی شنوندت شب است
نترس
اینگونه که با توام
اینگونه که با هم هستیم
در دست های به پیروزی فراز شده و پاهای دوان
از مسلخی به مسلخی دیگر

بگذار بگویمت
شب نمی شود هرگز
این کوچه های شوق و خیابان های امید

شب وقتی نیست که پدرت فریاد می زند
وقتی نیست که ازچهارراه انقلاب تا میدان آزادی همهء چراغ ها  سبزند
این که شب نیست نازنین ام
شب وقتی است که در محاصرهء این همه دروغ
تلویزیون را خاموش می کنم
برای اینکه بالا نیاورم
به پشت بام می روم
خودم را در غریو هماهنگی گم می کنم
در غریو صداهای آشنا
دلم خنک می شود

شب این نیست که از دانشگاه اخراجت کنند
یا شغل ات را بدزدند
نترس
شب این نیست که خانهء مردم آب و نانت بدهند
شب این نیست که چشم آماسیده ات جهان را تار  نشانت می دهد
یا گلوله ای که ترا فلج کرده است شب نیست

شب، دستی است که فراموش می کند خودش را
و چشم های قضاوتگر جهان را ریشخند می کند
و پا بر پدال موتوری می گذارد که مرگ را می راند
شب قولی است که او را به هیولای بی مغز می پیوندد
شب چراغ جادوی غولی است که ورد می خواند
و از فلز درونش خون می جوشد

شب تو نیستی ندای گلوی بریده ام
و من نیستم که ترا فریاد می کشم
شب حوالی مردن می پلکد
و بوی تعفن کهنگی می دهد
تو شب نیستی
آزادی شب نیست چون در هوای تازه نفس می کشد
و بوی بهار می دهد.
24 ژوئن 2009
نارسیس زهره نسب
آمستردام

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب ، info@perslit.com

تماس با سردبیر ، perslit@gmail.com

درباره ما