تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

قتل پرنده باز

نسيم خاکسار

 

۱

اين ماجرايی را که شاهدش بوده ام و می خواهم برايتان تعريف کنم تا حالا برای هيچ کس نگفته ام. نگه داشته بودم برای خودم. می‌ترسيدم کسی به گوش دوست پرنده بازم برساند. دلم نمی خواست دنيايش را خراب کنم. سعی می‌کردم طوری رفتار کنم که انگار هيچ اتفاقی نيفتاده است. در واقع بايد يکجوری به او کلک می زدم که متوجه نشود چرا مدتی است کرکره پنجره ام را پايين کشيده ام و کاری به کار آن قسمت از اتاقم که هميشه دوست داشتم پايش بايستم ندارم. اوايل يکجورهايی سخت بود. يعنی خيلی سخت بود که آن سمت از اتاقم را نبينم. اما بعد به آن عادت کردم. حالا ديگر فراموشم شده است که آنجا، در انتهای طولی اتاق نشيمن ام رو به خيابان، يک پنجره بزرگ هم بود. پنجره بزرگی که هميشه دو درخت تبريزی يکی تقريبا کامل و ديگری فقط با نيمی از شاخه هايش در آن پيدا بود. مثل يک تابلوی بزرگ نقاشی. زمستان ها از درخت ها فقط شاخه ها می‌ ماندند. لخت و بی برگ. شاخه های نازک با پوستی خزه بسته مثل مويرگ هايی در تن آسمانی خاکستری و ابری می دويدند. انگار می خواستند هرچه خون دارند برسانند به آن خاکستری های عبوس. من وقتی در خانه بودم و کار خاصی نداشتم صندلی‌ام را می ‌گذاشتم کنار پنجره و آنها را تماشا می‌کردم. گاهی هم که خسته می‌ شدم می رفتم روی مبل دراز می‌ کشيدم و خوابيده نگاهشان می‌کردم. در جلو چشمم آن طور که دراز کشيده بودم روی مبل و نگاه می ‌کردم به آسمان ِ پر از توده های ابرهای غليظ و خاکستری، گاه توده ابرها می ‌آمدند پايين و دور و برشاخه ها جمع می شدند. آن وقت درخت ها درست شکل درخت پشمک می‌شدند. از آنهايی که پشمک فروش ها درست می‌کردند و جلو دکه هاشان می ‌گذاشتند. من خوشم می ‌آمد از تماشای آنها.

خانه دوست پرنده بازم، درست روبه روی خانه من، در آن سوی خيابان بود. از من جوانتر بود. و سرگرمی‌اش بازی با پرنده های آزاد بود. يعنی دوست نداشت آنها را در قفس ببيند. يا پرنده ای را بخرد و در قفس بگذارد. می‌رفت و از بساطی‌های توی بازار کيسه های بزرگ پر از دانه های مختلف با قيمت ارزان می‌خريد و بعد روزها، قبل از آنکه سرکارش برود مشت مشت از کيسه دانه در می‌ آورد و می ‌ريخت کف بالکن خانه اش، بعد می‌رفت پشت پنجره و از دور آنها را تماشا می‌ کرد که برای خوردن دانه ها از سر و کول هم بالا می ‌رفتند. من صدايش را نمی ‌شنيدم. اما از دور و از حرکت شانه ها و حرکات کله اش می ‌توانستم حدس بزنم چه حالی دارد و چطور دارد از ته دل می‌خندند. دلش نمی ‌خواست انگار ترکشان کند. طوری می ‌خنديد و طوری شاد بود که انگار تمام پرنده های عالم يک جا مال اوست.

۲

بعد از رخ دادن آن واقعه، من ديگر سختم بود که دوست پرنده بازم را به خانه ام دعوت کنم. چون می‌ ترسيدم برود دم پنجره بايستد، اتفاق است ديگر، و باز همان حادثه رخ دهد. و يا اصلا آن هم رخ ندهد به من پيله کند که چرا پنجره اتاقم را بسته ام. و يا چرا با دوربين ديجيتالی ويديويم ديگر از بالکن او عکس يا فيلم نمی‌گيرم. و بعد من مجبور شوم ماجرا را برايش تعريف کنم. تا تلفن می‌کرد که دلش تنگ شده است و می خواهد من را ببيند سر ضرب قرار می‌گذاشتم با او در يک کافه که خيلی هم از خانه مان دور نبود. سه چهارتا کافه توی محله های نزديک به ما بود‌ و من يکی اش را انتخاب می ‌کردم که با خلق و خوی او بيشتر سازگار بود. کافه هه جنب يک استخر بود و جماعتی که می ‌آمدند توش همه جوان بودند و ورزشکار و اهل شوخی و بلند بلند بخند. يعنی همين خلق و خويی که دوست پرنده باز من داشت. می رفتيم آنجا و او هم به دخترها و پسرهای شاد و شلوغ نگاه می کرد و برای من از پرنده هايش می ‌گفت. پرنده هايی که هيچ وابستگی به او نداشتند. اما او با مسئوليتی غريب ازشان مواظبت می کرد. آنقدر از زندگی پرنده ها اطلاعات جمع آوری کرده بود که می‌توانست ساعت ها برايت از آنها حرف بزند. از زندگی و بازی کلاغ ها، سهره ها و‌ دم جنبانک ها داستان ها می‌گفت. وقتی توکاهاش می‌خواستند تخم بگذارند نظم زندگی‌اش به هم می‌خورد. چون می ‌دانست کلاغ ها کمين می ‌کنند تا تخم ها را بخورند.

توی کافه يک جايی انتخاب می ‌کرديم که نزديک پنجره بود. اگر شانس مان می زد و هوا آفتابی بود می رفتيم بيرون می‌ نشستيم، نزديک به درخت ها. آن وقت، وقتی صدای توکاها می‌ آمد، نم نم آبجو می ‌نوشيديم. من به درخت ها نگاه می‌ کردم، او هم به صدای توکاها گوش می داد و به گفت و گوی آنها با هم در سر شاخه ها و درخت های جدا از هم و مثل کودکی می ‌خنديد.

۳

در شرح ماجرا کمی قاطی کرده ام. ببخشيد. تقصير ذهن پريشان من است. راستش من و دوست پرنده بازم برای چند سالی در همان خانه روبه رو به همين خانه ای که بعدها به آن اسباب کشی‌ کردم نشسته بوديم. خانه او در طبقه سوم بود و من در طبقه دوم همان ساختمان می نشستم. او عاشق پرنده ها بود و من عاشق تماشای درخت ها. گرفتن فيلم ويديويی از کارهای او و پرنده ها را خودش يادم داده بود. در وهله اول برايش و يا برايمان يک جور بازی بود در رقابت با فيلم های يکی دو کانال تلويزيونی که فقط از زندگی پرنده ها و حيوانات فيلم پخش می کردند. بنگاه کوچک و فقير تجارتی او يا من البته رقابتش را با آن کانال ها به بازار و از اين حرف ها نمی‌ کشاند. قصدش را نداشتيم. فقط برای خودمان خوب بود که وقتی می نشستيم و فيلم ها را تماشا می کرديم بخنديم. و از تازه بودن بعضی تصويرهاش کيف کنيم. البته بيشتر دوست پرنده بازم که روز به روز داشت دنيايش با پرنده ها معنا پيدا می‌کرد. فکرش را بکنيد. او مجبور بود به جز روزهای تعطيل هر روز سر ساعت نه صبح در محل کارش در يک کتابخانه حاضر باشد. شب ها هم هميشه خدا تا دير وقت می نشست و اين فيلم هايی را که من و يا خودش گرفته بوديم يک جورهايی مونتاژ می کرد. با اين همه گاهی به سرش می‌ زد و صبح ها ساعت چهار از خواب بيدار می شد. يعنی ساعتش را طوری تنظيم می‌ کرد تا در اين وقت بيدارش کند که فقط صدای سهره ها را در آن ساعت از روز ضبط کند. يا صدای توکاها را. بعد هم از توی پنجره با دوربين اش هی زوم کند روی توکای نری که از روی يک درخت شروع کرده بود به چهچهه زدن و بعد ماده اش را پيدا کند روی درختی ديگر، ‌به فاصله چند درخت دورتر و بعد کشيک بکشد تا کی و بعد از کدام آواز خوانی هردو از روی درخت پر می‌کشند به سمت پايين و در يک نقطه بر خاک می نشينند. گاهی هم ذهنش می رفت سر همان نقطه از خاک که پرنده ها بودند و با شات های مختلف از آنجاها فيلم می ‌گرفت. از انبوه برگ هايی که بی‌ تکان بر خاک ريخته بودند. و يا برگی که به نيروی باد از زمين برمی‌ خاست و می نشست. و يا در هوا می رقصيد. همه در تاريک و روشن هوايی که پشت خود خورشيدی را داشت که با ارابه زرينش و اسب هايش با يال هايی آتشين در دور ها تاخت کنان پيش می‌آمد. برای زدودن تاريکی. ظلمات .

شب که از کار بر می گشت و دستکارش را نشانم می داد، اين حرف های آخر را درباره خورشيد و ارابه زرين و از اين چيزها را خودش چون گوينده ای در گفتار فيلم می گفت و کودکانه می خنديد.

۴

راستش دقيق نمی‌ دانم اختلاف بين من و دوست پرنده بازم از کی شروع شد. هرچه هم فکر می کنم دليل اختلاف مان را پيدا نمی‌ کنم. نمی ‌توانست سر پرنده ها باشد. حتا از اين هم نبود که گاه ديوانگی می‌ کرد و من را صبح های زود از خواب ييدار می‌کرد تا پيش از فيلمبرداری، پرنده هايی را که رويشان زوم کرده بود ببينم. مثل خيلی چيزهای ديگر که يک باره رخ می‌ دهد و مثل همان اتفاق دوستی مان که از همسايگی مان شروع شد، ‌بين ما يک باره جدايی افتاد. البته او نمی‌ فهميد که بين ما جدايی افتاده است. و همين، برای دور شدن از او کار را برای من سخت و يا شايد از جهاتی ساده می‌ کرد. خودم هم به درستی نمی دانستم که بين مان جدايی افتاده است. فقط می دانستم کم کم دارم به او و به پرنده هايش بی‌علاقه می شوم. يا از حرف هايش ديگر زياد خوشم نمی ‌آيد. وقتی اين را به طور کامل فهميدم که متوجه شدم فاخته ای که برای مدتی هر روز کله سحر با کوکو، کو،،، کردنش از خواب ييدارم می‌کند من را توی فکر فرو ‌برده است. انگار با کوکو، کو،،، هايش داشت يک چيزی هايی به من می‌گفت. اوايل فکر می‌ کردم صدای پرنده، غوم غوم بلند دم صبحی يکی از پيرمردهايی است که در دو سمت من در همان طبقه می‌ نشستند. وقتی دوست پرنده بازم يک روز به شوخی گفت که او، فاخته را می فرستد سر بالکنم تا صبح ها من را از خواب بيدار کند، ديگر در اوج اختلاف با او بودم. بعد که مطمئن شدم صدا متعلق فقط به يک فاخته است که هر روز می‌ آيد و در نقطه ای از بالکن خانه ام می‌نشيند و چند تا کوکو، کو،،، می‌کند و بعد می پرد، رفتم توی فکر که دام بگذارم و فاخته را بگيرم. اما فاخته ‌هه به رغم کبوترها که خيلی زود به هوس دانه توی دام می افتند خيلی زرنگ بود. و يا شايد خيلی توی خودش و توی نخ آواز خواندن و يا اذيت کردن من بود. چون اصلا به دام و دانه های من اعتنايی نمی‌ کرد. تا مدتی هرکار می‌ کردم که بتوانم در روز، وقتی هوا روشن است پيدايش کنم نمی توانستم. بعد از آن، خيال برم داشت نکند خواب می‌بينم و اين فقط يک صدا باشد که دم دم های سحر در مرز بين خواب و بيداری می پيچد توی گوشم و با بيدار شدنم محو می‌شود. دوست پرنده بازم هم بی آنکه بداند با او اختلاف پيدا کرده ام وقتی پيش من می ‌آمد با حرف هايش هی بيشتر عصبانی ام می کرد. کوکو،‌کو،،، می کرد و ادای فاخته هه را درمی ‌آورد و سر به سرم می گذاشت. ناچار شدم از آنجا بروم. در وهله اول برای آنکه جايم را عوض کنم و در وهله دوم جايی را پيدا کنم که بتوانم از روبه رو خوب سوراخ و سنبه های بالکن قديمی ام را زير نظر بگيرم و ببينم که فاخته هه کجا می نشيند. و بعد کلکش را بکنم. برای اين کار البته به تمرين زياد برای شکار پرنده از راه دور نياز داشتم.

۵

بعد از اسباب کشی به خانه تازه ام تا بيکار می‌شدم با يک تيرکمان و مشتی ريگ در جيبم راه می‌افتادم در جنگل های اطراف و سعی می‌کردم پرنده ها را از راه دور هدف بگيرم. تيرکمانم را از يک چوب دوشاخه، دوتا لاستيک دراز و يک تکه چرم ساخته بودم . لاستيک ها را از لاستيک های قديمی دوچرخه ام که در انبار مانده بود کنده بودم و تکه چرم، زبانه يکی از کفش های کهنه ام بود. می رفتم توی جنگل و به محض آن که کبوتری، کلاغ زاغی‌ ای، توکايی از دور يا نزديک سر شاخه ای يا روی زمين می ديدم تيرکمانم را به سمتش می‌ گرفتم و سنگ را رها می کردم. شکار کردن توکاها که گاه معصومانه نزديک به من در آفتاب روی زمين پهن می شدند خيلی راحت بود اما زدن فاخته ها و گنجشک ها خيلی مشکل بود. هرچقدر در کارم مهارت بيشتری پيدا می کردم با دوست پرنده بازم اختلافم بيشتر می‌شد.

چندماهی از سکونتم در آپارتمان تازه نمی ‌گذشت که يک روز صبح کله سحر با صدای همان فاخته هه از خواب بيدار شدم. باز هم مثل سابق، چند مرتبه با اندوه چند تا کوکو،‌کو،،، با فاصله سر داد و بعد از صدا افتاد. از رختخواب زدم بيرون و دوربين در دست پريدم توی بالکن. می خواستم دقيق محلی را که نشسته بود پيدا کنم. ديدم دوست پرنده بازم پيش از من با شورت و زير پيراهن توی بالکن خانه اش ايستاده و دارد از بالکن من فيلم می‌گيرد. بلند بلند به او چند تا فحش دادم . بعد از ترس بيدار شدن همسايه ها ساکت شدم و چند تا فحش با دست حواله اش کردم. اما او هيچ کدام را نگرفت. هی برای خودش از من و بالکنم فيلم گرفت. و با دست برای من سلام فرستاد و هی چيزهايی با حرکات دستش گفت، انگار که بی خيال من خودم برايت فاخته هه را پيدا می کنم و از اين حرف‌ها. اين قدر از دست او لجم گرفت که فکر می کنم اگر پهلويش بودم از سر بالکن پرتابش می‌کردم توی خيابان.

۶

وقتی آن اتفاق افتاد راستش درست نمی دانم دوست پرنده بازم رويش به بالکن من بود يا به بالکن خودش. چون بعدها که قضيه را دقيق تر دنبال کردم متوجه شدم اصلا چيزی به اسم اسباب کشی و از اين حرف ها تا آن وقت برای من پيش نيامده بود. در واقع رفتنم از آنجا بعد از آن واقعه بود.
ماجرای آن روز هم اين طوری اتفاق افتاده بود. وقتی صدای فاخته هه را شنيدم تيرکمان در دست با مشتی ريگ توی جيبم پريدم توی بالکن. ولی به جای فاخته دوست پرنده بازم را ديدم. کله سحر وقتی هيچ کس توی خيابان و محله نبود دوربين در دست داشت از توی خيابان از بالکن خانه اش و آن دو درخت تبريزی فيلمبرداری می‌کرد. آن قدر توی خودش بود که به هيچ کس توجه نداشت. محله کاملا خلوت بود. و سايه های تاريک سحر هنوز پای درخت ها بودند. از آن سايه هايی که با خود هول يک اتفاق می آوردند. ناگاه، نمی دانم چطور، يکی از يک جا، توی تاريکی پيدا شد. و آرام آرام ، وقتی دوست پرنده بازم سرگرم کار خودش بود، رفت پشتش ايستاد. من اينها را همه مثل قطعات يک فيلم در حافظه ام حفظ کرده ام. آن مرد نگاهی به اطرافش کرد، بعد از جيبش يک کارد که تيغه اش دراز و باريک بود بيرون آورد و روبه روی من گرفت که خوب ببينم. بعد دستش را برد زير پيراهن دوست پرنده بازم و کارد را فرو کرد توی پهلوی او. آن قدر با ظرافت و سريع فرو کرد که دوست پرنده بازم در وهله اول اصلا متوجه نشد. فقط دستش را روی جای زخم گذاشت و همان طور که دوربين در دستش بود به سمت خانه اش راه افتاد.

هيچ خونی روی زمين ريخته نشد. هيچ اثری که نشان از يک جنايت در آن روز صبح باشد برای کسی به جای نماند. من تنها شاهد اين ماجرا در آن محله بودم. بعد از آن ديگر دوست پرنده بازم را نديدم و بالکن خانه اش برای هميشه از حضور پرنده و کيسه های دانه خالی شد.

۷

از اين که گزارشم خيلی دقيق نيست من را ببخشيد. قبول کنيد با حسی عاطفی که بين من و دوست پرنده بازم بود نمی‌ توانم درست پايان ماجرا را شرح دهم. و اين را هم بگويم با همه شواهدی که دال بر قتل او دارم باز منتظرم شايد روزی پيدايش شود و خودش برای من و شما بگويد چطور اين واقعه برايش رخ داده است.

اوترخت . آوريل ‏۲۰۰۴‏


.

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست