تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
چهار شنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۵ - ۳۱ اوت ۲۰۱۶

نامداران ما و ننگ حكومتيان
( متن گفتاری در پنجم سپتامبر 2009 در برنامه کانون تلاش در کلن در حمایت از مبارزات مردم ایران)
نسیم خاکسار

 

چرا ما هر ساله خاطره کشته شده‌های سال شصت و تابستان سال 67 را در زندانهای جمهوری اسلامی و یاد مقتولین قتلهای زنجیره‌ای را گرامي مي‌داريم و در مراسمي كه براي آنها مي‌گذارند شركت مي كنيم؟
اين پرسشي است كه از خودم مي‌كردم. و اين چند كلمه را كه خدمتتان عرض مي كنم حرفها  يا زمزمه‌هائي بگیرید كه در ادامه اين پرسش با خودم داشته ام. اول در ذهن و اكنون در گفتگو با شما.
انگار يكبار جائي گفته بودم اين نوع مراسم براي من به برگزاري آئيني قديمي شبيه است و يا در اجرايشان، يكي از آن آئينها در ذهنم تداعي مي‌شود. كار برگزاري آئينها تا آنجا كه خوانده‌ام تضمین تدوام و زنده كردن رویدادهایی است كه در گذشته تاریخی ما رخ داده تا از این طريق به واقعيتهايی پنهان در خاطره جمعی ما زندگي ببخشد. رویدادهایی كه در ذهنیت یک ملت یا یک قوم، زیستی مخفی و نهانی دارند. و قدر مسلم نه همه‌ی واقعيتها، بل آنهائي كه بشر احساس مي‌كرد  يا احساس مي كند به حضورشان در زندگي نياز دارد. اين تعريف در مجموع خويشكاري همه آئينها را شامل مي شود: چه آئينهاي سّري، عرفاني و مذهبي و چه آنهایي كه فارغ از آنها هستند و مستقيم با مسائل عيني و اجتماعي در زندگي ربط دارند مثل آئينهايی براي بارآوري زمين و آمدن باران كه در بازي و رقص روستانشینان تجلي مي يابد. مردم در اجراي نمایشی این آئینها و يا شركت در برگزاري آنها همراه با بیدار کردن آن واقعیتها و زندگی بخشیدن به آنها،  پیوند خود را نیز با فرهنگ و تاريخ گذشته خود حفظ می‌کنند. گوئی نمی‌خواهند با هر آنچه در گذشته فرهنگی شان داشته‌اند، وداع كامل كنند. بخشهای ناپاک و بي فايده و يا در طي زمان پژمرده و فرسوده شده را دور مي اندازند و بخشهاي هنوز نیک و مفيد را رنگ و جلائي نو مي‌دهند. مثل برگزاري آئين نوروز و يا چهارشنبه سوري در ميهن ما. و نمونه‌هاي فراوان از اين دست در جاهاي ديگر.
در ذهن من گردهمائي هرساله ما در گرامیداشت یادمان جانباختگان سالهای شصت و شصت و هفت در زندانهای ایران، صورت يكي از این آئینها را پیدا کرده است. براي همين بود كه چون فردي از اين جمع از خودم پرسيدم با شركت كردنم در بزرگداشت خاطره عزيزان مان كه با دست شوم ارتجاع و استبداد مذهبی این حکومت جان باختند و ديگر براي ما نمادي آئيني  يافته چه انتظاري از آن دارم؟
- تجديد عهد با قهرمانانمان؟
- بيدار كردن حس و شعور مبارزه جويانه براي  ستيز با هر آنچه دشمن آزادي و انسان است؟
- نزديك شدن به خرد و شجاعت آنهائي كه در اين راه جان باختند و فهم آرمانها شان؟
- جلوگيري از فراموشي؟
- فكر كردن روي تجربه مبارزاتي آناني كه رو در رو با مرگ ستايشگر زندگي و زيبائي هاي آن بودند؟
- غنا بخشيدن به زندگيمان با بررسي كار و كردار آنها؟
- تماشا كردن اوج روح ومقاومت انسان و در ضمن افشاي شقاوت و بيرحمي آدمياني ديگر كه رفتارشان  تجسم حقيرانه اي است از زيستني آلوده به بيداد، زورگوئي، دروغ و جهالت و جنايت؟ يعني آنچه در اين لحظه در نظام حكومتي مثل جمهوري اسلامي تجسم يافته است؟

با شركت کردنم در اين گردهمائيها از اینگونه پرسشها بسیار در وجودم جاري مي‌شود. و چه بسا در وجود همه شما.
ترديدي در اين نيست  كه اين روزهای تاریخی براي ما از يك اهميت سياسي نیز برخوردارند. زيرا اين موضوع در نبرد آرماني آناني كه جان در راه آن گذاشتند  گره مي خورد.
برقراري آزادي و دمكراسي و محو ستم  هرگونه ستم  بر انسان در جامعه ما خواست آنان بود.
آنها در مبارزه‌اي سياسي براي تغيير نظامي كه انسان سرزمين ما را هنوز هم در بندهای بیداد خود دارد جان باخته اند. ما با بزرگداشت خاطره آنها راه شان را پي مي گيريم.  يعني نمي‌گذاريم جای پایشان در اين راه، در طی زمان گم و گور شود و راه بي رهرو بماند.  درست در همين جاست كه كار ما نمادي آئيني مي يابد. آئيني كه كارش ايستادن برابر نيروي قوي فراموشي است.
- چگونه؟
- با ناميدنشان. صدا زدنشان به  نام. نشان دادن تصويرشان، و حرف از كار و كردارشان و نوع  نگاهشان به زندگي تا زمان، اين نيروي ناگزير و مهيب، آنها را در باد خود نپيچد و گم كند.

كه چون باد  بر ما همي بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد

زمان مي گذرد. آدم ها مي ميرند و كسي را از آن گريزي نيست.
فردوسي در مرگ طهمورث ديوبند مي گويد:

برفت و سرآمد برو روزگار
همه رنج او ماند از او يادگار
جهانا مپرور چو خواهي درود
چه ميبدروي، پروريدن چه سود
برآري يكي را به چرخ بلند
سپاريش ناگه به خاك نژند

جسم و يا تن مي ميرد و حياتش بر باد است. شناختن اين واقعيت اگر بخشي ازشناخت انسان در دوره قهرمانی و حماسی از وجود خود بود، بخش ديگر شناخت آنها آگاهي يافتن آنها بر بخش ديگري از حيات وجود انسانی بود كه جاودانه مي ماند كه آن را در واژه نام خلاصه مي كردند.
اين یاران و دوستان بر خاك افتاده ما در تابستان سال 67 و مقتولین قتلهای زنجیره‌ای و دختران و پسرانی که در جنبش آزادیخواهانه مردم در طی این چند ماهه اخیر جانشان را در راه آزادی فدا کردند يا به زبان حافظ، اين "خونین كفنان" كه براي حفظ نامشان اينجا گرد آمده ايم، كه اگر به هركدام از ما رشته سخن سپرده شود شبان روزان از گفتن از آنها فراوان خاطره و حرف داريم، قهرمان زاده نشده بودند. همه انسانهائي ساده و عادي بودند. انسانهايی ساده و معمولي كه خيلي ساده به زندگي عشق مي ورزيدند. و علائق و دلبستگيهاي معمول همه انسانهائي را داشتند كه به زندگي عشق مي ورزند و آزادي را و ادبيات را و شعر را و موسيقي را و زن را و مرد را و عشق را مي شناسند. تاريخ مملو از مرگ و ميلاد چنين انسان هائي است. اما همين انسان هاي معمولي در يك نبرد دائم با زمان هستند. زماني كه به  نقل از رمان «كليدر» محمود دولت آبادي آدمي را در باد خود مي‌پيچد و مي برد. در داستانهاي حماسي مي بينيم كه همه قهرمانان تلاش مي كنند تا از خود نامي بگذارند. نام، آنها را زنده نگه مي دارد. تمام قهرمانان شاهنامه از رستم و سهراب گرفته و تا اسفنديار و گشتاسب و سام و زال و پيران، همه در جستجوي نام اند.
فردوسي در مرگ هوشنگ مي گويد:

ببخشید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و جز از نام نيكي نبرد.

 و در مرگ فریدون نیز:

اگر شهرياري و گر زير دست
چو از تو جهان آن نفس را گسست
همه درد و خوشٌی تو شد چو آب
به جاويد ماندن دلت را متاب
خنك آن كزو نيكوئي يادگار
بماند، اگر بنده، گر شهريار.

يعني اگر آنها، آدمها، نام بگيرند و نام بيابند زندگيشان ادامه مي‌يابد و برابر مرگ و زمان مي‌ايستند و ناميرا مي‌شوند. با نامیرا شدن آنها، قدرتي كه آنها را كشته است از حس حضور مداوم و پاينده آنها به لرزه مي‌افتد.
قدرت در شكل بيدادگرانه‌اش با این تصور که زمان را در اختیار را دارد، زمان که آورنده فراموشی در حافظه است، خود را پیروزمند این حادثه می داند. زیرا قصدش از کشتن انسانهای نیک، حذف آنها در زمان بود و هست. در واقع نيت اصلي كشتن آنها حذف ابدي آنهاست از صحنه زندگي، يعني از ميدان گسترده‌اي كه خير و شر، نيكي و بدي، عدالت و بي‌عدالتي،‌آزاديخواه و مستبد در آن، برابر هم ايستاده‌اند. ستمگر به محو آنها كه در برابرش ايستاده‌اند مي پردازد، چون بود و باش آنها باعث نام يافتنشان مي‌شود و حيات حكومتش را كه بر پايه زور و جنايت ايستاده است به خطر مي‌اندازد. از اين جاست كه نبرد زندگان براي حفظ نام آنهائي كه در راه آزادي جان باختند شروع مي شود. حكومتها همچنان در كشتن آنها حركت مي كنند و ما در زندگي بخشيدن به آنها، از طريق يادآوري و بكارگيري نامشان. اين آئين هرساله با جوشش و گرماي بيشتري برگذار مي‌شود تا ما در فردائي هنوز نيامده اما در آرزوهايمان به آن دلبسته، بشنويم صدايشان را در خيابانها و ببينيم گل خنده هايشان را در روزهاي آزادي.
نام همیشه با نيكي و آزادگي باید همراه باشد و گرنه نام نيست و ننگ است. پس حفظ نام يعني تلاش براي آزادي و حفظ آزادگي. براي مثال وقتي رستم در نبردي اجباري با اسفنديار روبرو مي‌شود بيش از همه چيز هراس نامش را دارد. اگر دست بسته همراه او شود نام پهلواني‌اش بيرنگ مي شود. اگر جواني آزاده مثل اسفنديار را كه به تحريك پدر با او به نبرد آمده بكشد، مي‌ترسد از او به خوبي نام نبرند.

دوكاراست هردو به نفرين و بد
گَزاينده رسمي، نو آئين و بد.
هم از بند او بد شود نام من
بد آيد ز گشتاسب فرجام من
به گرد جهان هركه راند سخن
نكوهيدن من نگردد كهن
كه رستم ز دست جواني بخست
به زابل شُد و دست او را ببست
همه نام من بازگردد به ننگ
نماند زمن در جهان بوي و رنگ
و گر كشته آيد به دشت نبرد
شود نزد شاهان مرا روي زرد
كه او شهرياري جوان را بكشت
بدان كو سخن گفت با وی درشت
به من بر پس از مرگ نفرين بود
همان نام من پیر بي دين بود.
و گر من شوم كشته بر دست اوي
نماند به زابلستان رنگ و بوي
گسسته شود نام دستان سام
ز زابل نگيرد كسي نيز نام

و زال هم با تاكيد به اهميت نيك ماندن نام، همين سخنان را به او مي گويد

به دست جواني چو اسفنديار
اگر تو شوي كشته در كارزار
نماند به زاولستان آب و خاك
بلندي بر و بوم گردد مغاك
ورايدونك او را رسد زين گزند
نباشد ترا نيز نام بلند
همي هركسي داستانها زنند
برآورده نام ترا بشكرند.

اينها را گفتم تا بگويم از همان زمان كه اين  نامداران ما را، از زن و مرد، پير و جوان در زندانها به قتل رساندند و بطور پنهاني در گورهاي دستجمعي به خاك سپردند، یا زنجیره ای از نویسندگان و روشنفکران مبارزمان را درخیابانها ربودند و خفه کردند و یا به خانه هاشان رفتند و با کارد کشتند، نبردي ديگر بين نام و ننگ در تاريخ سرزمين ما آغاز شد.  در همان عمل مختصر و به ظاهرخردِ  گل گذاشتن مادران و خانواده هاي جان باختگان بر سر گورهاي ناشناخته و كردار متقابل، غيرانساني و زشت حكومتيان نطفه يك نبرد كهن از نو بسته شد. با گذاشتن هر گل از سوي مردم بر خاك، آنها نام مي يافتند و صدايشان  كه خواهان آزادي  انسانها از قيد هرگونه ستم بود، از ميان گل بوته هاي  عشق و عاطفه مادران در رگ زندگي جاري مي شد و جنایت پیشه‌گان هي حمله مي بردند تا با لگد مال كردن هر گل و بوته اي آنها را از نو بكشند. در اين چرخش مردن و از نو زنده شدن آن ها بود كه نبرد آنها ديوارهاي بتوني زندانها را پشت سر گذاشت و به خانه‌ها رفت و به انجمنها،‌ و حكومتيان ناچار شدند كه از خفا بيرون آيند و در تعقيب آنها به هر محفل و انجمني با سوء ظن نگاه كنند. و هر محفل و انجمني، حكومتيان را بترساند. و چنان شد تا آنچه كه در سال 1367 پنهان از چشم دنيا در زندانها انجام گرفته بود بعد از آن آشكارا در برابر چشم خانواده ها صورت بگيرد. در اين نبرد بين نام و ننگ، ما هم از طريق همين برنامه ها كه در بزرگداشت خاطره جانباختگان مان برگزار مي كرديم و برگزار مي كنيم در نبرد آنها شركت داشتيم. اين صف آرائي رو در رو، چونان سندي روشن نشان مي دهد قاتل همواره قتل مي‌كند. چه در درون زندان و چه بيرون از زندان. قاتل دست به  شلاق و شكنجه و طناب و كارد مي برد و زنجيره جنايتهاش از قتل عام در زندان به قتل عام نويسندگان، روشنفكران و روزنامه نگارها مي‌رسد. آنها تهديد مي كردند و مردم گمنام ما از كلمه دفاع مي كرد. آنها زندان مي كردند و مردم در گمنامي شان از انسان و ارج انسانی دفاع مي كرد. آنها مي كشتند و مردم در گمنامي شان از شعر دفاع مي‌كرد. آنها كه ننگ را پذيره شده بودند در ننگ غرق شدند و مردم ما  نام يافتند. اگر پس از قتل عام شصت و هفت  زندانيان سياسي در زندانها، در گورهاي دست جمعي فقط انگشت و دست يكي از اجساد از خاك بيرون  افتاده بود به نشانه افشاگري. در چند سال بعد از آن با پيدا شدن جسد محمد مختاري با آثار طنابی بر گردنش و اجساد پوينده و مجید شریف و پیروز دوانی و زال زاده و دکتر احمد تفضلی و غفار حسینی و علائی در خانه هاشان و یا در بيابانها يا پيدا شدن اجساد خونين پروانه و داريوش فروهر در خانه شان، تمامي جسد بر خاك افتاد. در این چند ماهه اخیر با جنبش آزادیخواهانه مردم، ننگ این حکومت چنان خانه به خانه رفته است که کمتر جائی برای آنها مانده که بتوانند خود را پنهان کنند.
ننگ در سراشيبي ننگ بيشتر فرو مي افتد و در مقابل، هر لحظه به انجمن نام آوران ِمردمي گمنام، كه در خاموشي خود سازندگان و آفرينندگان زيبائي و عشق و راستي و هنر هستند، نامداراني افزوده مي شوند. مراسم ما كه كوشاي حفظ واقعيتهايي براي خودمان در آئينهاي زندگي بود، اكنون به مراسمي جهاني تبديل شده است. دولتها نیز پاي ميز مذاكره از آن حرف مي زنند. قاتل در هيچ جا پناهي ندارد. روز به روز نقابهاي دروغين چهره اش برداشته مي شود تا بدان سان كه از ظلمت زاده شده بود در قعر ظلمت نيز فرو رود. ما نيز در پرتو همين مشعلهاي كوچك دانائي  كه در دست گرفته‌ايم كم كم آموخته ايم يا مي‌آموزيم براي حفاظت از ناممان چگونه بايد، فروتنانه و جستجوگر، در روشنائي به خود نگاه كنيم.

نسيم خاكسار
سپتامبر 2009
کلن. آلمان


- تمام اشعار آورده  شده از  شاهنامه در این متن، از شاهنامه ی ژول مول است. شرکت سهامی کتاب جیبی، چاپ سوم  1363 

- با صبا در چمن لاله سحر می گفتم/ که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
دیوان حافظ، ص 776، به تصحیح پرویز ناتل خانلری. انتشارات خوارزمی . چاپ دوم. 1362

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست