پاسخی
باید داد
منوچهر
نامور آزاد
گفته
بودند به ما
لحظه
ها شیرینند
زندگی کوتاه
است
و
جوانی دشوار.
گفته
بودند به ما
گل
پژمرده
افتاده به خاک
رستنی نیست
که نیست
و پس
از مرگ دگر
زندگی بی معنی
ست .
من
چه میدانستم
که
غمی در تاریخ
باز تکرار شود
مردگان
برخیزند
ترس
و پوسیدگی و
ویرانی همه جا
رخنه کند.
من
میان اکنون
و
گذشته
و
همان روز که
خواهد آمد
ول و
سرگردانم
و
هراسی موهوم
مرا
میکشاند
به
سراب الکل
به
فریب رویا
به
سراشیبی وهم ...
روزگاریست
عجیب
روزگاریست
که مفهوم
عدالت
فرهنگ
درک
دانش
احساس
در
دل نا امنی
واژه ای گم
شده است ...
من
به این آب
من
به این خاک
به
آن کوه بلند
یا
به لب تشنگی
دشت و کویر
بی
گمان معتادم .
من
به این معتادم
که
میان هر شعر
در
دل هر قصه
روی
هر کاشی پر
نقش و نگار
یا
به روی هر سنگ
یادگاری
ز خودم میبینم
که
چو من بی
تردید
نگران است به
آینده این
ویرانه ...
گهگداری
به خودم
میگویم :
عاقبت
باید رفت
رفت
آن جا که ز
قانون خدایان
دیگر
نه
صدائی
نه
نشانی باشد .
عاقبت
باید رفت
به
میان مردم
مردمی
دور ز نیرنگ و
جنون و سستی
مردمانی
که خدا را
هرروز
در
اداره
کوچه
مدرسه
درمانگاه
یا
به هنگام خرید
از بازار
مثل
خود میبینند
که در
اندیشه فردای
خود است .
مردمانی
که خدا را هر
روز در دل
آئینه
به
تماشا دارند ...
به
که میباید گفت
غم
پنهانی را ؟
من
به اندازه یک
کوه شکایت
دارم
و
به اندازه یک
دشت به خود
میگویم :
تا
حضور باران
صبر میباید
کرد ...
گاه
گاهی به خودم
میگویم :
زندگی کوتاه
است دم غنیمت
بادا
رهگذاری
هستم
مقصدم
با معلوم
و به
هر جا باشم
زندگی
یکسان است ...
گاه
گاهی به خودم
میگویم :
چه
تفاوت دارد
که
فلان شخص
وزیر
است اکنون
یا
که سمساری
جزئی دارد
یا
فلان شخص به
حکم قاضی
تبرئه
گشته و یا
زندانیست
یا
که ...
چه
تفاوت دارد ...
نه
چنین نیست
خودم
میدانم
که
فریبی ست بزرگ
این چنین
پنداری
در
دل من که هنوز
زندگی
عشق
تکاپو
جاریست
جبر
تحمیلی را
آرمانی به جدل
میطلبد
و
کسی بی پروا
بانگ
برمیدارد :
به
فرا آمدگان
فردا
پاسخی باید
داد .
بازگشتwww.perslit.com