سامانه انترنتی هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

فريدون مشيری

(۱۳۷۹ - ۱۳۰۵)




                                     
دستهامان
                                      نرسيده ست به هم ...

از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست   !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است  !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين  !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟ !

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست  !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست   !

بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار   !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است   !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است   !

دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان  !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق  !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست   !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای  !
لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست  !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی  !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم   !

بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم  !

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد