گفت و گو با منیرو روانی پور؛ 'نویسنده دروغ واقعی می‌گوید'


منیرو روانی پور از جمله زنان نویسنده ای بود که در دهه شصت شمسی در فضای مردانه ادبیات داستانی ایران درخشید و آثاری با حس و حال بومی و غریب نوشت که با استقبال مخاطبان روبه رو شد.

منیرو جدا از نوشتن، در زمینه آموزش داستان نیز نقشی موثر ایفا کرده و برخی از نویسندگان زن که در دهه ۷۰ و ۸۰ درخشیدند، از کارگاه داستان نویسی او بیرون آمده اند.

او مدتی است از ایران مهاجرت کرده و در آمریکا به سر می برد. مدتی است که از منیرو کار جدیدی منتشر نشده و خوانندگان ایرانی خبر چندانی از او ندارند، مگر از طریق وبلاگش.

منیرو روانی پور

خانم روانی پور مدت هاست که خوانندگان آثار شما، جز نوشته های وبلاگتان و آثار جسته و گریخته چیزی از شما نخوانده اند، کم تر می نویسید یا منتشر نمی کنید؟ به هر حال کی کتاب دیگری از شما منتشر خواهد شد؟

من به چاپ کتاب به شیوه "باری به هر جهت" معتقد نیستم و کسی را هم در حدی نمی بینم که برایم خط و خطوط تعیین کند. واقعیت این است برای تن ندادن به سانسور دست به چاپ کتابهایم نمی زنم، چرا که بعد از سالیان سال کار کردن در یک محیط بسته هم خودم را می شناسم و هم آنانی را که پشت میز نشسته اند.

همین عقب نشینی های ظاهرا کوچک، حذف یک کلمه، یک پاراگراف، یک عکس و...موجب تباهی متن می شود و در پی اش تباهی نویسنده و خواننده را به دنبال دارد. نمی دانم نویسنده ای که با اجازه دیگران کار و زندگی کند چه جور نویسنده ای می تواند باشد.

مجموعه داستان من "سنگهای شیطان" هفده سالی می شود که توقیف است، خوشبختانه نه ناشر اهل زدوبند بوده ونه من قبول کرده ام که داستانی را به جای داستان دیگر بگذارم یا چیزی را حذف کنم.

وبلاگ راهم دست کم نگیرید، حالا با این وضعیتی که ما دست به گریبانش هستیم این ره آورد شعور و نبو غ بشری یعنی اینترنت عصای دست ماست. راهی نداریم - درهای آسمان را به روی ما بسته اند و به عنوان واسطه ایستاده اند میان ما و خدا نمی خواهم بگذارم میان من و خوانندگانم هم جدایی بیندازند. کارهای زیادی دارم رمان و مجموعه داستان که باید در مورد چاپشان در خارج از کشور تصمیم بگیرم.

با دوری از ایران چه می کنید؟ چه تاثیری در کار ادبی تان داشته؟ این کم کاری یا کم دیده شدن کارهایتان نتیجه مهاجرت نیست؟

نمی خواهم دوری از وطن بهانه ای به دست من بدهد برای تنبلی. من در کشوری زندگی کرده ام که در هیچ دوره تاریخی خوردن چلوکباب و قیمه پلو قدغن نبوده اما در طول تاریخ نوشتن و فکر کردن و خواندن زیر ضربه بوده است.

 همین عقب نشینی های ظاهرا کوچک، حذف یک کلمه، یک پاراگراف، یک عکس و...موجب تباهی متن می شود و در پی اش تباهی نویسنده و خواننده را به دنبال دارد

 

داستان شهرزاد در هزار و یک شب نماد زندگی نویسندگان ایرانی است. ما همیشه شمشیری بالای سر خود داشته ایم، اما شهرزاد با قصه گویی، جان خود را نجات داد و ما با قصه نگفتن می توانیم در کشورمان زنده بمانیم .

زبان مسلط و جاری در فضا زبان فارسی نیست اما کسی هم تیشه به ریشه تخیل من نمی زند . معلوم است که دلم برای زادگاهم تنگ می شود و برای دوستان خوبی که آنجا دارم اما این جا زبان فارسی حرمت بیشتری برای من دارد، شناخت بیشتری نسبت به آن پیدا کرده ام.

می دانم که وسیله ارتباطی من با جهان همین زبان و آئین های زیبایی است که داریم مثل شب یلدا، نوروز، مثل خیام خوانی بوشهری ها ونه این خیام خوانی سانسور شده دولتی، در حقیقت من با وطنم این جا هستم با زبان مادریم.

راحت بگویم کار می کنم و فصل جدیدی در زندگی ام شرو ع شده .یکجانشینی مرا می کشد. شخصا معتقدم که آدمی هر جایی که می تواند کار کند باید برود. فرق نمی کند گاهی در بوشهر، زمانی شیراز، روز دیگر تهران و حالا هم در صحرای نوادا.

از ترجمه آثارتان به زبان های دیگر چه خبر؟

 

دو مجموعه داستان من "کنیزو" و "سنگهای شیطان" توسط پرفسور قانون پرور در دانشگاه آستین تکزاس ترجمه شده است.

دانشجویانی که کنجکاو ادبیات ایرانند یا می خواهند تزشان را درباره ایران یا ادبیات معاصر ایران بنویسند، مشتریان اصلی این دو کتاب هستند. داستانهای کوتاه من به زبانهای مختلفی ترجمه شده: انگلیسی، فرانسوی، ترکی، کردی،عربی، چینی، آلمانی، سوئدی و...حالا هم در حال ترجمه داستانها و بخصوص شعرهایم هستم.

 شخصا معتقدم که آدمی هر جایی که می تواند کار کند باید برود. فرق نمی کند گاهی در بوشهر، زمانی شیراز، روز دیگر تهران و حالا هم در صحرای نوادا

 

می دانید که ترجمه کار ساده ای نیست انتقال یک فرهنگ به فرهنگ دیگر است یا شناساندن یک جهان به جهان دیگر، جهانی با زبان متفاوت اما با همه سختی، غیرممکن هم نیست.

البته در مورد داستانهای بومی من، مشکل دو برابر می شود، چون حتی فارسی زبانها هم هنگام خواندن این داستانها با سئوالهای زبادی روبرو می شوند. به هرحال من اینجا نیامده ام که توی خانه بنشینم و به روزگار از دست رفته که معلوم نیست چه روزگاری بوده تاسف بخورم .آمده ام برای کار کردن.

یک زمانی قول داده بودید ، درباره سفرهایتان به خارج از ایران داستان بنویسید، آیا هنوز روی قولتان هستید؟

خیلی از این داستانها نوشته شده، چند تایی از آنها را روی وب گذاشته ام و هم چنان می نویسم. می دانید عادت دارم به خاطرات نویسی. این کار را از دوره دبیرستان شروع کرده ام. هنوز دو سه برگی از خاطرات دوران نو جوانی ام را دارم. همین خاطرات نویسی کمکم می کند تا بتوانم فضاهای داستانهایی را که می خواهم بسازم، از این سفرها هم خاطرات زیاد دارم؛ از سفرهایی که به گوشه و کنار جهان کرده ام.

آثار اولیه شما بیشتر حال و هوای بومی تر داشت و از آبادی و دریا و افسانه های آن جا مایه می گرفت، اما در چند کار آخر حال و هوای روشنفکری تری بر آثارتان حاکم شد، یا به تعبیری به توصیه مرحوم گلشیری عمل کردید که گفته بود: "دختر بیا تو شهر، آبادی رو ول کن"، فکر نمی کنید این تغییر حال و هوا کمی روند آفرینش ادبی شما را کند کرده است و از زمانی که به شهر آمدید، کم کار شدید؟

نویسنده به ضرورت زندگی اش می نویسد؛ هرکجا که هست، ده، شهر، بیابان. نویسنده مستقل نمی تواند دروغ قلابی بگوید. مثلا حق ندارد جایی که "ممد بیجه" بچه ها را تکه تکه می کند از آرامش و عدالت بنویسد.

نویسنده دروغ واقعی می گوید. جهانی که می سازد جهان خاص اوست. اما در نهایت از تجربیات انسانی استفاده می کند تجربه عملی یا تخیلی انسان.

 نویسنده به ضرورت زندگی اش می نویسد؛ هرکجا که هست، ده، شهر، بیابان. نویسنده مستقل نمی تواند دروغ قلابی بگوید

 

اجباری به نوشتن درباره روستا ندارم .به نظرم نوشتن در باره کره اسب مش قاسم همان قدر سخت است که نوشتن درباره ماشین پنجر شده کامبیز خان. این شهر و روستا هم مرا خسته کرده، اصلا چه کسی گفته تهران شهر است؟ آیا به صرف بودن چند خیابان و آسمان خراش و ماشین می توانیم به جایی بگوییم شهر؟ آن هم یک شهر قرن بیست ویکمی؟ چشمتان را ببندید و میدان هایی را که جوانها در آن حلق آویز شده اند در نظر بیاورید. واقعا شما به تهران می گویید شهر؟

و اما درباره کلمه روشنفکر و داستان روشنفکری؛ اگر من بتوانم یک داستان روشنفکری بنویسم همه جا هوار خواهم کشید و هرگز فراموش نمی کنم که همین فضای روشنفکری بوده که ما را از منقرض شدن نجات داده. خیال میکنم وقتش رسیده که دیدگاه های آقایان جلال آل احمد و شریعتی را که خاص زمانه خودشان بود، به دست تاریخ بسپاریم .

آثار اولیه شما یادآور کارهای رئالیسم جادویی نویسندگان آمریکای جنوبی بود. در آن دوره تب مارکز در ایران فراگیر بود و نویسندگان از این تب متاثر بودند، اما کارهای شما به دلیل این که تجربیات بومی از فضاهای مشابه داشتید نسبت به دیگر نویسندگانی که نگاهی به رئالیسم جادویی داشتند، از عمق و اصالت برخوردار بود و هنوز در شمار آثار خوب آن دوره است، اول این که آن دوره زمانی، فضای فکری فرهنگی ایران چه ویژگی داشت که چنین اقبالی به نویسندگان آمریکای جنوبی نشان می دادند و چرا این اقبال دوام پیدا نکرد؟

در اولین کتاب من "کنیزو" سه نوع داستان می بینید: رئالیستی، سورئالیستی و داستانهایی که به سبک رئالیسم جادویی نوشته شده اند. من در طول نویسندگی این سه ژانر را ادامه داده ام. سه کتاب چاپ نشده من "فرشته ای روی زمین " به سبک رئالیسم جادویی، "عاشقان عهد عتیق" به سبک سورئالیسم و"شبهای شورانگیز" به سبک رئالیستی نوشته شده اند.

 

 

منیرو روانی پور، عکس از سایت آتی بان

راستش گاهی فقط می شود با رئالیسم جادویی یک داستان را نوشت. مثلا شما موشهای خیابان انقلاب را دیده ا ید؟ بی ترس و واهمه داستان می خورند. هر جور کتابی را که بخواهید می خورند. پارسال هر روز صبح که می رفتم میدان انقلاب، آنها را می دیدم که در جوی های خالی از آب و پراز کاغذ در حال جویدن کاغذند. آنها داستان های من و شما را می خورند. ارشاد به آنها اجازه جویدن هر جور داستانی را می دهد اما به ما اجازه نوشتن و خواندن داستان نمی دهد.

می بینید تهران شهری است که تعداد موشهای آن از ساکنانش بیشتر است. خوب اگر یک روز صبح مردم بلند شوند و ببیند که سر جای خودشان نیستند چون موشهای زیر زمین تصمیم گرفته اند کمی جا به جا شوند، خوب این داستان چطوری باید نوشته شود؟

درمورد دیگران نمی دانم که چرا مجذوب رئالیسم جادویی شدند و چرا رها کردند اما من بیشتراز این پنجره به جهان داستانی نگاه می کنم.

شما در دهه ۶۰ از معدود نویسندگان زن بودید و حامل صدای زنان، از دهه ۶۰ تا دهه ۷۰ و ۸۰. چه اتفاقی افتاد که موجب ظهور بسیاری

از نویسندگان زن شد، به نحوی که در فهرست برگزیدگان جوایز ادبی گاهی تعداد زنان از مردان نویسنده هم بیش تر است؟

 ادبیات کبریت بی خطرنیست ما از زندگی مان می نویسیم از زندگی پرازخطر و پر از ریسکمان

 

فشار زیاد. فشارهای مرئی و نامرئی و بسته شدن تمام درها. تعداد زیادتری از خانمها را به نوشتن واداشته است. میل دوست داشته شدن هم هست. اما بیشتراین حس زندانی بودن است که خانمها را وادار به نوشتن کرده، میل به بودن.آنها می خواهند علیه این وضعیت بنویسند. اما بسیاری از آنها از ترس روبرو شدن با خطر جوری می نویسند که به هیچ کس بر نخورد. این ترس از بد نامی، از دستگیری، از به حاشیه رانده شدن، موجب نوشتن داستانهایی شده که بعضی کاملا مخننث هستند و برخی در مجیز. تاسف باراست، من همیشه گفته ام ادبیات کبریت بی خطرنیست ما از زندگی مان می نویسیم از زندگی پرازخطر و پر از ریسکمان.

در کارنامه منیرو، جلسات داستان نویسی "کولی ها" هم جای مهمی دارد، آموزش داستان نویسی به جوانان، یکی از کارهای جدی شما بود، این تجربه چقدر در کارهای شما موثر بود و در فعالیت های فعلی تان چقدر به کارتان می آید؟

حلسات کولی ها یکی از زیباترین تجربیات زندگی من است. یک سالی است که از بچه ها دورم، اما کمی که جا بیفتم شروع می کنم. اینترنت کار را آسان کرده، هرچند حضور تک تک بچه هایی که می شناختم برایم غنیمت بود. دراین جلسات یاد می گرفتم که نسل جوانتر چه جور فکر میکند حالا برای شناخت آنها می روم سراغ وبلاگها.

 

 

برگرفته از بی بی سی فارسی

 

 

 

بازگشتwww.perslit.com