تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

شعری از کتابهای بارانهای متواری

پرویز میرمکری

 

"دیگر نمیتوانم
جز با تو
از تو سخن بگویم
ای شرزه شیر زخمی زندانی
ای خاک ارغوانی ."
(سعید سلطانپور )

 

عاشق از کوهستاهای  فراق باز آمده بود
که عاد ت شراب ریخته  شد
در این  فا صله  دوزخ
سر می زند  شکوفه از سرزمین  قلبم

دیگر رد پای این  آوازهای  نارنجی
با رنگ چشم های تو
ربطی  به  رفتار من  ندارد
دیگر غم بزرگی  نیست
که د فتری از شعر هایم  مرا گم  کرده است
دیگر به تماشا  تبد یل  نمیشوم
کلمه فراموشم نمی کند
دیگر  این  لبخند   بی شکوه  آزارم  نمی دهند
و شکسپیر هنوز نرسیده بود
به ایام ثبت شعر های چوپا نی
بودن  یعنی همین حضور مغشوش  در بستر اغتشاش های بی د رد سر
نه بودن  یعنی همین آ رامش لعنتی سایه  به سایه  شا نه ی رنج های  طولانی
دیگر ترانه ای شده ام    یاغی
در کنار صخره های  مدام  رام  نمی شوم
شاعر  درختیست  که در جنگل دفن میشود
سرخ می پاشد  شعر
همچون  د ا نه های  ا نا ر
هزار  پاره
از  دامن  ستاره
بدون  اشاره  .

( کتاب بارانهای متواری چاپ کانادا)

ottawa  parviz mirmokri    2002

 

 

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما