تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

نامه ای به محسن مخملباف درپاسخ به حمایت او از موسوی 

امضاء محفوظ


چند روز پیش نامه ای را خواندم از محسن مخملباف در دفاع از آقای میر حسین موسوی . فکر کردم نامه ای را در پاسخ او تهیه کنم که این کار را کردم..
سلام محسن جان
گاه گاه که اخباری از تو میشنوم و یا مثل نامه ای که در دفاع از موسوی نوشته ای، آن را با دقت میخوانم . چرایی آنرا نمی دانم اما همیشه نگرانت هستم.از همان دوران نوجوانی که مادرت را دیده بودم در هنگامه ملاقات که وقتی از دیدار تو باز می گشت پله های سیمانی سالن ملاقات را می خزید و پایین می آمد. نمی خواست و یا نمی توانست از دیدار تو دست شوید و این را گریزی نبود چرا که وقتی سروان مظلومی اسامی نفرات بعدی را برای ملاقات اعلام میکرد ، او باید که می رفت.
نامه ات را که خواندم  حس کردم که همان آدم ساده و صمیمی قدیم هستی ، هر چند که در این مدت سفر های بسیار کردی ، قلم زدی ، فیلم ساختی و نقد کردی دیگران را. صمیمی از آن جهت که هنوز پاس میداری روابط گذشته ات را با آدمها و نان و نمکی را که خورده ای . و این خوب است در این روزگار که ما آدمها دنیا و آخرتمان را به اندک چیزی می فروشیم.
محسن جان
من اصلا کاری ندارم  به اینکه آقای موسوی در سالهای سیاه دهه شصت چه نقشی را در قدرت ایفا کرده است، به این کاری ندارم که آیا اعمال سیاستهای بسته حکومتی ، صنایع و تولیدات داخلی را به ویرانی کشاند و نابود کرد. به این کاری ندارم  که در سالهایی که صنعت و اقتصاد ما از درون تهی می شد کشور های همسایه به چه نرخهایی از رشد اقتصادی و اجتماعی دست یافته اند. به این کاری ندارم که ایشان یک بار و  حتی یکبار از حداقل آزادی های اجتماعی سخنی به میان نیاورد، یکبار و حتی یکبار از زندانیان آن سالهای سخنی نگفت. به این کاری ندارم که ایشان چه نقش شگرفی را در موضوع تعطیلی دانشگاهها عهده دار بودند.همه اینهای  را که گفتم قصد آزار روحت را نداشته ام. اما محسن جان آن سالها که تو سینما را تجربه میکردی ، تمام آن سالها که با دقت ، فریم فریم فیلمهایت را می ساختی ، کتابهایت را منتشر میکردی و نوشته ای ( و گواهی داده ای ) همین موسوی عزیز ، فیلمهایت را در هیئت دولت نمایش داده است و  از هنر ناب سخن به میان آورده است. میدانی ، مادران ما هنوز سختی روزهای زندان محمدرضا را از تن بیرون نکرده بودند که مجبور شدند راه اوین را از نو آغاز کنند و پرسه زنان بدنبال فرزندان.
محسن جان
چند روز پیش رفته بودم خیابان کریم خان سراغ ناشری که از قدیم می شناختم، رفتم تو و سلام کردم، گفتم بلاخره تکلیف این کتاب شعر ما چه میشود؟ مرد دستی روی پیشخوان گذاشت و گفت : فعلا سه ، چهار ماه صبر کن . اگر همین دولت سر کار باشد آنوقت باید چهار سال دیگر صبر کنی ، اما اگر دولت عوض شد باز برای چاپ شعرهایت باید چهار سال دیگر صبر کنی .
محسن جان
ما اگر جانی باشد همچنان صبر میکنیم و روزگار را تاب می آوریم . اما همچنان نگران تو هستم.

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما