برای "ندا" و همۀ جان باختگان راه رهائی
و تقدیم به همۀ آزادگان ایرانی
ندای آزادی
مهوش نوّابی
تو ای جان داده در راه رهائی
وَ اِی در مسلخ دیوان فدائی
نگاهت می گدازد جسم و جانم
زند آتش به مغز استخوانم
چه نام با مُسَمّائی است نامت
سخنگو تر ز نام تو نگاهت
وطن را با ندایت زنده کردی
جهان از نام خود آکنده کردی
همه از چشم بیدارتو مسحور
نگاهت کرده چشم دشمنان کور
نشانِ افتخار میهن ما
زدودی لکّه ها از دامن ما
رهِ آزادگان هموار کردی
جوانی را چه خوش ایثار کردی
در آغوش پدر در خون تپیدی
ز خون خود به میهن جان دمیدی
اگر جسمت فرو شد در تهِ خاک
ندای خامشت بر شد به افلاک
نرفتی تو ، نمردی تو ، نخفتی
میان سبزه همچون گل شکفتی
ز خونت دیده ها خونبار کردی
نخفتی ، خفته گان بیدار کردی
زمین از خون تو مستور گردید
جهان یکدم سراسر شور گردید
به خون آغشته شد گر پیکر تو
رها می گردد از غم کشور تو
به نام تو وطن آباد گردد
ز جور و از ستم آزاد گردد
ز سرخی سبزه می روید به گلشن
صفا زاید زِ خاک سبز میهن
وفا داران راهت بی شمارند
تبه کاران ز رویت شرمسارند
صعود تو به اوج قلّۀ نور
سقوط خائنان پست مزدور
تو در تاریخ ایران ماندگاری
ز جور و ظلم دیوان یادگاری
تو ای ایرانی با عزّ و غیرت
رها کن کشور از فقر و مذلّت
مشو بازیچۀ دست ستمگر
رهِ آزادگی راهیست دیگر
تو را رهبر خدای مهربانت
نه اهریمن که دارد قصد جانت
مهوش نوّابی
خرداد ماه 1388 (جون 2009)
ونکوور ، کانادا