چند رباعی از مهستی گنجه ای ( گنجوی)

 

1

در خانه ي تو آنچه مرا شايد ، نيست

بندي ز دل رميده بگشايد ، نيست

گويي همه چيز دارم از مال و منال

آري همه هست ، آنچه مي بايد نيست

 

2

گفتم كه لبم به بوسه اي مهمان است؟

گفتا كه بهاي بوسه ي من جان است

عقل آمد و در پهلوي من زد انگشت

يعني كه خموش ، بيع كن ، ارزان است

 

 

3

در دام تو خسته اي نيست چو من

وز جور تو دل شكسته اي نيست چو من

برخاستگان عشق تو بسيارند

ليكن به وفا نشسته اي نيست چو من

 

 

4

باد آمد و گل بر سر می خواران ریخت

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

آن عنبر تر ، رونق عطاران برد

وان نرگس مست ، خون هشیاران ریخت

 

 

5

شاهان چو بروز بزم ساغـــــــر گيرند

برياد سماع و چنگ و چاکر گيرند

دست چومنی که پای بند طرب است

در خام نگيرند که در زر گيـــــرند

 

 

6

شه کــُنده نمود سرو سيمين تن را

زين عارضه ضجه خاست مرد و زن را

افسوس که درکُنده بخواهد سودن

پايی که دوشاخه بود صد گــــــــردن را

 

 

7

زلف وزخ خود بهم برابر کــــــردی

امروز خرابات منــــــّـورکــــــردی

شاد آمدی ای خسرو خوبان جهــــان

ای آنکه شرف برخور و خاور کردی

 

8

دردام تو خسته ای نیست چو من

وز جور تو دل شکسته ای نیست چو من

برخاستگان عشق تو بسیارند

لیکن به وفا نشسته ای نیست چو من

 

 

9

تا سنبل توغاليه سايــــــــی نکند

باد سحری نافه گشايــــــی نکند

گرزاهد صد ساله ببيند دستــــت

درگردن من که پارسايـــی نکند

 

 

10

شبها که بناز با تو حفتم همه رفت

دُرها که به نوک مژه سفتـــــــم همه رفت

آرام دل ومونس جانـــــــــم بودی

رفتـــــی وهرآ نچه با تو گفتم همـــه رفت

 

 

 

 

11

تا سنبل تو غالیه سایی نکند

باد سحری نافه گشايــــــی نکند

گرزاهد صد ساله ببيند دستــــت

درگردن من که پارسايـــی نکند

 

 

 

12

شبها که بناز با تو حفتم همه رفت

دُرها که به نوک مژه سفتـــــــم همه رفت

آرام دل ومونس جانـــــــــم بودی

رفتـــــی وهرآ نچه با تو گفتم همـــه رفت

 

 

13

ای باد که جان فدای پيغام تو باد

گربرگذری به کوی آن حورنژاد

گودرسرراه مهستـــــــی را ديدم

کزآرزوی تو جان شيرين می داد

 

 

www.perslit.com