دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

امروز آدینه است
ارنست همینگوی
برگردان: محمد عباسی


خمره‌هاي شراب در جلو ديوار قرار دارند. در پشت پيشخوان كثيفي يك نفر يهودي ميفروش ايستاده است. سه سرباز رومي كمي لوچ ميباشند.
سرباز اولي – آيا شما از شراب سرخ خورده‌ايد؟
سرباز دومي –  نه، خير من از آن نچشيده‌ام.
سرباز اولي – مزه آنرا شما بهتر ميدانيد.
سرباز دومي –  صحيح اس، جرج، يكدوره از سرخ خواهيم خورد. (آنگاه يك كوزه از خمره پر كرد و روي پيشخوان گذاشت و گفت) شراب لطيفي است.
سرباز اولي – بفرمائيد خودتان بنوشيد. (آنگاه بسوي سرباز سوم رومي كه به خمره تكيه داده است ميچرخد و ميپرسد) چرا اينطوريد. چتانست؟
سرباز سومي – من نميتوانم بخورم. ول كنيد. دلم را بدرد مي‌آورد.
سرباز اولي – شما خيلي در خارج بوده‌ايد.
سرباز سومي – ول كنيد، نميدانم.
سرباز اولي – راستي، جرج، آيا چيزي نداريد كه بهش بدهيد تا دل‌دردش ساكت بشود؟
يهودي ميفروش – اينست. آماده است، بفرمائيد. (سرباز سومي كمي از گيلاسي كه ميفروش آماده كرده است مي‌چشد و مي‌گويد:)
هي ناقلا توي اين چه چيز ريخته‌ايد؟
يهودي ميفروش – بفرمائيد بخوريد، سركار ستوان، فوري دل درد شما را كاملاً ساكت و خوب خواهد كرد.
سرباز سومي – مي‌ترسم بدتر شوم.
سرباز اولي – بخت خود را بيازمائيد. يكروز جرج مرا با همين دوا درمان كرد.
ميفروش – وضع شما خيلي بدتر بود. داروي دل درد دست من است.
(سرباز سومي بالاخره گيلاس را سر كشيد.)
سرباز سومي –  عيسي مسيح!
سرباز دومي – دروغ بوده!
سرباز اولي - نميدانم، اما آنروز شاد و خرم بود.
سرباز دومي – چرا از صليب پائين نپريد؟
سرباز اولي – خودش نميخواست.
سرباز دومي – مگر كسي پيدا ميشود كه بتواند ولي نخواهد كه از صليب مرگ رهائي يابد.
سرباز اولي – شما از مرحله خيلي پرت هستيد، جرج شما بگوئيد، آيا ميخواست كه از صليب در برود؟
ميفروش – نميدانم والله. اصلاً من دخالتي در اين كار نكرده‌ام.
سرباز دومي – چطور ممكن است كسي بتواند از مرگ نجات بيابد ولي آنرا نخواهد. شما در روي زمين چنين آدمي بمن نشان بدهيد.
سرباز اولي – عقيده من آنست كه آنروز او خوش و خرم بود.
سرباز سومي – صحيح است.
سرباز دوم رومي – شما درك نميكنيد كه من چه ميخواهم بگويم. من با بدي يا خوبي حالش كار ندارم. مقصودم آنست كه اگر ميتوانست خودش را از ميخكوب نجات ميداد.
سرباز اولي - جرج، شما هم او را تعقيب نكرديد؟
ميفروش - نه، خير سركار، من دخالتي در اين موضوع نداشتم.
سرباز اولي – من در تعجب ماندم كه او چگونه اينطور عمل كرد.
سرباز سومي – علي‌الظاهر بار اول ميخكوبش نكردند.
سرباز دومي – خيلي جاي تعجب است.
سرباز اولي – شما آنروز نبوديد جايش خيلي خوب بود.
(سرباز دوم ميزند زير خنده و بسوي يهودي ميفروش نگاه ميكند)
سرباز دومي - الحق كه شما مسيحي حسابي هستيد.
سرباز اولي – بلي صحيح است. ولي باز هم ميگويم آن روز كاملاً خوش و خرم بود.
سرباز دومي – آيا باز هم شراب بخوريم؟
(يهودي ميفروش با علاقمندي بصورت سربازان نگاه ميكند.)
سرباز دومي – پس براي دوتاي ما بدهيد.
(يهودي كوزه را پر كرد و جلو آنها گذاشت)
سرباز اولي – آيا دختره را ديديد؟
سرباز دومي –  من درست در كنارش بودم.
سرباز اولي -  منظره زيبايي دارد.
سرباز دومي – من قبلاً مي‌شناختم (آنگاه چشمكي به يهودي ميفروش زد.)
سرباز اولي -  من در شهر ديده‌ام.
سرباز دومي – اما خوشبخت نيست.
سرباز اولي – افسوس كه بخت با وي يار نبود. ولي آن روز هوا نسبتاً خوب بود.
سرباز دومي – جمعيت چه كرد؟
سرباز اولي – جمعيتي در ميان نبود فقط زنان در آنجا بودند.
سرباز رومي دومي – اهالي سست و بي‌اراده بودند چنانكه بمحض اينكه ديدند او در مخاطره است، تركش كردند.
سرباز اولي – ولي زنها ايستاده بودند.
سرباز دومي – بلي. صحيح است.
يهودي ميفروش – آقايان ميخواهم دكان خود را تخته كنم.
سرباز اولي – يكي ديگر ميخورم و ميروم.
سرباز دومي – امشب حال من خوب نيست، بيائيد برويم.
سرباز اولي – فقط يكي ميخوريم.
سرباز دومي – بيائيد برويم، شب بخير جرج!
يهودي ميفروش – شب بخير آقايان! آيا پولي لطف نميكنيد؟
سرباز دومي – چهارشنبه روز پول است.
يهودي – خيلي خوب آقايان. شب بخير.
سرباز دومي – اين ميفروش هم مثل ساير يهوديان آدم بي‌ربطي است.
سرباز اولي – نه‌خير آدم خوبي است.
سرباز دومي – امشب همه چيز در نظر شما خوب و زيباست.
سرباز سومي – برويم من ناراحت هستم.

از کتاب«مردان بی زن» - نشر طهوری- 1340

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست