گریزگاهی
میجویم
ماندانا زندیان
«
گریزگاهی میجویم
پیش تو
از خویش
گریزگاهی
برای این دست
های خالی از
صلح
تا به ترس
های من
خیره
نشوند.
عصر من
عصر خشم
است و انتقام
عصر حزب
های از هم پاشیدهای
که آرمان
های بی رمقشان
با خاطرات
اعدامیان بیکفن
در خاک
فرو می رود،
تا ما در
هوای آزاد
به تماشای
استبداد بنشینیم.
عصر من
عصر تهی
دستی ست
و از
شهرزاد قصه گو
شنیده است
هزار و یک
شب هم که چشم
هایش را ببندد
هیچ
شاهزاده ای
سراغ
پیشانی اش را نمی
گیرد.
گریزگاهی میخواهم
پیش تو
از این
عصر
تا به یاد نیاورم
جهان،
جوان نمیشود
و من به
گذشته بر نمیگردم
و تو،
که تمام
چشم های دنیا
را به ما بخشیدی
و هیچ وقت
دیده نشدی،
یک روز
خسته می شوی
و دستِ
حادثه را نمیگیری.
گریزگاهی
میجویم
تا باور
کنم
هر پروانه
ای از مرگ
رهایی یابد
جهان
خوشرنگ تر
خواهد شد. »