می نویسم...

 

م- ساقی

 

می نویسم از شکوه ِروزآزادی

از زلال شادی ولبخند

بر دروازه های میهنم خرسند

 

می نویسم ازسپیده

ازپرنده،

باغ

وزبهاران سراسرشور

 

می نویسم ازسرود وچوبه های دار

ازدل پرغصهء مادر،

وزغروب وغربت واندوه

 

 

می نویسم ازخروش وخشم بی پایان

از امید

از خزان ِ ظلمت وزنجیر

وز پیکار.

 

 

 

سی ام اردیبهشت 1387

 

 

من کی ام...

 

م. ساقی

 

 

من کی ام آن زخمی غارت شده

نفله ی ترفند و شرارت شده

 

من کی ام آن مرد به دریا زده

قید زیاد و کم دنیا زده

 

خانه بدوشم کس و کاریم نیست

در پی خویشم غم یاریم نیست

 

سرو خمیده کمرم خشک و پیر

عاشق ِ دلسوخته ام سربزیر

 

پادشهم هیچ وزیریم  نیست

لشکر سرباز و امیریم نیست

 

جور زمان شیره ی جانم کشید

تیغ بر احساس و روانم کشید

 

تسمه ی تقدیر قدم را شکست

هر چه به هم بافته بودم گسست

 

گاه مرا سخت به بازی گرفت

گاه سر بنده نوازی گرفت

 

گاه به پایم غُل و زنجیر زد

گاه به افکار دلم تیر زد

 

گاه ستم پیشه و نامرد بود

گاه هم اندیشه و همدرد بود

 

گرچه مرا سیلی جانانه زد

جای کرَم سنگ به پیمانه زد

 

گرچه قوی بود و ستمکار بود

جانی و دیوانه و بیمار بود

 

باز نگویم که چنانش کنم

فتنه و آشوب به جانش کنم

 

شادم از این روی که هست هنوز

دُردی کِش باده پَرستم هنوز

 

07.08.2005

22:36

 

 

 

بازگشت