پنجاه متر خاک،

محمد حقوقی

 

در را که باز می کنم
آرام
از خسته، خسته “ خسته نباشيد ”
پيپ
پرده
عصا
بازمی شوم
نيز از کلاه و کفش
- کلاهم که رفته است
تا هشت صبح بر سر “ بارانی ” ام -

در را که باز می کنم
آرام
از هريک از هزار کتابم
- کنار هم،
با ناز و نياز نشسته -
وز شانزده عصا،
تا بيست پيپ باز نشسته،
با پاسخ “ شکسته نباشيد ”
می روم
در پشت ميز رو به شمالم
ميان شعر
يا پشت ميز رو به جنوبم
کنار عشق
و آرام می نشينم و آرام می شوم

پنجاهسالگی مرا
مادر زمين
پنجاه متر خاک
به رسم اجاره داد
يک خانه، خانه دو اتاقه
برای ما
- که من و سايه منيم -
گهگاه نيز با دو سه مهمان.

يک شب که خسته آمده بودم
از درس و بحث مدرسه
- مهمان،

يک خانم فرانسوی بود
- تازه آمده از “ نيس ”
می گفت در “ سويس ” شکل سويت من
عين سويت تو
با يک “ نما ” تفاوت “ مهتابی ” ست
و يک دريچه، فرق
که از تو
به سوی خاک
وزمن به سوس ساحل آبی است

پنجاهسالگی مرا
ميهن عزيز
پنجاه متر خاک
به رسم اجاره داد
يک خانه. با دو کاشی تازه
و چار تکه کاشی نقاشی قديم،
کز کنج خانه پدری
باد
کنده است؛
با چار مرغ آشتی و قهر
دو
به
دو
بر شاخبوته های لعابی
از سرخ
سبز
زرد
سپيد
آبی

در را که باز می کنم
آرام
از خسته، خسته " خسته نباشيد " پيپ،
پرده
عصا
بازمی شوم
بر روی ميز رو به شمالم
هنوز هم
ديوان خواجه
-خواجه شيراز
فنجان قهوه
- قهوه برزيل
مانده است

من، پشت ميز رو به جنوبم

کنار عشق
در ظهر قونيه
شب شيراز
در عصر طوس
صبح نشابور
“ بار ” عشق
با پنج ميهمان هميشه:
- ملوک شعر
حالی که می کنيم و خيالی که می تنيم
فالی که می زنيم
“ طی مکان ببين و زمان
- در سلوک شعر

در را که باز می کنم
آرام
- از مهر و ماه، دور
بی پخش صوت
بی تو
بی آواز و آرزو
بی شور او:
شوبرت
شوپن
شومان
از ايستگاه “ ايسلانگرا” ی “ پابلو ”
از يک جهان جزيره
- سپيد و سياه - دور
با صد شعر
صد جهان
صد زندگی
و خسته، خسته " خسته نباشيد " پيپ
پرده
عصا
ميز
تابلو

در را که باز می کنم آرام
با پاسخ “ شکسته نباشيد ” می روم
در پشت ميز رو به شمالم،
ميان شعر
يا پشت ميز رو به جنوبم
کنار عشق
و آرام می نشينم و آرام می شوم

 

از:

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/01/050118_pm-hoghoughi-poem.shtml

 

 

www.perslit.com