
هنر شاعری
خورخه لوئیس بورخس
به اعتقاد من، شعر آنقدر جوهری و درونی است، که تا به تفصیل بیان نشود،نمی توان از آن تعریفی ارائه داد. چنانچه تلاش ما برای رنگ زرد، عشق یا برگ - ریزان در پائیز چنین است. نمی دانم چگونه می توانیم تعریفی برای چیزهای جوهری ارائه دهیم . به نظرم تنها تعریف ممکن،تعریف افلاطون است. دقیقا به این دلیل که یک تعریف نیست، بلکه حقیقتی شاعرانه است. هنگامی که ًافلاطون به شعر استناد می کند می گوید : اثری است سبک، بال دار و مقدس.
به گمانم این می تواند شعر را به صورتی تعریف کند، چرا که شعر را با یک اسلوب خشک تعریف نمی کند، بلکه به ذهن تصویر فرشته یا پرنده ای را می دهد .
اگر ما از متنی لذت می بریم و از خواندن آن تاثیر می پذیریم،این متن شاعرانه است، اگر هیچ احساس نکنیم، گوشزد کردن این نکته که قافیه ها تازه اند، استعاره ها بوسیله ی نویسنده آفریده شده اند و یا اینکه با اینچنین یا آنچنان جریان مطابقت دارند بی مورد است، و اینهمه به هیچکار نمی آید. در آغاز می بایست،احساس تاثر کرد. و سپس در توضیح و فهم موضوع، تلاش خود را بکار گرفت. اگر شعری را مانند یک بازی زبانی بخوانیم، شعر عقیم میشود، حتی اگر بیاندیشیم که شعر جز بازی با کلمات نیست. در حقیقت می خواستم بگویم که شعر،اثریست که واژه ها ابراز آنند.اما واژه ها، عنصر اصلی شعر نیستند. اگر مجاز باشیم این تعبیر را بکار ببریم - در واقع عنصر شعر« تاثر» است.
شعر واقعه ای شگفت انگیز،مرموز و توضیح ناپذیر و با اینهمه نا مفهوم نیست. اگر حقیقت شاعرانه را احساس نکنیم،بدین معنا ست که شاعر در کارش نا موفق بوده است. اما خواننده ی شعر نیز می تواند نا موفق باشد، و این حالتی ست که اغلب پیش می آید و متد اول است. به عقیده من شعر مانند یک نثر شاعرانه نیست. به راستی، نثر شاعرانه چیست: شاید تنها رشته یی از سمبلهاست. شعر حقیقی زیبا شناختی است، که وقتی شاعر آنرا می نویسد و خواننده آنرا می خواند، بوجود می آید و- از اینرو- شعر همواره از یک راه و با اختلاف نه چندان ساخته می شود.
چنین تصور می کنند که نثر از شعر به واقعیت نزدیکتر است. اما من فکر می کنم این اشتباه است. نظری از هورا سید کیروگا وجود دارد که می گوید: «اگر باد سردی از جانب رود وزیدن گرفت بایستی به همان سادگی نوشت» باد سردی از جانب رود می وزد من با این نظر موافق نیستم. اگر کیروگا این را گفته است،گمان می کنم از یاد برده است که ساخت این جمله، چیزی به همان اندازه مثفاوت و دور از واقعیت است که باد سردی از جانب رود خانه می وزد. این ما هستیم که احساس می کنیم. این باد از یک جهت معین و در این مورد بخصوص، از جانب رود می وزد، اما این نکته به اندازه شعری از گنگورا یا جمله ای از جویس می تواند پیچیده باشد. «باد سردی از جانب رود می وزد» ًدر اینجا چیزی پیچیده تر از واقعیت وجود دارد، این جمله ظاهرا نا خوشایند و عادی است، در صورتی که اگر آنرا مانند یک ساخت ً فرض کنیم،اینطور نیست. چرا که بی هیچ تردیدی یک ساخت است. پس در یافت ما چیست؟
به نظرم اگر استعاره ها حقیقی هستند پس همواره زنده اند. گمان نمی کنم که نه خلق آنها آسان باشد و نه کشف قابلیت ترکیبشان، که قبلن نیز پیش بینی نشده اند.اما می توانیم آنها را با آهنگی جدا گانه بیان کنیم . به نظرم رسیده است،که می توانیم همه ی استعاره ها را به پنج یا شش تا تقلیل دهم که به اعتقادم استعاره های اصلی می باشند زندگی و رؤیا،مرگ و خواب، ستارگان و چشمها، گلها و زنان، که از نظر من، استعاره های اصلی ای هستند که در همه ی ادبیات دیده میشوند .
لوگونوس بر این باور بود که درون ما یه ی شعر استعاره است . من فکر می کنم که این خطا ست . از نظر من درون مایه ی اصلی شعر آهنگ خواندن است و وزنی که به استعاره می د هیم . به عنوان مثال اگر بگوئیم که ٌ زندگی یک رؤیا ست ً بسیار انتزاعی تر از آنست که شعرش بنامیم چرا که سرد و عادیست . بالعکس اگر ما چون شکسپیر بگوئیم« حقیقتی ست از نوع خیال و جوهر رویا»ً این به شعر نزدیکتر است . با این وجود هنگامی که والترون در فوگل ود اعلام می کند:« آیا حقیقت داشت که زندگیم را خواب دیده ام ؟» حالت شاعرانه در آنجا حضور دارد. فراتراز کالدرون و شکسپیر. رویای شوانگ تزو هم بدینگونه است که می گوید« شوانگ تزو خواب دیده بود پروانه ای است، بیدار که شد نفهمید آدمی ست که خواب دیده پروانه ای شده و یا پروانه ای است که خواب دیده است اکنون آدمی شده است» در این متن کوتاه حقیقت شاعرانه خود را می سازد . رویهمرفته انتخاب پروانه پیشا مد خوشایندی است . زیرا پروانه پدیده ی لطیفی است و به نظر می رسد وجودش همواره مایه ی رویاست . اگر شوانگ تزو ببری را انتخاب کرده بود دیگر بدین شکل نبود و ما آنرا جمله ای شاعرانه نمی دیدیم .
از نظر کروس , شعر« بیان»ً است همچنانکه یک بیت یا یکی از جمله هایی که آنرا می سازد، بیانی ست بشرطی که هر یک از کلمات به خودی خود دارای معنا باشند . در اینجا شاید نکته خیلی عادی و پیش پا افتاده ای وجود دارد که همه می دانند و یا می شناسند اما من مطمئن نیستم که ما آنرا بدانیم . من فکر می کنم که آنرا به صورت تجربی بدست آورده ایم چرا که اثری حقیقی است . شعر،کتابهای کتابخانه یا کتابهای اطاق کار جادویی امرسون نیست .
وقتی چیزی می نویسم احساس می کنم آنها پیش از این وجود اشته اند . عمومن از مفهومی آغاز می کنم که می شناسم و یا مبدا و یا پایانش را حدس می زنم . در نهایت بخشهای میانی اش را کشف می کنم . اما احساس نمی کنم که آنها را آفریده ام و هم چنین یقین ندارم که به میل و اختیارم بستگی داشته باشند . این چیز ها تقریبا در یک شکل راز آمیز ظاهر می شوند . آنها پنهان هستند و وظیفه من بعنوان یک شاعر در اینست که آشکار شان کنم و به توضیحشان بپردازم .
ما، شعر را همچون حضور یک زن احساس می کنیم همانظوری که دریا یا کوه را احساس می کنیم.
این نزدیکی ها همواره در حال باز نمایاندن چیزی به ما ست، چیزی وصف ناپذیر. پس کوشش برای تعریف شعر و بسط آن در کلام که بی هیچ تردیدی ضعیف تر از احساس ماست به چه کار می آید ؟
کسانی هستند که شعر را احساس می کنند همانطوری که از جادوی استعاره ای دگرگون نمی شوند. این اشخاص عموما خود را وقف آموزش شعر می کنند. در مورد من اما کاملا خلاف آن صادق است. من به احساس شعر اعتقاد دارم و فکر نمی کنم به آموزش آن پرداخته ام یا که حتی توانایی آموزش آنرا داشته باشم . هنگامی که به تد ریس مشغول بودم هر گز به دانشجویانم فهرست کتاب نمی دادم و هرگز متنی را به آنان تحمیل نمی کردم بالعکس به آنان عشقم را به ادبیات و مطالعه آنرا انتقال داده ام .
برادلی نوشته است شعر حاصل برخورد خواننده با کتاب است و این یکی از خوشایندترین حالتهای خوشبختی است تجربه زیبا شنا سانه ی دیگری نیز وجود دارد که آن نیز لحظه ای نا آشناست آنجا که به شاعر اثری الهام می شود همانطوری که میدانیم در لاتین واژه های«کشف کردن » و « آفریدن»ً هم معنا هستند و اینهمه با دکترین افلاطونیسم موافقند که میگوید« آفریدن کشف است و همچنین به یاد آوردن» فرانسیس باکن می افزاید که اگر آموختن به معنای یاد آوردن باشد، نا آگاهی توانایی برای فراموش کردن است.همه چیز در اینجا است کافی است آنرا ببینیم . بطور کلی وظیفه شاعر و هنرمند شاید جز این نیست که آنچه را که دیگران نمی بینند، ببیند .
زیبایی اثری است که در هر لحظه و به اشکال گوناگون در کمین ما نشسته است . اگر ما به میزان کافی حساسیت داشته باشیم می توانیم آنرا در شعر همه زبانها احساس کنیم. خدایا آه خداوندا کاری کن که اینقدر زیبایی وجود نداشته باشد!
اگر شاعر بودیم، شاید هیچکس هیچگاه به تمامی نتوانسته است شاعر باشد، احساس می کردیم که هر لحظه، یگانه، بی جانشین و عمیقن شاعرانه است .
بر گرفته از نشریه فصلی در گلسرخ. سردبیر عاطفه گرگین
دوره جدید شماره ۱٣ ۱٣۶٨