
تا هیچزار گمشدن از خود
درسوک حسن جان تهامی
آی،
رفیق،
یاورم،
ای دوست،
برادر،
آی،
جوانروانک ناکام من !
جاری تر از تکامل،
پنجاه سال رنج بردی؛
وگنج مقصودت،
اما،
هر روز،
آنسوی تر خزید آز آنسوی مرزهای خیال .
بر پلکانی از شمشیر بالا می رفتی
تا در رسی به لانه سیمرغ خویش،
که پرواز آموزی ست
بالا پرنده، اوج گیرنده،
چالاک و تیز بال؛
و آشیان ندارد جز بر
وز،
پرهای خویش؛
و جاودانه در پروازست،
تنها برای خویش:
در گسترای هیچایی چندین سپهر
بالاتر و بلند تر از چندمین چکاد
از قاف هر محال .
وانگاه،
بار گشتی،
پائین آمدی ،
فرو افتادی
تا هیچزار گمشدن از خود، درخود، بر زمین :
در ژرفه سترون بی باوری :
با تن نمودی از شکستن،
از شکستگی ی ریش ریش،
وجان نمادی از گسستگی از خویش
و منتهای خستگی از خویش؛
و، ناگزیر و بی تدبیر،
به جان و تن نیازمند و
جویای یاوری .
و آنگه،
پناهجوی،
سر فرو بردی در دریای عشق؛
و، با توان مانده به انباره دلت،
در ژرفه ها شنا کردی نا آشنا .
یکچند،
باده به جام ات ریختند پری های عشق:
باز آمدت به لب لبخند،
و ماهی ی سیاه دل ات سرخ شد
از خون تازه ای که تپیدن گرفت به رگهایت
زآن ساقیان دلبند؛
و،
گلگونه شد سراپات به سرخای عشق .
اما هنوز
جامی یکی دو بیش ننوشیده زآن شراب و
گامی یکی دو پیش نرفته
درباغی از بهشت فریبای عشق ،
سربرآوردی ،
ناگاه ،
از دوزخ هماره بیدرکجای عشق .
این بود،
یعنی اینها بود
که من یکی نپرسیدم
که از کجا بود
و یا چرا بود
کانگاه
کز درون
چنگال ناگهانه آن خرچنگ برگلوگاهت نشست
و، عقده وار، راه نفس بر تو بست،
و زندگانی ی تو دمادم درکاهش بود،
کاری نکردی :
و، این که هیچ،
دستی اگر برآوردی،
تنها همان به نوازش بود
خرچنگ را،
که داشت بر می آورد
آن را که جان دردمند تو را واپسینه خواهش بود :
رخت خود از جهنم بیدرکجا به دربردن :
مردن .
آه،
ای رفیق ناکام !
ای دوست، ای برادر بدفرجام !
ای بی گناه پادآفراه دیده !
ای مرد راه،
که، تا بودی،
جز از شکنجه گاهی
سوی شکنجه گاه دیگر
راه نبردی !
می شد،
یعنی که می توانستی،
دراین جهان بمانی، اگر می خواستی .
اما،
به راستی،
و همچنان که خود نیز خوب می دانستی ،
بیهوده راهجوی،
یعنی پناهجوی،
هرسوی
ره می سپردی :
بیدرکجا ی ما
جایت نبود
و هیچ کس نیاورد،
اینجا ،
هرگز به جایت .
هیچای ما
هرگز
و هیچگاه
چیزی نذاشت برایت .
آه،
ای برزخی !
ای نابهنگام !
بهتر همان که مردی !
۲۵ آوریل ۲۰۰۷ – بیدرکجای لندن
چاپ کنید |