دو
غزل از
اسماعیل خویی
کاش
آيينه شوم تا
که به روی ام
نگری:
يا
که خاک ِ گذرت
، تا که به روی
ام گذری.
تا
به ديروز، تو
بودی پری و من پر ِ
تو:
حاليا
قصّه ی ما
قصّه ی ديو
است و پری.
تو
شدی باد و
گذشتی به سبکْ
ساری و من
لاله
ام، داغ به
دل، مانده به
خونين جگری.
بر
زبان جانِ مرا
نيست به جز
نامت و تو
گوش
ِ دل داری
ازسنگ گران تر
به کری
در
نگنجد به صفت
ذات که مانندش
نيست
کِلکِ
من نيست به
وصفت خجل از
بی هنری.
به
خدا هست خدا: و
رنه چگونه ست
که تو
حسن
ات آن سو رود
از حَدِّ جمال
بشری.
خوب
تر زين نتوان
گفت ز حسن ات : کای
دوست!
هر
که خوب است به
گيتی ، تو از
او خوب تری.
عمر
البتّه عزيز
است، من اين
می دانم:
همه
با دوست، و
ليکن، اگر آيد
سپری.
جانِ
ما يیّ و
نيابيم تورا
در بر خويش؛
عمرِ
مايی و نبينيم
که بر ما گذری!
سايه
ی سرو ِ قَدَت
گر به سرم
بود، نبود
حاصل
زندگی ام اين
همه بی بار و
بری.
دوازدهم
مارس دوهزارو
چهارـ
بيدرکجای
آتلانتا
شيرينیی
لبان تو
فرهادی آورد
دلخواهی
آنقدر که غمت
شادی آورد
جز
عشق ِ دلنشين
تو، کارام جان
ماست،
دامی
نديدهايم که
آزادی آورد.
دل
را خراب کرد و
به گنج هنر
رسيد:
عشق
خرابکار تو
آبادی آورد.
مقبول
باد عُذر
کمندافکنان
عشق:
چشم
غزال رغبت
صيّادی آورد.
کز
عشق ورز و مست
نمیخواهدم
خدای،
باری،
چرا جمال پریزادی
آورد؟
ای
جان سرابنوش
نگاهت! بگو
دلم
رو
با کدام سوی
در اين وادی
آورد؟
کوه
غمت به تيشهی
جان میکند
دلم:
شيرينیی
لبان تو
فرهائی آورد.
امرداد
۱۳۳۸ ـ مشهد