وقتی
که من بچه
بودم ،
پرواز یک
بادبادک
می بردت از
بام های سحرخیزی
پلک
تا
نارنجزاران
خورشید .
آه ،
آن فاصله های
کوتاه .
وقتی که من
بچه بودم ،
خوبی زنی بود
که بوی سیگار
می داد ،
و اشکهای
درشتش
از پشت آن
عینک ذره بینی
با صوت قرآن
می آمیخت .
وقتی که من
بچه بودم ،
آب و زمین و
هوا بیشتر بود
،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی
ماه و خاموشی
ژرف
آواز می خواند
.
وقتی که من
بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ
پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای
ستمکار معصوم
.
وقتی که من
بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری
ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به
بیرحمی بی
ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من
بچه بودم ،
درهرهزاران و
یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و
بیداری
خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من
بچه بودم ،
زورخدا بیشتر
بود .
وقتی که من
بچه بودم ،
برپنجره های
لبخند
اهلی ترین
سارهای سرور
آشیان داشتند
،
آه ،
آن روزها گربه
های تفکر
چندین فراوان
نبودند .
وقتی که من
بچه بودم ،
مردم نبودند .
وقتی که من
بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .
بیستم
اردیبهشت 1347 -
تهران