شیخ
ِِ خود خدا شه
بین
به
دوستان ِ سخن
شناسم،
دکتر
عِفّت خانم
رحیمی و حسین
جان مُهری
خوشا
به کشور ِ
ایران نظام ِ
خامنه ای:
کز
آن شده ست
جهانگیر نام ِ
خامنه ای.
به
لطف ِ حق،همه
این خاک سکّویی
گشته ست
کز
آن رسد به
جهانی پیام ِ
خامنه ای.
به
حکم ِ محکم ِ
قرآنی،اوشهنشیخی
ست:
تمام
ِ مردم ِ
ایران غلام ِ
خامنه ای.
به
غیر ِ امر ِ
خدا را پذیره
نیست،که نیست
به
غیر ِ خامنه
ای کس امام ِ
خامنه ای.
نگوید
و نکند جُز هر
آنچه می
خواهد:
که
کام ِ حضرت ِ
حقّ است کام
ِخامنه ای.
به
لوح ِ عرش ِ
الهی دوام ِ
دین ثبت است
و
بر جریده ی
عالم دوام ِ
خامنه ای.
ز
راه ِ راست
رود تا به اوج
ِ پیروزی:
که
هست در کف ِ
باری زمام ِ
خامنه ای.
برای
ما،که همه
پاسدار ِ
اسلام ایم،
چه
خود کلام ِ
خدا،چه کلام ِ
خامنه ای.
تو
دستیار ِ امام
ِ زمان شناس
او را:
جز
این خطا ست
شمردن مقام ِ
خامنه ای.
بیامده
ست که تا کارِ
دین بسازد
راست:
قتال
در ره حق دان
مرام ِ خامنه
ای.
خدای
منتقم از کار
چون کناره
گرفت،
شد
انتقام ِ خدا
انتقام ِ
خامنه ای.
بگو
نگوید امیر
انتظام بد ز
نظام:
که
این نظام زید
زانتظام ِ
خامنه ای.
بگو
به بوش چه
کوشی به جنگ ِ
او ،که نه ای
به
غیر روبهکی در
کنام ِ خامنه
ای.
تو خُرد
اخترک از جلوه
خواهی افتادن:
چو
بر درخشد ماه
ِ تمام ِ
خامنه ای.
برای
جیفه ی دنیاست
اهتمام ِ
تو،لیک
بُود
به راه ِخدا
اهتمام ِ
خامنه ای.
زنام
و کام و مقام
آید احترام
تو،لیک
بُود
ز حرمت ِ حق
احترام ِ
خامنه ای.
هزار
بمب ِ اتم
نآیدت به کار
ِ نظام:
یکی
بس است برای
نظام ِ خامنه
ای.
همین
که بمب رسد،یک
دو،از خزانه ی
غیب،
جهان
ِ غرب ببیند
قیام ِ خامنه
ای.
به
هر کرانه
توانی
گریختن،بگریز:
که
گُسترا ی جهان
است دام ِ
خامنه ای.
به
کوری ی همه ی
دشمنان ِ دین
،آن روز
زنند
سکّه جهانی به
نام ِ خامنه
ای.
سپس،به
نیروی مهواره
های ساخت ِ
غرب،
بلند
تر شود از مه
مقام ِ خامنه
ای.
سپس
،به قدس ِ
جدیدی به چین،
یکی موشک
به
کهکشان
برساند پیام ِ
خامنه ای.
جهان
تازه ای آید
پدید و مردم ِ
او
خورند
باده ی کوثر ز
جام ِ خامنه
ای.
بهشتِ
خاکی گردد
بهشت ِ
افلاکی:
به
کام ِ حزب ِ
خدا و به کام ِ
خامنه ای.
من
این قصیده
نگفتم که
اُسُتنی
سُتوار،
شود
فزوده به بام
ِ قوام ِ
خامنه ای.
سرودم
این همه را از
زبان ِ حزب
الله:
خواص
ِ جُرم و
جنایت،عوام ِ
خامنه ای.
خدای
من!چه خدا در
چگونه اسلامی
ست
که
خون ِ خلق
بریزد به جام
ِ خامنه ای!؟
مرا
یقین بُود این
راستی که،گر
بودی،
رها
نمی بود این
سان لگام ِ
خامنه ای.
چه
مردم ایم که
ما را بُود
قعود و قیام
به
پیروی ز قعود
و قیام ِ
خامنه ای؟!
چه
معنی است"الف
لام میم ِ"قرآن
را
که
گشته است"الف
میم لام ِ"
خامنه ای؟!
نخست"الم"بُود
و دوّمین"امل،"یعنی
که
رنج زاید از
آلام ِ خام
ِخامنه ای.
دو
راه بیش نداری
به پیش،ایا
ملّت!
یک:انهدام
ِ
تو،دو:انهدام
ِ خامنه ای:
نه
انهدام ِ
وی،این شیخ ِ
خود خدا شه
بین:
بل،انهدام
ِ نظام و مرام
ِ خامنه ای.
دهم
ژانویه 2008
بیدر
کجای لندن
پاسخ
به هیچ کس
« در دل دوست به هرحیله رهی باید کرد. »
حافظ
برآمد
مدعی بربام
مردم
که
دشنام ام دهد
با نام ِ
مردم؛
خطاب
اش "نره خر"،
با لحنِ عرعر،
به
دور از مهر و
از اکرام ِمردم،
به
گوش من رساند –
یا چکاند،
چو
زهری جانگزا –
پیغام ِ مردم
که : ای
ازکین دشمن
مار گشته؛
چه
ریزی زهر خود
درکام ِمردم؟!
چرا
نیشی شوی
برشاهرگ شان،
تو که
نوشی نه ای
درجام ِ مردم؟!
تو کز
مردم به نام و
نان رسیدی،
به لب
چون آوری
دشنام ِمردم؟!
الا
ای خنجر چوبین
خودرا
گمانیده یکی
صمصام ِمردم!
تو از
آن بت تراشانی
کزایشان
خود "مردم" شد
از اصنام ِمردم.
در آن
کوشم من، اما،
تا که باشد
حقیقت
مایه ی الهام
ِ مردم.
به
هشدار و نوید
آوردن ام من
خروس
صبح خوان بام ِمردم.
چه
سود از کامران
خواندن، به
ناراست،
دل
آزرده ی ناکام
مردم؟
ز هر
زهری رساند
بیش آسیب
به
مردم مدح
ناهنگام مردم.
لگامی
درکش و لختی
بیاسای،
که با
تو دم زنم
زآلام ِمردم:
مهین
اینهمه فقر
سیاه است
که
دارد تیره بام
و شام ِ مردم.
سپس،
جهل است، میوه
ی تلخی از
فقر،
کزان
زاید همه
اوهام ِمردم.
دگر
شیخ است، شیخ ِخود
خدا بین:
که
راند حکم بر
حکّام مردم؛
گزین
تر بندگانِ
بارگاه اش
عوامِ
دون تر از
اَنعام ِمردم؛
ز
مردم خواستار
جان نثاری،
از او
کشتار و بند
اِنعام ِمردم
عطای
این جوان کُش
فقر و فحشا
به
فرزندان بد
فرجام ِ مردم.
یکی
پر فتنه
اهریمن ،که
کردست
به
حیله رخنه در
افهام ِ مردم:
نشسته
بر سر گنجینه
ی نفت،
نمی
دارد روا
اطعام ِ مردم:
گرسنه
مردم و او گنج
ایشان؛
انیران
را دهد با نام ِمردم:
کژآیینی
فریب اندیش و
بدکیش،
که
کرد اسلام خود
را دام ِ مردم:
روال
کارش، از
"النصر
بالرعب"
شده
تعزیر تا
اعدام ِ مردم:
از او
درکارها، تسلیم
مطلق
به
رای او شده
اسلام ِمردم.
ازاین
آلام، اما، من
شمارم
یکی
هم صبر بی
فرجام ِ مردم.
ببین،
بی خان و مان،
در هر خیابان،
برهنه
گردی ی ایتام ِمردم.
درون
ِ میهن و
بیرون ز میهن،
به
فحشا دختران ِ
خام ِ مردم.
بدین
آشفتگی دل شان
و جان شان
شگفتا
چهره ی آرام ِمردم!
خوشا
کوری به
هنگامی که
بینم
در
انبوه صبور و
رام ِمردم.
جگر
خون ام کند خم
گشته دیدن
به
زیر بار غم
اندام ِمردم.
نیاید
رستمی : مردم
بگردند
مگر
خود پور زال
سام ِ مردم.
خوشا
روزی که همچون
گردبادی.
زجاشان
برکند سرسام ِ
مردم.
ز نور
داد و آزادی و
شادی
پذیرد
روشنی ایام ِمردم.
به
گلریزان
پیروزی بر
آخوند،
ببینم
چهره ی گلفام
ِ مردم.
نظام
شوم و بدفرجام
دینی
بود
خصم تمام و
تام ِمردم.
به
ویران کردن
این کهنه
بنیاد،
خوشا
توفان خشم عام
ِمردم.
چو
برخیزند،
باشم یا
نباشم،
به تن
یا جان، من ام
همگام ِ مردم.
بیستم
فوریه ۲۰۰٨، بیدرکجای
لندن
اندیشیدن
به اعدام
Thou Shalt not kill*
این شعر
را پیشکش می
کنم به
انسانیّت
پیگیر و شکست
ناپذیری که
جانمایه ی شعر
ِ ژاله خانم
اصفهانی ست؛و
از او شخصّیتی
می سازد که
شعر ِ همانندانم
و من ،در
آستانه ی
آزادگی،سرفرازی،بی
نیازی،آزادیخواهی،آبادی
خواهی،شادی خواهی،دادجویی
و مردم گرایی
ی بیدار و
سرشارش،تا
جاودان سر به
کرنش فرود
خواهد
آورد،با سپاس
و ستایش.
درود بر
بانوی
بزرگوارِ شعر
امروزِ ایران.
ا.خ
امّا
، شگفتا
کانسان،
در
کردار
- به
ویژه در دم
های دلسپردگی
و سر سپردگی ی
خود به
نیندیشیده
های خویش،
که در
آنها
انسان نیست،
انبوهه ای
رمه ست -
هنوز نیز
خود آنچنان
است که،
در
اندیشه،
از آنچنان
بودن
همیشه رو
گردان بوده ست
و شرمسار،
همیشه.
نمونه وار می
گویم:
فرمانگزار
ِ"اخلاق" می
فرماید:
-
"تو نخواهی
کُشت!"
و"خواستن"،
در
اخلاق،
همان،
همانا،
"بایستن"
است؛
و "تو"
"همه"
ست و
"همه" هستنی
خدایی دارد:
یعنی که می
توان نبوده
گرفتش :
دُرُست
همچون نور
-
گوهر ِ همه ی
رنگ ها-
و یا
سکوت
-
بستر ِ امکان
ِ هر صدا-
که هست،
گیرم
بتوان
ندیده یا نا
شنوده گرفتش.
و،پس ،"تو
نخواهی کُشت"
یعنی
که"نباید
کُشت".
در این
زمینه،
ولی
"خواستن"
هنوز
"بایستن"
نیست؛
و "تو"
هنوز بس
بسیار دور از
"همه" ست:
که یعنی
انسان
-جز
در پاره های
وا رهیده ی
خویش از گذشته
های نیندیشیدن-
هنوز نیز
(همان که گفتم)
انبوه ای رمه
ست.
***
ببینید:
وقتی کسی کسی
را می کُشد،
یا فرمان می
دهد به کُشتن
ِ او،
من جوشش ِ
نهان ِ عاطفه
ای را می بینم
در ژرفه ی
سیاهی از من ِ
او:
شاید که زخم ِ
جانکاهی بوده
ست از عشق،
کهنه نا
شونده و مرهم
نا پذیر،
کز دیر
غدّه
ای سرطانی
از
ناکامی
در ریشه های
چرکینش
می رسته ست:
تا،خود،
به فرجامی از
بی فرجامی،
و نا به چار و
نومیدوار،
مرهم ِ
فرجامین را
در مرگ ِ دوست
فرا جُسته ست.
یا،شاید،
انباره ای
بوده ست از
باروت ِ کین
که آذرخش ِ
دشنامی،
یا
جرقّه
ی پیغامی،
یا
کبریت ِ
اتّهامی ،
در ناگهان،
برآن
شرر
افشانده ست:
و آن را
به
انفجار کشانده
ست.
یا،
شاید،
غولی
بوده ست
یک چشم،
به نام ِ خشم،
که دل- دل ِ
نداشته- را
خارا کرده ست
و
سوی دلی- چو
خواب یا غفلت –
بی سپر
تیری رها
کرده ست.
یا،
شاید،
دیو ِ
هزار چشم ِ
حسد
بر شادی و
جوانی،
یا
زیبایی،
یا
کامرانی،
یا هر چه یا چه
های دیگری
از
نیک های
زندگانی ی
انسانی
پنداشته ست و
داشته ست روا
این بد.
و، همچنین،
گاهی گرازی
از آز،
یا
کفتاری از
نیاز،
یا،
یا هر چه یا چه
های دیگری از
دخمه های
جنگلی ی جنگ
زار ِ درون
است
کز فردی از
تبار ِ انسانی
می
سازد
یک
جانی:
در لحظه ای که
عاطفه
فرمانگزار ِ
کور و کر و
نابکار ِ جنون
است.
امّا
-و هر چه یا چه
ها که باشد-
فرمانگزار ِ
کُشتن،
باری،
خِرد
نیست:
نه!
هرگز،
هرگز
خِرد
گمراهگار ِ
انسان
به سوی این بد
نیست.
آری.
و،بی
گمان،خِرد
است
که شبچراغ ِ
آن
فرا
برنده ی انسان
از تاریکی ی
غریزه،
که یعنی
از جهان ِ
دام و دد است:
و در فروغ ِ
اوست که انسان
انسان است،
که یعنی
داننده ی
یگانه ی "نیک"
و "بد" است.
"نیک" و "بد"،
امّا،
در
تنهایی
بی
معناست:
و "فرد"
انسان
تنها
با
"دیگری" ست
که هستنی
گشوده به
"اخلاق" می
یابد:
کز آنچه،در
کسوف ِ خرد،
گاه گاه،
فرمانگزار ِ
کور و کر و
نابکار ِ جنون
می شود
بری ست؛
و هستن ِ
گشوده به
"اخلاق ِ
"اوست
تنها
که خاستگاه ِ
"ارزش" و "
قانون" و
"آرمان"
و،از همین
رو،
در پیشگاه ِ
داد،
پذیرای
داوری ست:
وین
یعنی که
"انسان"
با"دیگران"
است،
در
"جمع" است،
که "انسان"
است:
و"جمع"
- هر جمعی از
انسان-
خود
پیکری ست
که استخوان
بندی ش ،
یا،
یعنی،
والاترین
نمود
از گوهر ِ
خردمندی ش،
بی گمان،
در هم تنیده
ای ست
از سنجه های
"ارزش" و
"قانون" و
"آرمان".
و،از همین
رو،
وقتی که می
بینم
"جمع"
- هر جمع ِ
سازمان گرفته
ای از انسان-
فرمانگزار ِ
کشتن ِ این یا
آن "فرد" می
شود،
من خون به
رگهایم
در
سراسرِ تن
درد می شود؛
و پُرسشی
نفسگیرم در
تنگنای منگنه
ی خویش می فشارد؛
و ابر ِ زهر
است،
انگار،
که از درون
بر
من
می
بارد.
تاریک می شوم.
در
می مانم:
کانسان
چرا،چگونه،ست
که می تواند
بر خویشتن،
در خویشتن،
کُنای و
پذیرای این
-
چگونه
بگویم؟!-
بی
خودانه ترین و
فراددانه
ترین بد باشد:
آن هم به نام ِ
نامی ی
"قانون"
که شکل می
پذیرد از "
بایستن" و
معنا می گیرد
از "نیکی"،
تا
نمود ِ نابی
از
گوهر ِ خِرد
باشد؟!
بیستم اوت
1994وسی یکم 2000
بیدر
کجا