|
تجلی
آرزوی بی
مرگی در
رباعی های
خيام |
||||||||
در تاريخ و
تاريخ
ادبيات
ايران از عمر
خيام با
عناوينی چون
دانشمند،
فيلسوف،
رياضی دان، منجم،
حکيم و شاعر نام
برده شده است. در
کتاب های
قديمی هم
شاعر بودن او
ناديده گرفته
شده است. مثلا
نظامی عروضی
در چهار
مقاله از
خيام به
عنوان منجم
ياد کرده و
ابوالحسن
بيهقی در
تاريخ بيهقی
و تتمه صوان
الحکمة
عناوين او را
" دستور،
فيلسوف و حجة
الحق " ذکر
کرده است. نخستين
بار پنجاه
سال پس از
درگذشت
خيام، عماد
الدين کاتب اصفهانی
در کتاب
خريدة القصر(
به زبان عربی )
از وجه
شاعرانه و
رباعيات او
ياد کرده و
شرح حال او را
در ميان
شاعران
خراسان
آورده است. در
فلسفه خيام
در ماوراء
ماده چيزی
نيست و دنيا
در اثر
اجتماع ذرات
به وجود آمده
که از سر
اتفاق و
تصادف به طور
دايمی و ابدی
کار می کنند و
از اين رو
انسان نيز
هيچ بيم و
اميدی ندارد. صادق
هدايت در
مقدمه ای که
درسال ۱۳۱۳ بر ترانه
های خيام
نوشته آورده
است "خيام در
کتابهای
علمی و فلسفی
اش رويه
کتمان و تقيه
را انتخاب
کرده، اما در
خلال بعضی از
مطالب علمی،
نتوانسته
نظرات خود را
کاملا پوشيده
نگهدارد. از
جمله در
نوروزنامه
می نويسد: "
بفرمان ايزد
تعالی حال
های عالم
ديگرگون گشت،
و چيزهای نو
پديد آمد.
مانند آنک در
خور عالم و
گردش بود." رباعی
های خيام به
سبب همين
نگاه مادی او
به جهان و
هستی هميشه و
حتی هنوز از
سوی بيشتر
متشرعين و
دينداران
مذموم شمرده
می شود. خيام
به نيک و بد
معتقد است،
اما نه در
جهانی ديگر،
بلکه خير و شر
برآمده از
افکار و
اعمال انسان
را در اين
جهان باور
دارد. نيکی
و بدی که در
نهاد بشر است خيام
شايد به دليل
سروکار
داشتن با
نجوم و ستارگان
و بی اعتنايی
طبيعت به
زندگی انسان
ها، به اين
باور رسيده
است که جهان
را جهانداری
نيست و همه
چيز همان است
که هست و
خواهد بود. ناباوری
او به جهان پس
از مرگ و
انديشه های
غالب در اين
باره را به
خوبی در اين
رباعی ها می
توان ديد: گويند:
بهشت و حور
عين خواهد
بود يا
اين رباعی
منسوب به او: گويند
که دوزخی بود
عاشق و مست در
حقيقت خيام
تنها وجه
زيبای
کابوسی به
نام زندگی بی
فردا را، لذت
بردن از
زيبايی های
اين جهانی می
داند و در
مقابل نيستی
ای که
سرانجام همه ماست،
هر نفس و هر دم
را ارزشمند
می شمرد و همين
را دستمايه
بسياری از
رباعی هايش
قرار می دهد.
مانند: از
منزل کفر تا
به دين، يک
نفس است يا اين
قافله عمر
عجب می گذرد زيبايی
های زندگی
خيام را وامی
دارد تا به
چرايی آمدن و
رفتن انسان
به اين پهنه
خاکی بينديشد: از
آمدنم نبود
گردون را سود و
چون پاسخی
شايسته برای
جستجوهايش
نمی يابد،
دلتنگ از
تلخی زمانه و
بی اختياری
انسان در آمدنش
می گويد: گر
آمدنم به من
بدی، نامدمی هم
از اين روست
که با نگاهی
به آنانی که
پيش از اين به
خاک پيوسته
اند و خود خاک
شده اند، به
ناچار مرگ را
باور می کند: اين
کهنه رباط را
که عالم نام
است يا تا
دست به اتفاق بر
هم نزنيم او
در مقابل جبر
زندگی حتی
فلک را دارای
قدرت نمی
بيند، و می
گويد: در
گوش دلم گفت
فلک پنهانی انديشه
های خيام در
باب زندگی و
مرگ، و تلخی نگاه
طنزآلود او
به اين پديده
ها فقط مختص
زمان او نيست.
کافی است به
ياد آوريم که
بشر امروزه و
در آغاز
هزاره سوم
هنوز در پی
يافتن چرايی
زندگی و گريز
از مرگ است. درونمايه
اکثر رباعی
های خيام را
عشق به زندگی
و اندوه از
دست دادن آن
تشکيل می دهد. ممکن
است در نگاه
نخست چنين به
نظر برسد که
او زندگی را
به دليل مرگی
که از آن
گريزی نيست،
هيچ و پوچ می
داند و از سر
ناچاری ندای
دم را غنيمت
شمر، سر می
دهد. اما
در نگاهی
عميق تر در می
يابيم تمام
آن خوشباشی
ها و توصيه دم
غنيمت شمری
های
اندوهگنانه
او برآمده از
هراس عميق او
از مرگ و در پی
همان آرزوی
بزرگ،
پنهانی و
دردمندانه
انسان از
دوران جمشيد
و گيلگمش
تاکنون است،
بی مرگی و
جاودانگی: ايکاش
که جای
آرميدن بودی آرزويی
که در هر
باراز
بازخوانی
رباعی های خيام
در لابلای
سطرها متجلی
می شود و با
بستن کتاب
درمی يابی که
او ديری است
به آرزويش
رسيده و
جاودانه شده
است. |
|
|
||||||
از:
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/05/050518_pm-pa-khayam.shtml