بیابان
رضا کشاورزی

بوی خاک از صحرا بلند بود.باران می آمد.آنهم از آن بارانهایی که فکر می کنم تو هم حتی ندیده باشی و یا شاید نشنیده باشی. باران بوی خاک بلند کرده بود. زمین دراز به دراز جلو چشمان من افتاده بود. زمین تا چشم کار می کرد ادامه داشت. دورتر ها آسمان بیابان را بوسه میرد.چه خاکی بلند شده بود.کوران بود. آسمان بیایان را بوسه می زد. ستاره ها زیر چشم خسته آسمان روی تن رنجور زمین می ریختند.هیچ باکی نبود. همه چیز ول شده بود.
کجا را نگاه می کنی؟آجر بینداز بالا. نیمه چارپاره بیاندازبالا.
دیوارکم کم بالا میرفت.خیلی آرام همه چیزدرحال تمام شدن بود . دیوارمیزان بود. ارتفاع دیوار سایه مرا در خودش خم می کرد و می آنداخت پشت دیوار . به رنگ خود دیوار شده بودم. من رنگ آجر با رنگ خاک‘ حتی بوته های سر گردان زیر باد‘ آواره که تنها و سر گردان به هر طرف می رفتیم. خشک و سبک با زوزه های تنهایی باد به هر طرف می کشیدیم. ما همه یک رنگ بودیم با اشکال هندسی ‘ منحنی هایی با زوایای مختلف که تو را هر چه عمیق تر صدا می زدیم و تو نمی شنیدی!؟
قاصدکها پیدایشان شد.نمی دانم از کجا می آمدند و به کجا می رفتند! سرگردان بودند. کافی بود دستت را باز کنی و آنها را در دستهایت داشته باشی. آنها خبر آورده بودند. قاصدکهای نقره ای اولین کسانی بودند که خبر از آنطرف دیوار آوردند. به طرف آسمان نگاه کردم‘ همه چیز از من فاصله داشت.اما آن دورترها معشوقه های جهنمی از سیاره دیگری آمده بودند. سیاره هایی که فقط از دور میشد دید. درست مثل ستاره های دست نیافتنی.! مثل همه چیزهایی که ممنوعه بود و همیشه ممنوعه می ماند. و من به آجرها نگاه می کردم .دیوارحتی از قامت من وتو هم بلند تر بود.
صدای جاده می آمد و سکوت را می شکست. صدا شلاق را کشیده بود به جان زمین و با صدای شلاق ‘ من به خودم می آمدم که مرا به خود می خواند .
بلند شو‘ خوابی؟ بیداری؟ به چی فکر می کنی؟ آجر بینداز بالا. زمبه را بیار. گل بریز تو استانبولی. خسته ام کردی. بزنم تو سرت تا به خودت بیای؟!
باران خیسم می کرد و هیچ کس نمی توانست اشکهایم را ببیند.یا فکرم را بخواند و شاید وادارم کند که حرفی بزنم. بوی خاک را نمی شد نادیده گرفت‘ حتی اگر قاصدک ها را هم نمی شد دید‘ باز هم به طرف ما می آمدند حتی اگر تو هم نبودی.
دیوارادامه داشت. آنوقت تا آخر بیابان ‘ تا همانجا که آسمان زمین را غرق ستاره کرده بود سایه ام ادامه داشت در خود نمیگنجیدم. چه خاکی به پا کرده بودند! در هر طرف ستاره ای افتاده بود و من با سایه ام نصف النهار را قطع می کردم. خم می شدم تا بی نهایت. حتی اگر تو هم نبودی!
اگر من بدونم حواست کجاست! آجر بیانداز بالا. معطل چی هستی؟
شتر هایی با شکمهای بزرگ پر شده از خشخاش با گردنهای بلند و پاهای نازک ‘ چشمان خمارشان را دوخته بودند به بیابان و به راهی که ادامه آن به آنطرف زمین می افتاد. می رفتند. ساربانان با چفیه هایی که چشمانشان را تاب نمی آورد . همراه با چراغ جادو با همان گامهای اساتیری و نردیک شتر ها می رفتند. مقصد نا معلوم کاروان نا پیدا ‘ بیابان سر گردان تو را با خود می برد .
بزنم تو سرت؟! به چی فکر می کنی؟! فقط با شکم سیر می شود .آنجا ایستاد و غرق فکر شد.
من آنجا ایستاده بودم وسایه ام را ول کرده بودم تا بینهایت. سایه ای که افتاده پشت دیوار و موج گرما هم سایه را تاب نمی آ وردسایه من بود.هم از حرکت باز می ایستد .فقط بیابان ادامه دارد تا آخر زمین تا ستارهای پراکنده.و زمین نیمه جان. سوسکهای سردرگم سرگین ها را با خودشان میبردند. آفتاب پرستان ازلای بلای سنگها و سخره ها به بیرون نگاه می کردند با چه حسرتی با چشمان مدور سوسکها را بر انداز می کردند. پر از شرم بودند ‘ پر از ذوق سرک می کشیدند و حتی خجالت را می شد دید حتی اگر آنرا نشنیده باشی..
همه چیز به لرزه افتاد. دیوار شکست. فریاد بلند شد و تو زیر خروارها خاک و آجر نفس می کشیدی صدای شیون ما را می شنیدی که به هر طرف می رفتیم تا کمک پیدا کنیم. دیگر حتی کسی از من نمی پرسید زود باش‘ به چی فکر می کنی؟!