در گریز از ایستایی
کریمی
نشنوی شیون افتادن مهتاب در آب تا چو یاس از در و دیوار نیاویزی گوش

رمان ایرانی بر آمده از ملالت انسان و هراس از سترونیست و تتمه اش اعتراض. مدیر مدرسه، بوف کور، کلیدر، آزاده خانم ،همه کارهای چوبک ، و درخت انجیر معابد، روایتگر هجران آدمیست در تنگناهای زمینی و آسمانی. شاید هیچ چیز برای خواننده ، توان فرساتر از گذر از سطح و لایه های زبانی، تصویرها و توصیفهای رمان ، و کاویدن هشدارها، نگرانیها و پیامها نهفته در آن و یکباره دریافتن تهی بودن خود نیست. کشفی که وحشت انسان خوکرده به عادت را فهمیدنی می کند. در هراس ازمشاهده ی پوچی درونی و کشف نادانی خویش است که خواننده ی بی میل به کاویدن ، به نفی و نفرین نویسنده می نشیند. چرا که، نویسنده نا خواسته، نا خود آگاه فرسوده و خود آگاه فربه خواننده را رسوا کرده است. - نا خود آگاهی که پناه و جایگاه تسلیم و رضاست و آمادگی برای فریفته شدن و کارخانه ی تولید و بازتولید دلیل، و بهانه برای توجیه عدم مقاومت در برابر شرایط غیر انسانی موجود. و خودآگاهی که خوب رابطه ی خرما و خدا را می داند و در مناسبات اقتصادی و اجتماعی کمیتش نمی لنگد، سهل است شاخک هایش شاخص بازار و ارزش های کالایی را فوت کار است.
تصورایستای انسان از هستی، با فقر زیبایی شناسی هرگزقادر به ردیابی ظرافتهای زبانی و ضرورتهای ساختاری رمان نخواهد بود.
سختی گذر به ژرفنای رمان ایرانی نیست که خواننده را به ستوه می آورد بلکه کندی ذهن در گذار از نه توی خود شیفتگی ( اسم علمی اختلال در خود بینی و اغراق در آرامش درون ) و عدم درک سترونی و ستم سازمان یافته جامعه ایست که کوهایش سالهاست موش میزایند. آنان که این را نمی دانند آن را نمی فهمند. چرا که تا وهم و ابهام را در ذهن و زبانمان باور نکنیم از درک آنچه بر ما می گذرد عاجزیم، و بن مایه مشکل همین جاست که نمی دانیم آلوده ی ابهامیم
نفی سازوکار واقعیت های دستکاری شده، و دستکاری در بازتاب و بروز آن به سود و بر مبنای خیال و آرزوی خود ،از جلوه های گریز انسان از رودرویی با حقیقت است. گناهی که گریبان ما را در گریز از مهرورزی در گستره ی سکوت و ستم گرفته و معنا ستیزی ما را در اقتدار وهم، معنا میدهد. و هنگامی که وهم صورت واقعیت به خود می گیرد، الزامن به ضرورت و جبر تبدیل میشود. ضرورتی که فهم قانون و غایتش را در غیبت عقل نه بر زمین که در آسمان حوله میدهند.
حالاواقعن راست میگن که این بابا خواب دیده مالک دوزخ با گرز آتشی زده تو ملاجش، از خواب پریده دیده که ب اندازه سر گرز وسط سرش سوخته؟
فرامرز می گوید
-این یکی روایت دیگه نشنیده بودم.
-همه مردم میگن !
-تو هم باور کردی؟
فرزین می گوید
-نمیدونم- ولی این همه آدم- لابد چهار تا آدم فهمیده پیدا میشه که-
ص ۲۸۵-جلد اول –درخت انجیر ..
شاید کمتر ملتی را میتوان یافت که بی مایگی جمعی را پشت واژ ها در قالب های روزمره ی به روز شده ، مانند ما پنهان کرده باشد. و رمان درخت انجیر معابد ، این را رسوا میکند. رسوا میکند ما را که تنها آن چیزی برایمان اهمیت دارد که باب میلمان باشد. بی آبرو میکند آنکه را که زندگی را بدنام میکند. به یک معنی این کتاب کارنامه رفوزگی مردمی است که در جا میزنند. نفرین بر آنانیست که بجای نفی اراده ی اقلیتی با تدبیر و سود جو، با نفی ارزشها و ابزارهای علمی هم حقیقت را تخطه می کنند وهم جامعه را اخته می کنند.
اگر گفته داروین را باور کنیم که آنچه تکامل غرایز اجتماع ما را به ویژه در عرصه های مهر ورزی وهمدلی پرورش داده است ، انتخاب طبیعی است که بقای تمدن انسانی را امکان پذیر کرده است . و انتخاب طبیعی به انتخاب همزیستی راه می برد که روندی صرفن زیست شناسانه نیست. اکنون بایستی از خود بپرسیم که آیا ما سالها به انتخابی غیر طبیعی که بر آمده از خشونت و رشک و رقابت دست نیازیده ا یم ؟
صادق چوبک چه میکشید وقتی که می نوشت:
من می توانم ساعتها تو چشمان پلنگی نگاه کنم و حس همدردی و انسانی در آن پیدا کنم. اما آن چشمان دریده تو که ذره ای نگاه انسانی ندارد جانم را می سوزاند.
قصه : دسته گل
فرهنگ یعنی شیوه زندگی اجتماعی، و شیوه زندگی اجتماعی بر آمده از زندگی درونیست. حساسیت، خردورزی ، دلیری ، دلداده گی و باور به سروری انسان در هماهنگی و هم سویی، بازتاب خویش را در قالب فرهنگ و فرایند اجتماعی شدن باز می یابند. نا پوویایی جامعه و بی رمقی فرهنگ ایرانی نتیجه هرج و مرج و ایستایی ذهن و زبان انسان ایرانی است. در گریز از خرد است که خواننده از گنگی نوشته به تنگ می آید وبر دشواری فهم رمان خرده میگیرد.
و وقتی خرد خرد و خمیر میشود، مرز واقعیت و رویا درهم می ریزد و گمراهی ، فریب و فرومایه گی سر بر میکشد.
این مدرسه ها بچه ها را گمراه می کنند- یعنی نه خود مدرسه ها – مدرسه ها خوبن ولی معلمها – یعنی بعضی از معلمها، کله بچه ها را پر میکنند از حرفهایی که همش کفر و زندقه است.
ص۶۱۴ جلد ۲ درخت انجیر ..
درخت انجیر معابد احمد محمود جهانی جهنمی از آدمیانی ست که سنت ها و باورها آنان را زمینگیرو چشم و دست به دهان کرده. حکایت مردمی که گویا هستند تا بی معنایی واقعیت موجود را به رخ ما بکشند. دخیل به درخت انجیر می بندند تا ما در ماه عکس ببینیم. درب دبستان و آموزشگاه بستنشان برای مشق دانشگاه و روزنامه بستن ماست. خوارند نه برای آنکه فقیرند. در کاسه لیسی و همرنگ جماعت و آدم فروشی و دروغ است که در زبونی زنده می مانند و در حسرت میمیرند . کوچه و خانه و خیابان ، گستره ی اقتدار و باز تولید وهم است و سترونی.
سلمانی که ژولیدگی است ، تاج الملوک که خاک پای خرافه و سرخوردگیست ، سرهنگ که فرمان بردار پائین تنه است ، رحمان که بی رحم است ، فرامرز که تنها در خماری تریاک است که فرازی و خودی نشان میدهد والا فرو مانده در فرومایگی و فریب خویش و دیگران در سودای انتقام است ، با نیان و بوجود آوردگان جامعه یی هستند که با سریشم کوته بینی، سردرگمی و فریبکاری ما بنا شده.
در جستجوی واقعیت بودن در این رمانها بیشتر به امید گرم شدن در سرما با نور ستارگان را می ماند. حقیقت لاپوشانی شده جامعه ما همان واقعیت پرداخته در این رمان است. پوسیدنی پیوسته و ابتذالی نا گسسته در سرزمینی با تزویر و توطئه درهم پیوسته و شهروندانی خرد و خمیر وبا شعار : همه برای من و من برای هیچ کس. و حکایت همین جا هم که ختم نمی شود، می گزد ،می دود و تا پنهانیترین پناه گاه های بی عملی ذهن و زبان ما سر میکشد.
رویدادهای رمان بیش از آنکه، پیش و پس هم ردیف شوند، پیش چشم ما پخش میشوند. رونوشتی که از اصل آن که حقیقت هفت جوش و هفت رنگ و خط موجود ما ست مایه می گیرد. وحدت کلی رمان در واقعیتی است که ما را وا میدارد تا خودمان را در آیینه ای ببینیم که نه خود باورش می کنیم و نه می گذاریم کسی باورش کند
خشونت، خامی، بی باوری پنهان و آشکار این رمان روایت رقیق شده وادیبانه ، واقعیت وارونه ماست . یعنی آنچه می بایست بود و نیست. شیرازه فرهنگ و جامعه ماست . فرهنگی که فریبکارش هم روشنفکر است و هم شهروند عادی و سر به زیر یا مخالف نظام . هم سینه چاک ولایت دروغ می بافد و هم مدعیان رهایی انسان کیسه میدوزند.
خواندن این گونه رمان ها تلنگری است در آبگینه ذهن تا شاید ما ازفساد درونی رها و راهی به رهایی را از خویشتن خویش تجربه کنیم .
کریمی
دبی