
ای هرگز و همیشه
( در ستایش حافظ)
شفیعی کدکنی

مستی و هوشیاری و راهی و رهزنی
ابری و آفتابی و تاریک روشنی
...
هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو
آیینه دار خاطر هر مرد و هر زنی
در پایتخت سلسله ی شب ، که شهر ماست ،
همواره روح را به سوی روز ، روزنی
نشناخت کس تو را و شگفتا که قرن هاست
حاضر میان انجمن و کوی و برزنی
این سان که در سرود تو خون و طراوت است
صد بیشه ارغوانی و صدباغ سوسنی
ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور !
در هر کجا و هیچ کجا ، در چه مامنی ؟
در مسجدی و گوشه ی میخانه ات پناه
آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی
هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت !
کآینده را به آینگی صبح روشنی
نشگفت اگر که سلسله ی عاشقان دهر
امروز خامش اند و تو گرم سرودنی
آفاق از چراغ صدای تو روشن است
خاموشی ات مباد که فریاد میهنی !