غزلی از دبیر المللک محمد نبی واصل کابلی
باز آمد آن مژگان سیه کز دیده خوابم می برد
از دیده خواب از سینه تاب از چهره آبم می برد
شطرنج ناز انداخته و ز غمزه ماتم ساخته
من بر رخش دل باخته او بی حسابم می برد
در کوچه های زلف او هنگام شب دنبال دل
بی ره بلد گفتی مرو بوی کبابم می برد
عقل از در دیوانه گی زان حضرتم پا می کشد
عشق از رهء فرزانه گی در آن جنابم می برد
دیشب بخواب ای ناز نین خاک درت بوسیده ام
از شرم آن بی حرمتی امروز آبم می برد
آن به که مست از جام می در پای ساقی جان دهم
واصل چو مرگ آخر از ین دیر خرابم می برد
|