(ققنوس خاکسترنشین) مصطفی جوکار

پاسخی به دو مقاله

وامابعد....بس صبوری ها کردم تا ننویسم . آن سان که از خویش انتظارم نبود. قلم را پائیدم تا جان به سر نشود .... سربه سرش گذاشتم ، بازی اش دادم ، حواسش را پرت کردم ، به مسافرتش بردم !. گم وگورش کردم ، تنها به این امید که بگذارم ( تردید) در جانش بریزد تا شاید دست از غائله بردارد ...

در این یکی دوماهه بارها تمارض کردم وبه خود گفتم : من واین قلم حال نداریم . سرماخورده ایم !!. کار داریم . بلکه بهانه ای برای ننوشتن بیابم .... خلجانی داشتم در خود وبا خود ....

احساسم این بود که این حضرت ققنوس !! (بینا داراب زند) ، خودش هوشیار خواهد شد . فکر میکردم بخارآن ماده مسموم وآن بنگ وافیون که از سرش افتاد ، عاقله سرخواهد شد .... اما نشد .

گفتم که صبوری ها کردم ... باور کنید بعد از آن اراجیفی که ده پانزده روز قبل ( جنگ ، صلح وانتخابات ) بیرون داد ، همین دست وقلم رفت تا پرده را کنار زند وفاش وشفاف آئینه ای به قاعده آن قامت مفنگی روبرویش بگیرد . ولی باز دل یاری نکرد .... پس هر آنچه توهین کرده بود را برسبیل تحمل کشیدم .... چشم بستم . گوش بستم وهمه وهمه را به لبخندی وانهادم . فقط برای اینکه ننویسم .

 

تا که امروز دوستی دوباره تلفن کرد ومرا اشارت داد به افاضات دیگری از این حضرت   ( انشعاب در چپ ) که بوی تبختروتوهم می داد وهمین بهانه مرا بس تا اجازه دهم تحمل از کف برود. حوصله پر بکشد وآن بغض در ذهن قلم به کلام مبدل شود ودر چنین اوضاعی پرت شوم به ایام آن سال بد..... سال حادثه وزندان وآن تیارتی که از این مفنگی دیده بودم در آنجا . با همان عروتیز مکش مرگ مای یک آدم پینکی وپاره خوابی .... چنان که به ایامی چنان ، دیدم وفهمیدم که ( لومپنیزم ) وخال توریزم تا کجایش را دریده است . ودریافتم که این ققنوس !!! چگونه در همان باریکه زندان ، ساقی تجارت نشئه جات شد در جلد یک آدم گیس بلند سیاسی ، وچندان هم مشتاق وحریص که حتی اجازه داد مأموری با دستکش بدن عیالش را به دنبال ( جاساز ) بگردد واین ققنوس را کک هم نگزد .

باری ، اگر( لومپن ) را معنایی است طبعا" ترجمان هیبت ناراست چنین موجودی است که زندگیش داستانها دارد که کم کم همه را خواهم نوشت.

وای بر من .... چه می نویسم ؟ اجازه دهید از این داستان درگذرم . بگذارید خاطرات بد را دوربریزم . بگذارید با خجالت تمام ، ننویسم که این ققنوس را چرا اساسا" به زندان آوردند . ننویسم چرا به رجائی شهر بردند وچرا روزی اخموترین مأمور زندان فریادش کرد وگفت : اگر کمرت را فشار بدهم دو کیلو مرفین از فلان جایت می ریزد ... بگذارید با خجالت تمام ، حرفهای درشت تر آن مأموررا فراموش کنم . همان که گفت : خودت که اینکاره ای ، دیگر چرا ( آن بیچاره) را به این کثافت می کشانی ؟ !!

آری ، از این قرار بود داستان آن سال بد .... سالی که این ققنوس پس از بالا زدن گند پولهای سرقتی از فلان سازمان ، خودخواسته جلوی دفتر سازمان ملل در تهران رفت وبا فریاد ( عسس مرا بگیر) خواست که به زندانش برند تا هم از زیربارآن قصه فرارکند ( که مفصلش را خواهم نوشت ) وهم دم خود را در خم رنگرزی زندانی سیاسی بچرخاند وصاحب کلاهی برای آن سرگشاد شود که این طور هم نشد .... او عارضه بدتری را با خود حمل وبه زندان آورده بود . پخش مواد مخدرومعتاد کردن زندانیان عادی !!!.

طرفه آنکه در حالی که او از طریق ملاقات با همسر ، هر هفته مواد مخدر به زندان می آورد اما شاخه دیگر بخش مواد مخدرطاقت شریک تازه نیاورد . پس چه بهانه ای بهتر از اینکه دریکی ازاین ملاقاتها ودر جلو چشم خانواده زندانیان با عیال بیچاره ققنوس !!آن کردند که عرق شرم برپیشانی همه ما نشست . ولی اگر دیوار زندان ( آخ ) گفت ، ققنوس خاکسترنشین هم گفت .

 

وحالا شما خواننده این سطوربی رمق وزردشاید بتوانی تصور کنی که شنیدن کلمه ( لومپن) آن هم از دهان چنین موجودی که به دیگران نسبت می دهد چه قدر دردناک است . شنیدن این کلام اززبان کسی که به هرجریانی خود را وصل کرد بوئی جز بوی گندیدگی وتنافراز خود بروز نداد چه قدر سخت است ... طبرزدی کجاست که درد ودل کند وبگوید در چسبندگی این ناچسب واین لیبرال دو آتشه چه کشید وچرا این اواخرمثل جن وبسم الله ازاو می گریخت . بگوید اصلا" چه شد که به این ققنوس لقب با مسمای ( حضرت عمل !! ) داده شد وچرا هیچ کس اورا به پشیزی نخرید ..... شاید باید اشاره نمایم به صحبت آن دوست زندانی که روزی به من گفت : آخراین علامتها که قابل لاپوشانی نیست . سیاست که تریاک نیست تا بتوان با آن سوداکرد.

 

امروزکه با وقاحت تمام می نویسد ( ققنوس این جنبش که در دو سه سال گذشته از خاکستر به پرواز برخاست ، اینک باید خاکستری را که برتن دارد بتکاند تا جلوه آذرین خود را با تمام غروربه نمایش گذارد. البته این بدان معنا نیست که در همین مدت کوتاهی که از رستاخیزش می گذرد دستاوردی برای اثبات هستی اش ندارد. برعکس چون نتیجۀ عملکردش !! بیش از انتظار بوده ، از هر طرف تبدیل به هدف بورژوازی گشته وبرای حفظ شتاب پروازش ناچاربه گرته زدائی است)....

مفهوم کلام به کلام این جملات را می فهمم .می فهمم که این ققنوس خاکسترنشین چه بوف کوری است . می فهمم تکاندن خاکستر ذغال ، کار چه موجود مخموری است . می فهمم منظورش از جلوه آذرین ، شعله های آبی سوز ذغال لیموست که کنار منقلش تلنبارشده ونه مثلا" آتش انقلابی سرخ . می فهمم که حفظ شتاب پروازش تا کدام هره وپشت بام سیاست است . پشت بام مطرود وآوار شده ای که حتی اربابان خارج نشینش هم دیگر حاضر نیستنداستوارش نمایند چرا که به خوبی دریافته اند که این ققنوس خمارفقط جغد بی بال وپر ویرانه های پردود ودم افیون است .

باری ، آدمهای مفنگی ومعتاد را عادت وعلاقه ای است به خواندن شاهنامه ، به پناهیدن در عالم وهم وخیال . چونان که تصورشان بر این است که شاهنامه خوانی نوعی ( پهلوانی ) است .... ذهن که خلید . بخار توهم که بالا زد البته که جغد هم ققنوس میشودوپهلوان .... در خیال ، ودر آنچه که از عالم واقع دور است .

 

گفتم که صبوری ها کردم تا ننویسم . ننویسم که دیگر هیچ نجاری نخواهد توانست از این تخته پاره داغان درخت بسازد !!! وهیچ لومپنی مثل آن حجم دریده نمیتواند با وقاحت تمام دیگران را چنین خطاب کند .

.... وبیچاره بنده وشما که مثلا" خلندی داریم به جریان چپ . چپی که امثال این خمار مفنگی درآن مدعی انقلابیگری شده است . وبیچاره تر ازما ، حضرت لنین ، که چنین رجاله ای جرأت می کند ومی نویسد : {اما به نظر می رسد که در آنجا لنین ادعای بورژوازی را که الگوی لیبرالیسم نوعی (دمکراسی) است ، پذیرفته است. اما ما چنین تعریفی را نمی پذیریم} !!

 

ای دریغ که دردنیای ادباراین جوجه چند ماهه ، لنین هم عامل بورژوازی قلمداد می شود . دکتر زرافشان هم با آن سابقه مبارزاتی ، لیبرال چسبیده به حکومت نامیده میشود . خاورانی ها مزدورخوانده میشوند . و فقط او ودوجوان تازه جوشیده از تفاله تریاک و سینه چاک حزب مشارکت ، مفسروققنوس آسمان چپ .... ای دریغ .

چرا می خندید؟ چرا می خندید و از سادگی این آدمهای دو کاره و بی شناسنامه در می گذارید ، آیا این اهالی دخمه و منقل همان دهان آلودگانی نیستند که تا چند روز پیش ، آن هتاکی ها را به دانشجویان چپ می کردند و اصیل ترین فرزندان این مملکت را به بازی لیبرالیسم و انحراف در عقیده دعوت می کردند. آیا اینها همان عناصر مشکوک و دغلبازی نیستند که با پول سلطنت طلبان و در پوستین ( چپ نمایی) آمده بودند تا خنجر از پشت زنند و با تشکیل باند و محفل سعی کردند همین دانشجویان پاک زاد و سلیم النفس را ( مشتی جوان غافل ) بنامند. چرا که قبل از دستگیریشان پته این جریان واخورده و مشکوک را با صدای بلند فریاد کردند و از این ققنوس دو کاره شناسنامه خواستند تا بدانند دعوت کننده شان چه عنصری است ؟ از کجا آمده ؟ این بذل و بخشش های مالی سر در جیب کدام حزب دارد؟ و چون مسایل را دریافتند تبری جستند و از این دام پا پس کشیدند. ( مقاله دانشجویان منشعب).

 

من گله ام بیشتر از خودم است واز همه آنانی که مثل من به مثبت اندیشی عادت کرده اند ودرترکتازی بزمجگان خاکسترنشین متوهم باز هم حرمت نگاه میدارند وپرده را کنار   نمیزنند . من عاصی نوشتنم  وهمه داستان را خواهم نوشت تا معنای کلمه لومپن را از ریشه زندگی این جریان مشکوک بازشناسانم .....

 

وگله مندیم از استاد زرافشان بیشتر از بقیه رفقا ، که در جوابم با خنده گفت :

موضوع این است که اول باید دید بند ناف این حاشیه نشینان به کجا وصل است.  و به این جنبش تعلق دارند یا خیر؟.... من هنوز آنقدر بیکار نشده ام که با هرکس چهار کلمه کلیشه ای غرغره کرد نشناخته وارد بحث شوم..... و بعد هم فکر کن که اساسا" جواب دادن به این لاطائلات چه مشکلی را از شرایط امروز جامعه حل می کند . نمی شود که در این وانفسای هجمه استبداد داخلی وخارجی ، برای حرفهای رونویسی شده دو سه نفرآدم یک لا قبا نشست  وفرصت سوزی کرد . باید به اساس موضوعات پیش رو پرداخت... اینها مثل کف روی آب می آیند وبعد محو می شوند. زیاد دیده شده اند چنین جریاناتی که در پی شکاف وتنافر درجریان متشکل خلقند ...... ونهایتاً گفت : شناسنامه ها را که روبروی هم بگذاریم مسئله روشن خواهد شد .

 

اما.... من از این کلام دکتر زرافشان قانع نمی شوم . این توهین ،جوابی در خور میخواهد ومن با همین قلم برآنم که جوابی به قاعده آن بنویسم ....فرصتم دهید تا قلم به راه کنم.....

 

* برای اطلاع از سابقه این نوشتار به مقاله (وسمه بر چشم کور دختر همسایه) در همین وبلاگ مراجعه فرمایید.

 

همان دم خروس کافی است مصطفی جوکار

 

 وقتی شارلاتانیسم یقه آدم را جٌر می دهد ، حالتی پیدا میکند درست مثل همین حالتی که ققنوس خاکستر نشین (بینا داراب زند) امروز دچار آن شده است ..... وقتی در مورد گذشته وحال او سوالاتی مطرح می شود که هم شفاف است و هم متقن ، به جای پاسخگویی به آنچه مطرح شده ، به سراغ غدۀ سابق و درد لا علاج گذشتۀ خود که همان لومپنیزم و شالاتانیسم است می رود و مثلاً برای فرار از واقعیت ، نوشته ای را در می آورد که بنده در آبان ماه 1385 و (به سببی)  دربارۀ او نوشته ام و می خواهد با این ترفند بچه گانه از حدوث واقعیت فرار کند. اما فراموش می کند که بنده درست یک هفتۀ بعد ( شش مرداد 1385 ) و بعد از نوشتن مطلب مذکور و در چرایی آن ، مطلب دیگری را در همان وبلاگ و به شرح زیر آوردم . و در آن به صراحت و صداقت به خوانندگان خود توضیح دادم که چه علتی موجب آن نوشته شد. هرچند مراجعه به اصل مطلب نوشته شده خود گویای همه چیز است اما بنده هنوز متوجه نشده ام که کجای مسائلی که در ( ققنوس خاکستر نشین 1و2 ) آورده ام دروغ بوده است. آیا موضوع مواد مخدر جاسازی شده از همسر ایشان که در سالن ملاقات عمومی زندان اوین کشف شد دروغ است ؟  آیا کشف آن 120 خشاب قرص روانگردان که از او بدست آمد دروغ است؟ آیا خلندی که ایشان بنا به سرقت بر جبهه دمکراتیک آقای طبرزدی وارد آورد دروغ است؟ آیا رانده شدنش از جبهه مذکور دروغ است؟ آیا بیرون کردن او از اطاق شش زندان سیاسی و به علت آلودگی های مکرر و مطالبی که پیرامون آن در دو مقالۀ فوق الذکر نوشته ام دروغ است؟ آیا مسائلی که در باب ساقی بودن آقای داراب زند در زندان رجائی شهر نوشته ام دروغ است؟ آیا سخن آن ماموری که گفت ( اگر کمرش را فشار بدهی..........) دروغ است ؟ آخر این دم خروس که از کفر ابلیس هم بارز تر است را باید دروغ خواند؟

 

بهرحال سوالاتی که بنده مطرح کرده ام هنوز بی پاسخ مانده است چه بهتر که این ققنوس مفنگی گذشتۀ خود را یک بار دیگر مرور کند که صحت و حقیقت آن نه به دم خروس احتیاج دارد و نه و قسم حضرت عباس....

 

ضمناً در خصوص مطلب عنوان شدۀ ایشان هم توجۀ شما را جلب می نمایم به نوشته ای که در وبلاگ قبلی خود با آدرس (http://www.siyasi.blogfa.com/8509.aspx) آورده ام و آنرا عیناً در زیر درج می نمایم.

 

( پیامک)

در چند پست قبلی مطلبی آوردم در مورد یکی از دوستان با عنوان (بینای دانا ) و بقول رفقا پیزوری لای پالان او گذاشتم تا بلکه سببی شود برای گل اندود کردن برج و بارویی که آن قهرمان ملی (پریوش) !! قصد داشت از آن سوراخ رخنه ای نماید و با مصداق قرار دادن شخصیت این فرد ( که این روزها چپ می زند) به اساس ولایت چپ هجمه ای نماید..... از طرفی این نوشته خود باعث شد که ظرف هفتۀ گذشته چند ایمیل دربارۀ گذشتۀ آقای داراب زند به دستم برسد. آن هم از طرف رفقایی که به صداقتشان ایمان دارم. بهرحال گویا این قلم اندازی ما موجبات تنافر برخی از رفقا را فراهم آورده بطوری که حتی متهم به فراموشکاری شده ام.

همین قدر به این عزیزان عرض می نمایم آنچه که نوشته هم در گذار از آسیب بزرگتری است که آن جوانک قصد اقدام اش را داشت و اگر بر بعضی از حقایق موجود سرپوشی نهاده ام مرا نگرانی بزرگتری بود و به هر حال این (شر جزئی) را برای (خیر عام) بر خود هموار کرده ام. بدانید که متوجه حقایق ابرازی شما هستم. نگران نباشید.

 

( داراب زند و عینک دودی)!!

 

می گویند در جریان آمار گیری نفوس ، مامور آمارگیر به خانه ای مراجعه و از صاحب خانه پرسید : آقا ، اسم شماچیست ؟... صاحب خانه جواب داد : عبدالقاسم علیقلی کربلایی حجت الله شیخ ......

مامور آمار گیر لبخندی زد و گفت: احسنت ، عربی هم که بلد هستی ، حالا لطفاً بگو ببینم اسم شما چیست؟

این حکایت ، درست  حکایت ققنوس مفنگی ( داراب زند) است... ما می پرسیم:

بابام جان آیا این شما نبودید که در زندان رجائی شهر و اوین به ( ساقی) مواد مخدر شهرت داشتید؟

 

این شما نبودید که تا همین دو سال پیش چنان سنگ سلطنت طلبان را به سینه می زدید که آقای رضا پهلوی برایتان ( سکه پهلوی) حواله کرد؟

آیا این شما نبودید که بیست میلیون تومان امانتی حزب دمکرات را گرفته و بنام جبهه دمکراتیک سگ خور کردید؟

آیا شما نبودید که همسرتان را واداشتید تا با جاسازی مواد مخدر و انتقا لش به زندان ، موجبات آن رسوایی بزرگ را فراهم آوردید؟ و آیا این شما نبودید که...... الاآخر.

 

آنوقت ، این ققنوس وقیح ، به جای ارائه پاسخ به این همه بدیهیات ، لیت و لعل می نماید و در عین خال توریزم سعی می نماید با زدن سم خویش بر زمین ، گرد و غباری به راه انداخته و از زیر این همه سوال طفره رود و در یک فرار رو به جلو ، خزعبلاتی بنویسد که فقط می تواند دلخوشکنک خودش باشد. او در یادداشت سردبیر سایت به اصطلاح (شلام دمکرات) !! می نویسد: ( .....آنچه  فراموش کردم به ایشان بگویم و از نکتۀ اول مهم تر بود. این است که من در بیش از سه دهد فعالیت و چندین بار بازداشت موقت (!!) و محکومیت چند ساله به این نکته پی بردم ....).

آری ، به این می گویند عربی حرف زدن. به این می گویند شناسنامه جعلی ارائه کردن.... ایشان از کدام ( سه دهه فعالیت) سخن می گویند ؟ این فعالیت را چرا هیچکس به یاد ندارد؟ شاید منظور ایشان فعالیت در فروش مواد مخدر است؟ شاید ایشان آنقدر خراب هستند که هنوز نمی دانند فروش مواد مخدر به معنای فعالیت سیاسی نیست. !!

این تکلم عربی آنوقت جالب تر می شود که ایشان مدعی چندین بار بازداشت موقت شده ولی معلوم نمی کند که این بازداشت ها کی و کجا انجام شده است؟ آیا دستگیری در کرج به جرم فروش مواد مخدر آنهم به وسیله ماموران مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی و انتقال وی به ( جزیره) برای ترک اعتیاد ، جزو فعالیت سیاسی است؟

ایشان آنقدر متوهم است و آنقدر در قبال سوالات مذکور گیج می زند که در قسمت دیگری از این (جعل نامه ) ، دروغ بزرگ تر و بارزتری را عنوان و می نویسد (..... بار آخری که در سال 83 مرا همرا با 26 نفر دیگر بازداشت کردند . از بند عمومی که همجوار با سلول انفرادی من بود شنیدم که.....) .

بنده از تمام زندانیان سیاسی که تا به حال پایشان به بازداشتگاه های اطلاعات رسیده سوال می کنم ، چه کسی به یاد دارد که مثلاً در بند 209 اطلاعات و یا 325 سپاه ، سلول انفرادی در جوار بند عمومی قرار داشته باشد؟ مگر جز این است که اطاق های عمومی معمولاً در طبقه اول و بقیۀ سلول های انفرادی در طبقات بالاتر قرار دارد....... بنابراین متوجه می شوید که ایشان در این باصطلاح (فرار رو به جلو) که صرفاً برای مغلطه و گم کردن اصل سوالات مطرح شده صورت می دهد چگونه با دروغ پردازی، نعل وارونه زده و سعی می کند بلکه با انشاء چنین موهوماتی ، جعل دیگری را بیافریند.

 باری ، دربارۀ عملکرد این ققنوس دوکاره (بینا داراب زند) آنقدر مدرک و سند روی دستم مانده که فکر می کنم انتشار همۀ آن در یک مقالۀ مطول شما را دچار سردرد خواهد نمود و لذا ناچارم چنین تند و با عجله فقط گوشه هایی از آنرا افشا نمایم ، تا حداقل رفقای عزیز، از طرح همین مسائل مختصر، به وجود خطی که سعی در تفرق میان قبیلۀ چپ داشت پی برده و با دنبال کردن سوالات مطرح شده دریابند که اصولاً علت برپایی آن دخمه ( شلام دمکرات) !! و ربط آن با مواد مخدر و آلوده کردن جوانان و سازمانی که در پشت آن دخمۀ تاریک حکم تدارکات را داشت چه گذشته است.

 

متاسفانه گویا لازم است باز هم توجه شما را به دنباله این مطالب که در آینده درج خواهد شد جلب نمایم، بلکه معلوم شود که آن قورباغه ،از بالا رفتن کدام آب به هوس خوانده ابوعطا افتاده بود.

 

پینوشت: یادداشت سردبیر با نام (رفقا خوش آمدید) سایت شلام دمکرات !!

بازگشتwww.perslit.com