عزاداری « گوهرمراد » برای اهالی « بيل »

جلال آل احمد

 

« عزاداران بيل » سوغات دوم است از يك سفر. سوغات اول « ايلخچي » بود. « گوهرمراد » كه روزگاري آرزويي بود دور از دسترس - و بعد كتابي شد ( از لاهيجي - شاگرد ملاصدرا ) - حالا بدل شده به نويسنده سرتق و كنجكاوي - مدام در جستجو - كه آرام و طبيبانه و گاهي هم شاعرانه مي نويسند. « ايلخچي » يك گزارش باليني بود. اما « عزادران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر هم كه مي آيند، جايشان در كنار كنام دارالمجانين است.
نوشته ام كه « عزاداران بيل » يك مرثيه است. در رثاء آدم هايي كه از زمين كنده مي شوند. و به شهر مي آيند، جايشان در كنام دارالمجانين است.
نوشته ام كه « عزاداران بيل » را نمايش ديده ام. اما ننوشته ام چرا؟ و حالا چرايش:
غلامحسين ساعدي كنار گود زندگي آدم هاي يك ده نشسته - وگرچه نه به كمك ضبط صوت و ديگر ابزار تحقيق - دست دل مرا روي آتش داغ جدال بي نام ايشان با فقر و بيماري نگه داشته. مرا باچشم هوش به كنار استخر ده مي برد و مي بينم كه آن جا با حضرات بيلي نشسته دارد گپ ميزند. مي خواهد از آن ها باشد. اما از آن ها نيست. غريبه است. همان كنار گود ايشان نشسته. اما دست كم اگر در شهرها مجال مكالمه بريده است، يا تنگ است، ساعدي مي گويد كه در دهات هنوز فرصت مكالمه باقي است. و او خود يك گفتگو كننده با ايشان. اما فقط يك گفت و گو كننده. اين يكي.

*

آدم هاي « بيل » حرف هاي ساده مي زنند. و از مسايل بسيار ساده. از دزدي شبانه « پوروسي » ها – از بيماري عمومي ده مجاور - از عشق ساده يك زن - از كشت و كار - ... اما مشكلات اصلي مملكت را باهمين حرف هاي ساده طرح مي كنند. « عزاداران بيل » سفره دل يك روشن فكر درمانده نيست كه روي بساط كتاب فروشي ها باز شده باشد. ادا و اطوار ندارد. لاهوت و ناسوت نيست. صحبت از آب مي كند - و گاو – و از بدوي ترين وسايل زندگي ده. يعني اساسي ترين مشكل مملكت. اين دو تا.

اما آدم ها حرف مي زنند، جالب است. يكي چيزي مي گويد. دومي همان را بصورت سوال از سومي مي پرسد و سومي باز همان گفته را به تاييد يا به شك به نفر اول باز مي گرداند. ( گرچه اين ملم را در نوشته هاي فرنگي و آمريكايي سراغ داريم ) همين جوري است - به همين سادگي كه « واقعه » پيش مي آيد. يعني مساله طرح مي شود. در اين فوت و فني كه ساعدي بكار برده، اگر سادگي دهاتي، گاهي به حماقت مي زند - و گاهي كلافه ات مي كند - يا سخت اغراق آميز مي نمايد - به همان علت كه ساعدي فقط با ايشان نشسته. گرچه خبري از خود او در كتاب نيست. اما از دوربين يا نزديك بيني خبري هست كه جانشين خود اوست. و يك نواختي از اين جاست. و اين بينده تنها بودن – ونه لمس كننده هم – يك پاي « عزاداران ... » را لنگ كرده. ( و آيا اين يعني حكايت يك نواخت بودن زندگي در ده؟ - نه اين توجيح راضي ام نمي كند. ) ناچار مي بينم كه نويسنده عجله داشته. آن چيزي را ياداشت مي كرده كه از درد خبر مي دهد. ناچار شعر زندگي روستايي نديده مانده ( جز يك عاشق و معشوق كم رنگ ) و از اين قبيل ... و نه يك دم فرصت خلوت ميان تو و اهالي. و همه جا ديد دو بعدي يك دوربين. و ساعدي با اين حضور غياب متناوب -در كتاب و ذهن - ميان خواننده و كتاب، نوعي موش و گربه بازي در آورده. تا مي آيي جاي پاي خودش را در صفحه اي گير بياوري، گريخته است. و به چه چيز؟ - عظمت خامي زندگي روي زمين ده. و ساعدي در برگرداندن اين خامي استاد است. اين سه تا.

*

و اين چون و چند حرف ها. يعني « تكنيك ». اما واقعه ها.
يك جا گاو مشهدي حسن مي ميرد. خيلي ساده. اما به اين سادگي نيست. گاو در يك ده يعني رابطه آدم با زمين. و قديم ترين رابط. اساطيري ترين چهار پاي عالم ( برويد سراغ هند و بعد سراغ گاو « مهر » و سراغ گاو « آپيس » - و بعد سراغ گوساله سامري و بعد « بقره صفراء لونها » ... و الخ ) و البته كه اين واقعهاي است. حتي فاجعه اي. و چرا؟ چون گاو يعني ابزار كشت. وسيله زندگي. و حالامرده. از ابزار جديد هم هنوز خبري نيست. هنوز پاي ماشين به ده باز نشده تا جانشين اين ابزار عتيق بشود. چون يك « دينامو » ي برق (يا همچه چيز هايي) از كاميون آمريكايي هاي شلخته توي بيابان افتاده. و اهالي كه پيداش مي كنند و مي آورند و ازش امامزاده مي سازند. در چنين وضعي است كه يك گاو مي ميرد. و گر چه اين واقعه اندكي ساده لوحانه است و (اغراق)، اما لابد اين جوري ها بايد باشد تا از مردن يك گاو – مردي ديوانه بشود.
واقعه ي ديگر. « اسلام » در آخر داستان از ده مي گريزد. مي آيد و به شهر تا در دارالمجانين جا بگيرد. و « اسلام » يكي از دهاتي ها است. با اين خصوصيت كه ارابه اي دارد ( وسيله ي حركتي ) و عقل و شعوري ( راهنما ) و سازي ( شعر و سرگرمي )! و اين هر دو يا سه، مشكل گشاي اهالي. هر اتفاقي كه بيفتد « اسلام » حاضر است. با راهنمايي هايش و راه بردن هايش. سوار ارابه اش مي شوند و ده برو. آن وقت چنين آدمي كه حتي از كدخدا كدخداتر است، در آخر كتاب از ده مي گريزد. ( بگذريم كه توضيح قانع كننده اي براي اين گريز در دست نداريم. يك ولنگاري تنها نمي تواند علت چنين فراري بشود ... ) و

من چاره اي ندارم جز اين كه در تن اين« اسلام » - اسلام را بگذارم. ( اما ساز را چه كنم كه بدجوري دم خروس است؟ ) آيا چون محيط براي زندگي اش تنگ شده؟ يا چون بي هودگي وجود خود را در متن اين همه فقر و جهل حس مي كند؟ ... توضيح را ساعدي بايست مي داده. اين چهار تا.

 

 

www.perslit.com