شعر دوم
زورت را بزن!
توهم اش کن!
وگرنه در تیمارستان ِ زندگی بدجوری واقعی ات می کنند!
آنقدر که با لمس ِ هر انگشتی اثبات ِ سهمگین ِ خودت را احساس کنی
آن هم با پنج ولخرجی ِ بدنی برجسته و خودش را به خواب ِ جگر زده....
نفس کشنده و خود را به زندگی زده...
حواس ِ پنجگانه...
با این توهم ِ کوتاه قد وحشت ِ طولانی ِ تاریخ می شوی
آنقدر واقعی
که کهکشان ِ ناکام را
به خواب ِ ناف های نبریده می کشانی عوضی... زورت را بزن!
دیگر اعتراض هرچقدر هم گستاخ و نابغه
از زمین بلندت نمی کند به زور ِ حشری شدن
برای تجدید ِ جان کندن...
مرده ی دوطرفه به هیچ جا برنمی گردد!
اعتراض ِ نوابغ کم آوردن ِ غروری ست
که یادش نیست روزگاری کجا زندگی در او
انگلی ِ سخاوتمند می کرده...
با لبخندِ یک وری اش به توهم ِ معتادی که تنهاش می کرد...
دیگر زنده نیست!
نگاه کن تو را به خدا!
عاشق می شود!! تصورش را بکن...
با یک ذره نبات فشار خون اش بالا و پایین می رود
به آسانسور محتاج است
به طبیعت محتاط....
دیگر چه فایده که عقاب ها
بالای دو سر دیوانگی ش رقص ِ یکسره بچرخانند؟!
قدم زدن ِ مغازه ها و دفترچه هاش را باش
تحت تاثیر ِ موسیقی و نوستالژی ِ اوباش!
بازی بازی ِ تب و لرز ِ عنترها در لذت ِ خنده هاش را نگاه!
مثلن...
بگو .... دَ دَ...
بگو... آآب...
جان! جیگر! شیرین زبان را باش!
آقا و خانم بودن اش را داشته باش جان ِ من!
آخر این چه آدم هایی ست
که هیچ کدام شان ابدی نشد در روز ِ ناقابلی از تو؟!
تاریخ مصرف ِ لامذهب
در مخفیگاه ِ همه شان مُهر ِ طلاق ِ همیشه دیر...
رقص ِ ترانه های سه قفله را باش!
نابغه ای که عاشق اش بودی هیچ کدام از جمله هات را نمی فهمد!
عاشق هستی؟!
معترض یا منتظر؟!
خاک توی محدوده ات کنند جزامی ِ منظور ِ لاعلاج!
بلند نمی شوی از زمین دیگر!
نهایتن می خزی جای دیگری از منظورهای من-به زور ِ زمین...
برگشتن از توهم ناممکن است
وقتی که واقعیت ِ مطلق است!
وقتی همه جاش را داری احساس می کنی دیگر...
بیخودی طناب را از سقف منظور ِ بی زور نکن
طفلکی.... حرومکی...
که تفاله ات را تیمارستان تف کرد توی خوشبختی
برای همیشه به آدم ها برگشتی...
پادوهای همدیگر که هرکدام آن یکی را
به منظور ِ طناب های پشیمان شان می کشانند
خرحمالی ِ واجد ِ شرایط ِ شرافت
در اقتدار ِ هندیکَپ ِ ادب....
برگشتن اش را نمی دانم که رفتن بوده یا آمدن
اما در مردن اش شکی نیست!
شک داری امتحان کن!
شرط می بندم اگر جمله ی غیر طبیعی بشنوی شوکه می شوی!
زنده بودن ِ طبیعی تو را بلعید!
دیگر به کل واقعی هستی!
عقل ِ مطلق ات مبارک!
شمع ها را فوت بفرما!
روی دستمال ِ مچاله ی مُف ات سیر و سیاحت کن!
فکر کن کُره ای چند ملیارد نفری ست که باکرگی ش را فقط دست های تو
در کهکشان زائو کرد...
چی به روزت آمد طفلک؟!
می خواستی دست ِ آدم ها را بگیری
– هر تعدادی که در مشت ات جا شود-
نجات شان دهی در تیمارستانی...جایی...
که تنها نباشی؟!
یا از توهم درشان بیاوری که تنهاشان کنی؟!
اینهمه خَرنام در تاریخ
هر که ساز ِ بزرگوار ِ خود برای ارکستر ِ خرتوخر کم بود
تو هم آره؟!
مسئله تنهایی نیست!
در این توهم ِ متراکم
طوماری اسم و ترازو سر به سرت می گذارد تمام وقت...
مسئله چی بود که در مخفیگاه ات مُهر اعتباری می داند که مُرده ای....
تاریخ مصرف ات مثل زمان در زمین گِل مالیده روی صورت اش...
در توهم اعتراض کن که از کوکائین و الکل عقب نمانی!
حقوق بشر بنویس!
به سفرها و کمک های ریز و درشت به مسافران افتخار کن!
در توهم اعتراض کن!
روی دستمال ِ مچاله ی مُفی....
قهرمانی ِ معاصر به عهده ی توست....
از حقوق ِ سر ِ برج ِ طناب ات کم نشود
که سقف بزرگی ات را جدی بگیرد!
ازین کُره دیگر بلند نمی شوی!
آرام بخواب فرزندم!
روحات شاد!
هرجایی که هستی...
در ادارهای مشغولی
یا رفت و روب ِ خانه ای تعطیل...
روی لب های کسی مشغول ِ خواب دیدنی
یا در نقطه ی اوج ِ تعطیلات
مشغول ِ به جوش آمدن ِ شام ِ معاشقه...
روحات شاد!
توهم واقعیت است
دچارش که شدی دیگر کاریش نمی شود کرد!
ناف ات را بریده اند!
بزرگ شو.... کار ِ دیگری از تو برنمی آید!
ناف ات را بریده اند
بزرگ شو که چیزهای بیشتری بُبری
هرچند کنده نمی شوی دیگر...
ازین زمین کنده نمی شوی!
23 اکتبر 2005
از کتاب یادداشت های شبانهی مریم هوله
|