به بهار

هژبرمیرتیموری
تو می آیی
تا آغازکنی
شروع دیگری را
در ناتمامی
این همه آغاز
که دردست هایمان شکسته اند.
تو می آیی
با دامنی ازشقایق و شبدری
که فراموش شده بود
برپوست طاق های شیون
تو می آیی ومن
هنوز
درحجم سوسن
تمام نشده ام
و پرستوها هنوز
درسفرند.
تومی آیی
تاباردیگر
درنم های این شب دراز
بیفشانی زلف های رویش سبز را
دردامنه های انجماد.
تو می آیی
تا درخم دلتنگی کوچه
بخوانی باردیگر
عطر یاس را
برخراش این پنجره های یخی
تو می آیی
تا باردیگرسنگها
دربوی بابونه
تکرارشوند
و من درنگاه آفتاب
بی تابی ام را
دوباره مزه کنم.
تومی آیی
و من دراندیشه
که آیا صبح
لاله بازداغدار خواهد ماند؟
هژبرمیرتیموری
اول فروردین ٨٨
روتردام
|