
روبین باریرو ساگوآیر – پاراگوئه
ترجمه: هژبرمیرتیموری
چهارشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۱
نمی توانست چشم هایش را باز نگه دارد. در تاریکی ته ذهنش لکه ها وخطوطی را می دید که به هم می آمیخنتد وسپس به رنگ قرمز، سبز، آبی و زرد تغییر می کردند. وقتی پلکهایش را می گشود، تصاویر در مقابل چشمانش می رقصیدند و حرکت موجی از هوای داغ را درنگاهش بازمی تاباند. دراثرایستادن طولانی زیرتابش آفتاب احساس می کرد که هوای سنگین و داغاز بدنش نفوذ می کند و استخوانهایش را گرم می کند. ازتابش آفتاب برگوشهایش احساس درد می کرد، مثل پژواک انفجاری که تازه رخ داده بود می مانست، پژواک خبری که صبح به آنها اعلام شده بود.
سرجوخه باخونسردی تمام وبدون لرزشی درصدا حکم را برایشان خوانده بود. به راحتی اینکه انگار فرمان میداد تا افراد دردریاچه شناکنند و یا برای یک سواری کوتاه اسب هایشان را زین کنند. اما آنها خوب می دانستند که این یک سواری کوتاه نخواهد بود، بلکه رکاب زدن درمسیری دائمی و غوطه زدن درعمق بی بازگشت دریاست. مثل آن بود که توی ذهنش صدای دست وپا زدن طولانی زیرآب رامی شنید وحالا یادآوری آن برایش دردآور بود. با خودش اندیشید:« زنم کجاست؟ آیا توانسته از این سیل آتش و نفرتی که ازکوهها سرازیر شده و دره و مزرعه را درکام خود فرو برده بود رهایی یابد؟ به یاد آوردکه زیرسایبان پوشیده از برگ درختان مستانه میرقصید. دریکی ازجشنها زیرچنین سایبانی با اوآشنا شده بود. درحالی که پیراهن قرمزی پوشیده بود، با آن بدن سفت و پوست برنزه اش با تبسمی تحریک آمیز بر لبانش ،کنار شعاع کم نور چراغ نفتی ایستاده بود. رایحه عطر وحشی اش که به خودش زده بود به اطراف می پراکند در نگاهش عطش سوزان موج میزد.
وقتی سرجوخه حکم را خواند، سرگروهبان بعداز آنکه نگاه رضایت مندانه ای به اوکرد، نفس عمیقی کشیدوگفت:« خیلی خوب همه بایدآماده شوید... فقط....در این حوالی ما کشیشی نداریم.... پدرکریستوفیل همه عروسکهای سخنگو را با خودش برده است...
توی روستا جشنها و مراسم را همیشه درسالن درمدرسه برپا می کردند. بچه ها درقسمت جلویی سالن سکویی برای ارکستر و نمایشات درست کرده بودند، پس ازدیدن نمایش عروسکی وقتی دیده بودکه عروسک رنگ پریده چطور از شمشیر هلالی شکل مرگ می گریخت و چطور در حال فرارمرتب خودش را به این طرف وآنطرف می اندخت آنچنان رویش تاثیر گذاشته بود هرگز او را فراموش نکرده بود. پدرکریستوفیل به عروسکها اشاره کرده وگفته بود:« راز مقدس رنج و مرگ...،» اما او هرگز نفهمیده بودکه منظورش چی بود.
جوخه تازه به سر جایشان رسیده بودند و داشتند آماده می شدند. ناگهان متوجه هیکل درشت و تنومندی شد که میان آنها می جنبد. دیدن آن مرد برایش مثل این بود که خنجری در سینه اش فروکرده باشی، با وجود تابش تندآفتاب در چشمانش، حرکات آشنای آن هیکل عضلانی و قوی را شناخت. یاد یکشنبه هایی افتاد که آن مرد با وقاری خاص درحالی که اورا که چند سال بیشتر نداشت جلویش نبغل کرده بود، روی زین اسب قهوه ای زیبایش نشسته بود و پشت سرشان تعدادی سواره همراه با موزیک می آمدند. درآن بعداز ظهرهای یکشنبه که مراسم اسب دوانی بود، او را میدیدی که همیشه با انگشتری عقیق قرمزی که به انگشت داشت جام شرابی پر از دانه های یخ را به کف گرفته و می نوشید.
مرد قوی هیکل از آن دور چشمش به جوان افتاد. لحظاتی بی حرکت ماند. سپس از دسته جدا شد و به سویش آمد. وقتی که نزدیک شد، با اخمی که درپیشانی داشت به جوان خیره شد. جوان به احترامش یک قدم جلو آمد. کلاه خیالی اش را از سر برداشت و به دائی اش و قیمش احترام نظامی داد. سپس دستانش را برای دعا مقابل سینه اش گرفت. دائی درحالی که تفنگی را بدست داشت، مثل کشیش ها برایش دعا خواند و طلب آمرزش کرد:«خدا از سر تقصیرتان بگذرد، فرزندم... » بقیه دعایش را توی بینی اش زمزمه وار به پایاین برد. سپس تفنگ را به دست دیگرش داد و دو انگشتش را تا مقابل صورت جوان بالا آورد و درآسمان ضربدری بعنوان صلیب کشید. بعد به جوان دست داد و خیلی زود دستش را پس کشید. حالا دیگر اخمش را بازکرده بود. سپس با همان لحن آرامی که دعا خوانده بود پرسید: « کجا اسیر شدی پسرم؟
جوان با اشاره سر از اوخواست تا کناری بروند و خصوصی صحبت کنند. چند قدم از بقیه اسرا که تحت فرمان جوان به این روزگرفتار آمده بودند دور شدند. در جواب دائی گفت:« دیروز وقتی که وارد کاندا کاندی شدیم، می خواستیم از رودخانه شنا کنان عبورکنیم که...» دائی متفکرانه حرفش را قطع کرد وگفت:« آها... !
با صدایی که گویی به خاموشی می رفت پرسید: «عمو، حالا چی میشه؟ با ما چکار می کنید؟.
دائی سرش را بلند کرد و نگاه ناخوشایندی به جوان کرد وگفت:« این دسته تحت فرمان منه. پسرم»
دقایقی سکوتی برآنها حاکم شد. مرد به دوران کودکی جوان فکردکرد. روزهایی که روی شانه هایش با او اسب سواری می کرد، یادگریه هایش در روزمرگ پدرش که توسط باجناقش در انقلاب قبلی کشته شده بود افتاد. آنزمان به او گفته بود، دریک انقلاب هرکسی دردسته خودش می جنگد و اگر قراراست کشته شود، می شود.
دائی سرش را برداشت و مثل آنکه داشت با خودش حرف می زد، با صدای بلند گفت:«نه، هیچ کاریش نمیشه کرد هیچ کاریش نمیشه کرد.»
خواهرزاده همچنان مثل همان دوران کودکی که اورا با آن وقار خاص روی اسب میدید، با شیفتگی نگاهش می کرد. باد گرم صدای همهمه زندانیان دیگر را بسویشان می آورد. از لای نور تند آفتاب به زحمت میشد حرکت مگسها را دید. در چشم انداز دورتر نفراتی که مثل مگسهای سبز رنگ به چشم می آمدند با آن اسلحه های آویخته از شانه شان دیده می شدند که ازجاده های قرمز و باریک بالا می رفتند. پشت سرشان چین و چروک زمین خشک و چمن سوخته و در دوردست هاچشم انداز بی نظیر جزایر مملو از درختان بی ثمر. در سمت دیگر سراشیبی کوهها و تپه ها و آسمانی آبی و پاک.
مرد و جوان با کمی فاصله از هم ایستاده بودند. آفتاب مستقیم برکله شان می تابید. انگار پاهایشان داشت سایه هایشان را به درون می مکید. دودرخت در وسط محوطه کاشته شده بود، از همان نوع درختی که موجب جذب رعد و برق می شود. درتابش خیره کننده آفتاب بعداز ظهرمثل آن بودکه هر لحظه جرقه آتشینی برفرق یکی ازآنها مثل شلاق فرو آید.
جوان با نگاهی مستمندانه که به ارتفاعات دوخته بود وبا صدای بغض آلودی گفت:« دائی، زنم،...»
«نگران او نباش پسرم. فردا مسیرم از طرف خانه شماست. سعی می کنم هر طور شده پیداش کنم. اگر چیزی لازم داشت میتونه روی من حساب کنه. »
فقط به حالت قدردانی به دائی نگاه کرد. یکدفعه بوی عطر زنش را حساس کرد. پوست برنزه و آن اندام زیبایش را بیاد آورد. باخودش گفت. این غیر ممکنه. حتا اگه شده زمین را می شکافم و بیرون می آیم. حتا اگه تبدیل به یک زنبور یا باد بشوم باید پیش زنم برگردم. اما دائیش درست گفته بود. از آخرین روز سینت یانسن تا کنون خودش را در اینه نگاه نکرده بود.
دائی پرسید: « پیغامی برای مادرت نداری؟ چون من شخصاً باید خبر را بهش بدم.»
جوان من و منی کرد وگفت:« عه... هیچی...فقط بهش بگو منو فراموش نکنه و پس از من از پسرم مراقبت کنه. اگر چه دیگه پدر نخواهد داشت، اما صاحب دومادر می شود.
«چقدر به تولدش مونده؟
«تقریبا یه سه ماهی مونه.»
شب بعد از عروسی یادش آمده بود که در صبح روز عروسیش با دختر خوشبو به عطرگلهای وحشی، وقتی که سرش را شانه کرده بود به آینه نگاه نکرده بود و این نشانه خوبی نبود.
مثل آنکه با خودش حرف میزد با صدای آرامی گفت:« اگرچه من هرگز پسرم را نخواهم دید... اما میدانم وقتی بدنیا بیاد شبیه خودم خواهد بود. با صدای بغض آلودی ادامه داد:« پدرم حتماً از من راضی خواهد شد، چرا که نسلش از بین نخواهد رفت.»
دائی در حالی که تفنگش راکه مثل کودکی به خواب رفته درآغوش گرفته بود، به نگاههای مستمندانه جوان نگاه می کرد که گویی با آن طرز نگاه کردنش چیزی می خواست به او بگوید. با صدایی که از ته گلو بیرون می آمد گفت:« پسرم، هیچ کس قبل از موعد خودش نمی میرد...»
آفتاب همچنان بر زمین سرخ رنگ می تابید و جیر جیرکهای گرمازده سکوت کشنده بر آن بعدازظهر بی انتها را تکه تکه کرده بودند. جوان هم چنان غرق دریاد زنش فرو رفته بود. به زمان کوتاهی که با هم زندگی کرده بودند، به جوانی و دلربادی زنش، فکر اینکه بعد از او درآغوش مرد دیگری در خواهد آمد برایش دردآور بود. اما چه فرقی می کرد وقتی او جز مشتی استخوان زیر خاک نبود. به بچه توی شکمش فکر کرد. دوباره مثل آنکه با خودش حرف میزد، با صدای بلند گفت:« راستی اگهزنده میماندم و می تونستم پسرم را ببینم اون لحظه زنم چه میگه؟
«هم شکلش وهم رفتارش به خودت می بره. درست مثل خودت که پدرت برده ای. چون از طریق خون تمام خصوصیات به ارث میرسد»
جوان دوباره به یاد.کله عروسکی افتاد که به این ور و آنور غلط می خورد و اورا تقیب میکرد. همان راز رنج و مرگ.. همان چیزی که پدرکریستوفیل با صدای تو دماغیش گفته بود نامیده بود.
آفتاب غروب کرده بود و نور نارنجی با بوی باروت درهم آمیخته بود. دائی به خواهرزاده اش نگاه کرد. سپس آرام دست چپش راکه روی تفنگش برداشت و روی شانه یکی از نفراتش زد. درچشمانش میل به زندگی موج میزد. نگاهش را از درختان دور دستی که با باد تکان می خوردند برگرداند و رو به جوخه با صدای رسا و محکم گفت:« آماده..»
صدای گامهای یکنواخت و ترق و تروق برخورد تفنگها برخاست. ناخودآگاه نگاهدائی با نگاه خواهرزاده تلاقی کرد: « خوب حالا چی دائی؟..
« نگران نباش پسرم، مرگ یک لحظه است.»