
« حکایت ندا »
هژبر میرتیموری
یکی دخترکه نام او ندا بود
توگویی ز لبش رفته صدا بود
بغلتیده همی در خون پاکش
شکفته لاله ای برسینه چاکش
نشسته چون گهر درچشم نازش
غم میهن همی در چشم بازش
یکی دیدش که افتاده پریسا
به خاک بی گناهیش دریغا
چو دیدند آن پری افتاده از پا
یکی جستی بزد مردانه از جا
به بالینش بیامد آن جوانمرد
گرفتش شانه های خونی وسرد
بدیدش او به سینه جای تیری
بغرید و بکرد ناله چو شیری
همی برسر زد و نامش برآورد
دریده جامه او ازتن درآورد
بگفتا ای ندا ای دخت ایران
بمان با ما تو ای امید ایران
برفتی خون پاکش بر خیابان
بسوختش دل براوگرگ بیابان
گشودش چشم و شام او پگاه شد
همه عالم به او چشم و نگاه شد
بکردی چون نگاهی بر تن خویش
بداد جان را فدای وطن خویش
برفت او و بماند مارا شب تار
همی زاری و ماتم در غم یار
بشد جرم ار تو یاد او بکردی
به البرز بلند گر رو بکردی
به حکم فقه و قانون ولایت
بگشتی دشمن ارکردی شکایت
توگر عشق وطن در دل چو بودی
نه تو اهل ولایت عامل بیگانه بودی
به تزویر و به دام و زور وترفند
بیافکندند همه آزاده در دربند
بسی عالم ودانشمند واستاد
به زنجیر و به دام و دخمه افتاد
بشد هر جاهلی سرتیپ و سردار
به هرکوچه یکی آزاده بر دار
نبود مارا به تاریخ اینچنین روز
پلیدی را به هر عرصه چو پیروز
نماند مارا دگر جز خنجر ودار
زآن باغ و هوای پاک گلزار
بشد جرم ار توگه ازعشق بگفتی
خیال وصل یار درسر بسُفتی
بشد زهر ار تو جامی می بنوشی
به عیش وکارشادی گر بکوشی
بشد خرسند تو والی ارغمت بود
به گونه توبسی اشک و نمت بود
چه شد درعالم این فتنه درافتا د
زهستی عدل و حق گویی برافتا د
همه در کار اغغال و فریبند
ز انصاف و مروت بی نصیبند
نگیرد کس به یاری دست دیگر
نه یک پیکر که انسان است دیگر
چه رفت بر ما چنین ویرانه گشتیم
ز حال و روز هم بیگانه گشتیم
کجا رفت آن همه صلح و صفا را
چه شد آواز و آن شور و نوا را
نبینی تو دگر درکوچه امروز
نشانی از رفاقت های دیروز
به هرسو بنگری جور و ستم را
بهرکوی و خیابان بیم وغم را
دل دانا و فرزانه پراز خون
به بند افتاده یا غلتیده درخون
به دانش کس نجوید راه استا د
دغل درکار ودراندیشه افتا د
ندیده کس چو ما وین روزگاری
قلم بشکسته هرآموزگاری
ندارد کنج امنی کس به خانه
تو گویی دشمنش در آشیانه
پسر را بر پدرارباب و گوئی
که رودخانه ره دریا نجوئی
چو مادر را بیبنی زار خسته
دوزانو در بغل تنها نشسته
دریده جامه او با شیون و چنگ
ندارد جز به آه و ناله آهنگ
به شهرما نداند کس زشا دی
تو گوی آدمی جز غم ندادی
به شهر گویی همه با هم غریبند
نه درفکر دوا و نه طبیبند
نیاموزد کسی گفتارسعدی
نه ازحافظ و نه مولانا نه بعدی
بشو خاموش په پو از چه بگویی
که این گفتار تلخت بیندازند به سویی